نشانیِ سوّم
Ir al canal en Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
Mostrar más810
Suscriptores
Sin datos24 horas
+127 días
-16830 días
Archivo de publicaciones
813
رگ و ریشهدار ترین کسی که میشناسم اعصابمه که به نقطه به نقطهی بدنم ریشه تنیده و مرتبط شده. هر جایی که دلش بخواد مراسماشو برگزار میکنه. نوکِ پا تا فرقِ سر. من و تک تکِ اعضای بدنم، ما همه بندگانیم و بس.
813
بافتِ احمقانهیِ موهامو باز میکنم و اجازه میدم مست کنن. پریشون شن. نمیخوام هیچ کس رو زیادی سالم بار بیارم.
813
Virtual bedroom, rise like a full moon
Show me pictures that hang in your house
Pictures that hang in your mouth.
813
چهطور گول خوردی و طوری سپر انداختهبودی که اون حرفِ کوچیک انقدر بتونه فرو بره که به قلبت برسه؟ چه طور انقدر احمقی؟ چهطور میتونی این همه احمق باشی؟ دم. بازدم. دم. بازدم. قورتش نده. گلو درد میاره قورت نده نه. قورتش نده. بذار بریزه رو فرش. خودم جمعش میکنم. خودم آویزونش میکنم. خودم.
813
نه. بس. این بار یک قدمِ بزرگتر برداشتی به سمتِ در. دم، بازدم. آروم باش. گریه نکن. تو میتونی. قورتش بده. بسه.
813
گاهی دلم برایِ تختِ بیمارستان تنگ میشود. تب، هذیان، درد. دردی که همه دارند بالآخره میبینندش. سرم وصل کردهاند. صدای بیب بیب میآید. هیچکس انتظار ندارد بلند شوی و خودت را نجات دهی. هیچکس در سرت فریاد نمیکشد که جهان را نجات دهی. همهی آدم ها میگویند بخوابم. خدا زمزمه میکند بخوابم.
813
شاید آتشِ جهنم برایِ ترساندنمان بود. وقتی میرفتیم، دستی به سرمان میکشیدند. با سوالِ ما آرام میخندیدند که نه. جهنم برایِ امثالِ تو نیست. فقط سر تکان میدادند که حیف شد. بازی را خراب کردی. نگاه کن! نگاه کن چه نقشهها برایت داشتیم! نگاه بکن تو چهجانهایی را نجات میدادی اگر هنوز آنجا بودی!..
813
شاید اگر آنشب میمردم کسی سرزنشم نمیکرد. تب میکردم. تا میخواستم بلند شوم خدا میگفت ششش. بخواب. خستهای. تازه از جهان برگشتی.
813
مواد مخدر و توهمزا تو کتابا، مستندا و فیلما از قدیمالایام خیلی توجهِ من رو جلب کردهن. مثلِ بچگی که از مستندهایِ شبونهیِ تلوزیون بیشتر از هر چیزِ دیگه میترسیدم و مثلِ نوجوونیم که این موضوع برام جالب بوده با این که هیچ وقت وقتِ تحقیق کردن دربارهش رو نداشتم.
یک قدرتی داره که همزمان من رو در حدِ مرگ میترسونه هم جذبم میکنه. با دیدن فضایِ آبی و اکلیلیای که تو فیلموسریالا به تصویر میکشنش یه حسِ آشنا بهم میده که نمیدونم کجایِ زندگیم چه چیزی رو تجربه کردم که شبیه به اون حس بوده. چهطور میشه که همزادپنداری کنم. از ته دل بترسم و از یک جایِ ناشناختهای صد درصد مطمئن باشم که من از اون آدمهام که اگه فقط یک بار چیزی مصرف کنم در لحظهی اول اعتیاد پیدا میکنم و دلیلِ مرگم از افتادن از درختِ نارنگی به اوردوز تغییر پیدا میکنه. یعنی اگه اثرِ مخربش برایِ هر انسان صد درصد باشه، برایِ من دو برابره.
چرا اینطور حس میکنم؟ هنوز نمیدونم.
