گلسیب
Ir al canal en Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
439
Suscriptores
+224 horas
+77 días
+9530 días
Archivo de publicaciones
439
دنبالِ عشق نگرد، قول میدم خودش یکروز مثل یه پروانهی رنگارنگِ ناز میاد میشینه روی قلبت و دیگه پانمیشه.
439
Repost from مخفیگاه من
هنر برام یه سرگرمی شیک یا ژست ادبی نبود؛ هنر تنها مکانیزم نجاتم بود برای مهار رنجهایی که میتونستن آدم بیدفاع درونم رو تارومار کنن. وقتی بارها زیر فشار ضربات روزگار تکهتکه شدم، فهمیدم تروما صرفاً ویرانگر نیست؛ اگه بتونی با نگاهی روانشناختی واکاویش کنی، ازت یه مشاهدهگر دقیق میسازه. حالا این قلم توی دست من فقط کلمه نمینویسه؛ داره تاریکترین زوایای روانم رو کالبدشکافی میکنه و دردهای بیشکل و آزاردهنده رو به فرمی منسجم و هنرمندانه تبدیل میکنه. انگار همیشه در امتداد همهی زخمهام، یهجور معنای پنهان منتظر کشفشدنه. حس میکنم بعد از هر شکست، عمیقتر، برّانتر و خودآگاهتر متولد میشم؛ چون فروپاشی برای من خط پایان نیست، مادهی خام خلق کردنه.
439
«در این اثر حرف دلم را با صدای نی فریاد زدم تا غم من در آن دیده شود، شاید تأثیری که سازِ نی در نمایشِ غم دارد هیچ سازی نداشته باشد، به همین دلیل است که مولانا میفرمایند: بشنو از نی چون حکایت میکند/ از جداییها شکایت میکند.»
439
این قطعهی ترنجستانه، از آقای شاهو عندلیبی هستش و با آهنگسازی آقای مجید درخشانی درست شده، در آخر به زلزلهزدگان بم تقدیم شده. اتفاقی امروز پیداش کردم. آقای عندلیبی دربارهش گفته: «در این قطعه عشق به پیروزی میرسد و افسوس و اندوه به خوبی نمایان است»
439
موقع گوش دادن به قطعهی ترنجستان بودم، احساس کردم وارد جایی شدم که میتونستم توصیفش کنم.
با صدای نی، خودم رو بین شعلههای آتش دیدم. آتش هنوز دور بود، اما میدونستم فقط کسری از ثانیه لازمه تا همهچیز رو ببلعه و به من برسه. دور و برم چیزی جز زندگیم نبود، یک طرف آرزوهام، یک طرف آدمهایی که دوستشون داشتم، یک طرف آیندهام، یک طرف گذشتهام، و هر طرف، تکهای از من. شعلهها گُر میگرفتن، بلندتر میشدن، گرما نفس رو میبُرید، عرقِ روی پیشونیم با اشکهام قاطی شده بود و از صورتم سرازیر میشد. اول صدای جیغ آرزوهام رو شنیدم، آتش به اونها رسیده بود. به سمتشون دویدم، اما تکهای چوبِ شعلهور مقابلِ پاهام فرو ریخت، به عقب پرت شدم. بعد صدای آدمهایی رو شنیدم که دوستشون داشتم. خواستم خودم رو به اونها برسونم، اما دیر شده بود، از دستشون دادم، فقط خاکستر از اونها مونده بود. شعلهها حالا اونقدر نزدیک بودن که چروک شدن و سوختن پوستم رو حس میکردم. دیگه چیزی باقی نمونده بود؛ نه گذشته، نه آینده، نه رؤیا، نه آرزو، نه آدمهایی که قرار بود باشن و دیگه نبودن.
خم شدم، مثل جنینی که خودش رو در آغوش گرفته در خودم مچاله شدم و منتظر موندم آتش من رو هم ببلعه. همون لحظه، کسی خودش رو تمامقد روی من انداخت. و همهچیز عوض شد، دیگه سرخیِ آتش رو نمیدیدم، فقط تاریکی و امنیت رو زیر سایهی اون حس میکردم. هنوز صدای شعلههارو میشنیدم، اما دیگه نمیتونستن به من برسن.
فهمیدم تو سپرِ من شدی؛ در برابر آتشی که میدونم تمامِ زندگیم رو بلعیده، تمامش رو، و دیگه چیزی رو به من برنمیگردونه. شاید نتونستی گذشتهی من رو نجات بدی، شاید نتونستی آرزوهام رو از سوختن حفظ کنی، اما نذاشتی خودم هم خاکستر شم. نمیدونم این شعلهها کِی خاموش میشن، حتی نمیدونم از اینهمه محافظ بودن، روزی خسته میشی یا نه، چون هر بار این سؤال رو ازت پرسیدم با همون قاطعیتِ همیشگی گفتی: «هیس! خسته نمیشم.»
و همین برای ادامه دادنِ من کافی بود.
چون اگر روزی آتش خاموش بشه و من از بین این خاکسترها بلند شم، میدونم شونهای هست که سرم رو روی اون بذارم و برای تمام چیزهایی که از دست دادم، برای تمام چیزهایی که در زندگیم داشتم و بدل به خاکستر شد، گریه کنم.
439
قشنگترین نفرینهایی که شنیدم رو در این آهنگ شنیدم، نه میگه مریض بشی، نه بدبخت، نه زمین بخوری، نه به خاکِ سیاه بشینی، نه... فقط غم عشق داشته باشی، همونقدر که من داشتم، همونقدر که دلت طاقت نیاره، همونقدر که جفا ببینی. خیلی بامزست که انگار عاشق حتی وقتی میخواد نفرین کنه هم از دنیای عشق بیرون نمیزنه. هیچ محکمهای براش عادلتر از عشق نیست.
«غم عشقش دِه و عشقش دِه و بسیارش دِه.»
439
یکی از شما گفت چنلِ من بهش وایبِ این بیت رو داده:
«آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم است و سیب خوردن؛ آدم است و اشتباه»
و یادِ تلاشم برای نوشتنِ یک نمایشنامه برای داستانِ سیب خوردن آدم و حوا افتادم، هیچوقت روم نشد جایی بفرستمش، اما شاید اینجا یکبار اینکار رو کردم.
439
ذرت مکزیکی میخوریم، شالگردن میبندیم دور دَکودهنمون، دستامونو توی جیب کاپشن قایم میکنیم، کاپوچینوی داغ میخوریم و الکی هم که شده میبینیم ارزششو داشت طاقت بیاریم.
439
Repost from likthemoon
هرلحظه به خودم میگم طاقت بیار، طاقت بیار. هوا خنک میشه، لته گرم میشه، آدمها قابل تحملتر میشن، روزها کوتاه میشه، بارون میاد، بغل میچسبه. خلاصه طاقت بیار.
439
دنبالِ عشق نگرد، قول میدم خودش یکروز مثل یه پروانهی رنگارنگِ ناز میاد میشینه روی قلبت و دیگه پانمیشه.
439
«خیلی سخته آدم بخواد دلِ کسی رو با حرف زدن بِبَره، دیگه اوج بدشانسیه اگر اون کسی، خودش نویسنده یا شاعر هم باشه.»
439
چیزی که بهش پی بردم اینه که هیچ رابطهای نیست که توش دلشکستن، فاصله یا سوءتفاهم نباشه. چون ما هیچکدوم آدمای کاملی نیستیم و این ربطی به میزانِ علاقه هم نداره، حتی رابطهٔ مادر و فرزند هم پر از اتفاقهاییه که گاهی واقعاً به دل نمیشینه. دنبالِ کسی که هیچوقت بهت آسیب نزنه نگرد، همچین آدمی وجود نداره.
سؤالِ درست هم این نیست که: «کی به من آسیب نمیزنه؟» سؤالِ درست اینه که: «کی ارزشِ بخشیدن داره؟»
درنهایت زندگی انتخاب بینِ زخم خوردن و نخوردن نیست، انتخاب اینه که زخم چه کسی رو به خاطر عشق، احترام و ارزشی که به زندگیمون اضافه میکنه میتونیم ببخشیم. آخرِ کار باید دید کفهی ترازو به کدوم طرف سنگینتره.
