251
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-1230 días
Archivo de publicaciones
251
این شعر -میدانم که خواندهاند- برای خوارزمی!
غرشات را خفه کن گرچه به دل داری ابر
کمی آرام بگیر و به حوادث کن صبر
به مصاف غم و اندوه برو پر قدرت
شیمه کن گلپسرم سست نشو از وحشت
آگهی دارم از اینکه دلکت رنجیده
هرچه را خواستهیی چرخ ضدش چرخیده
لحظهها میگذرد به خودت میپیچی
هرکه گفته: -چه شده؟- گفتهیی او را -هیچی-
یار هم سهم خودش را به بدی کرده ادا
سم شده، گرچه شفا بود به تو واویلا!
برده صدبار ترا تا لب دریا تشنه
و ترا کرده همه وقت تماشا تشنه
گفتیاش: -خاک شدم از غم دوری شما-
گفت: -باز آمد لعنت شده! لا حول ولا-
گل ارسالی تو است جوابش دشنه
مستقیم و رک و بیهیچ غل و غش دشنه
گفته بودیش که تو علت تقوای منی
که تو معشوقهترین دختر دنیای منی
که تو پاکترین نقطهی قلبم هستی
که تو دور از همه ناپاکیِ عالم هستی
که من تا جهان است هواخواه شما
تا که تبخیر شود آب همه دریاها
که شدم پیش تو بیچاره و تسلیم ببین
-الف قامت من خم شده چون جیم- ببین
آیت عشق تو را لعنت و نفرین گفته
من بمیرم -که دعا کردهای آمین گفته-
مسج و زنگ تو را یک به یک او seen کرده
کرده رفتار به همراه تو چون یک برده
به جواب مسجات وقت ندارد اصلا
سکسچت داشته با دشمن جانت مثلا
اسم او را علن و فاش به لاکت زده است
و تو را از همه جاهاش بلاکات زده است
فکر کرده که پلان بدِ تو لنگیده
و نداسته که مردش چقدر جنگیده
در تو این عیب قدیمیست و بدر نمیرود¹
که تویی عاشق یک زن از ازل تا به ابد
که به اندیشهی چشمان یکی زندهستی
که به غیر از خود او از همه زنها رستی
که بلد نیستی از خیر سرش تیر شدن
که بلد نیستی از درد و غمش سیر شدن
که نبودی شبیه دیگران چربزبان
چاپلوسی ننمودی بر دلش هیچزمان
که گناه است از او و تو ملامت شدهای
بیحیاییست از او و تو خجالت شدهای
گرچه احساس دلت از طرفش سرکوب است
گلپسر جان من! آرام بگیر خوب است
۱: سعدی
#عبدالله_عزیزی
#از_مجموعه_جاثیه
251
- چرا ساربان میگه: خوشا عاشقی خاصه وقت بهار؟
- خی چه میگفت؟
- خو دیگه فصلها هم خوبش اس مه دوستشان دارم.
- خو تو بیکار هستی دیگه. د همی گرمی کسی حوصلهی عاشقی دارد؟ همی فصل خو فصل جداییست.
- ها والا بیشتر جداییها هم د تابستان صورت میگیرد، باز عاشقها د خزان زردی و جدایی برگها را به حال و روز خودشان تشبیه میکنند.
#اینیرهمیگنکشششف
251
میگفت و میگفتند: "اینقدر ساده و عریان نباش، آدمها تو نیستند."
میگفتم: "نه، هر چه هم شود، من خودم میباشم."
ولی امروز فهمیدم که نمیشده. واقعن نمیشده. آدمها، زمانیکه حالات بد هست، غیر از تماشا، هیچی نمیکنند؛ ولی زمانیکه خوشحال باشی، میگویند: "خیر اس ایی روزهای بد به ما نمیماند و ایی حالِ خوش به تو." ههه.. چطور وجدانِ خوب که منتظر بدبختی یک نفر باشیم و اجازه بدهد شب سر خود را روی بالش گذاشته بخوابیم. در ضمن، ما مردم خو طوری هستیم که اگر نفر برایما ده روپیه را آیسکریم خریده باشد، وقتی ازش ناراحت بودیم، اونمو نیکیاش یادمان میآید و نمیتوانیم -با وجود اینکه میدانیم حق با ماست- به نرخ مندوی بیآب کرده نمیتوانیم. همو نفرها، زمانیکه میگویند: "ایی روز خوش به تو نمیماند." یا اینکه: "بر پدر صد روپیه لعنت که برم فلان چیز را نکردی." یادشان نمیآید که برایشان چهها کردهایم؟ ما خو بمیریم به رویشان نمیآوریم؛ ولی هر چه میکنم، خوبیهایمان -جدا از مسایل مادی- جلو چشم خودمان آمده راهیست. خدایا خودت همانقدر توفیق بده که به هیچ نمکدانی نشاشیم. لاحول..
