دِࢪیا؛
Ir al canal en Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 007
Suscriptores
+224 horas
-597 días
+21330 días
Archivo de publicaciones
1 008
ماهیِ کوچیکی هر شب به ماه نگاه میکرد.
از تهِ برکهی کاشیِ خودش، همون جایی که مدتها در آن شنا کرده بود، همون تکهی روشنِ آسمان رو پیدا میکرد، ماه رو میدید که روی آب افتاده و ساعتها با ماه حرف میزد.
ماهی فکر میکرد ماه هم تنهاست.
برای همین هر شب براش حرف میزد؛ از آرزوهاش، از دریاهایی که ندیده بود، از جاهایی که هیچوقت نرسیده بود.
ماه هیچوقت جواب نمیداد.
اما هرازچندگاهی به ماهی کوچولو لبخند میزد. بعضی دوستداشتنها برای جواب گرفتن نیست.
ماهها گذشت.
ماهی خستهتر شد، و برکه کوچکتر.
هر روز کمی از آب کم میشد، آنقدر آروم که هیچکس متوجهش نبود.
ماهی از ماه میپرسید: «فکر میکنی اگه یک روز برسم به تو، چه اتفاقی میافته؟»
ماه لبخند میزد "نمیرسی..."
- اما اگه میرسیدم؟
کمی سکوت کرد.
بعد آروم گفت: «اون وقت دیگه ماهی نبودم...»
ماهی سرش رو پایین انداخت: «پس تموم این شنا کردنها برای چیه؟» ☾
𓆝
صبح که شد، برکه دیگه آنقدر کمعمق شده بود که ماهی نتونست شنا کنه.
و اون شب، برای اولین بار، ماه روی آب نیفتاد.
چون دیگه آبی باقی نمونده بود.
فقط روی یکی از کاشیهای خیسِ کفِ برکه، جملهای مونده بود:
«اندوه بزرگیست زمانی که نباشی...»
و از اون شب به بعد، هر وقت ماه کامل میشد، مردم میگفتن یک سایهی کوچیک کنار ماه شنا میکنه.
1 008
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که من
زدهام فالی و فریادرسی میآید
1 008
«ارغوان، بیرقِ گلگونِ بهار
تو برافراشته باش
شعرِ خونبارِ منی
یادِ رنگینِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان، شاخه همخونِ جدا مانده من…»
- هوشنگ ابتهاج
1 008
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز من است
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
- مولانا
1 008
Repost from le vent nous portera
که قول دادهای و دادهام به ماهیها، بهار را از خاطر نمیبرم هرگز 🌿
1 008
هرروز رویاهای از دست رفتهی عزیزانِ ندیدهام رو شنیدم و دیدم، هرروز نامشون رو در دلم تکرار کردم، هرروز باهاشون حرف زدم، هرروز به جاشون زنده بودم و هرروز باهاشون مردم.
اما ادامه دادم، بخشی از وجودم رو زنده نگه داشتم، تکهای از جونم رو روشن نگه داشتم، مثل فانوسی کوچک در دلِ طوفان،
تا شبیهشون بشم
به جاشون بجنگم
آرزوشون رو آرزو کنم
و نام و یادشون رو زنده نگه دارم.. هر طور که بلدم.
"رسالتِ بازمانده، به یاد آوردن است."
- ۱۳ خرداد سال ۲۵۸۵
