شامِ آخر
Ir al canal en Telegram
Azadchehr | they/them | Writer Humanities student. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
335
Suscriptores
-324 horas
+137 días
+7230 días
Archivo de publicaciones
336
شاید همه چیز یک دروغ باشد. لحظات، گفتهها، باور ها و هرآنچه که انسانی مینامیم، شاید هیچکدام آن طور که یقین داشتم وجود نداشته است. شاید همهاش یک واقعیت بودهاست. و واقعیت محض برای من دروغی بیش نیست، آنکه انسان یک رؤیاپرداز نباشد برای من واقعیتیست به تلخی چندین سال زندگی با باوری دروغین. من از واقعیت هراس دارم، از آنکه در یک لحظه پی ببرم محدود به زمان و حقیقت جهان، واقعیت زمین و پدیده ها هستم نفرت دارم و ای کاش این جهان یک رؤیا باشد و اگر چنین نباشد زندگیام چیزی مگر یک دروغ نیست.
336
این روز ها خود را درگیر یک مشت افکار چرند کردهام که خود مطمئن نیستم به آنها باور دارم یا که خیر. شاید من فکر میکنم تا خود را به اینکه هنوز زنده و آگاه هستم یقین دهم. آیا من آگاه هستم؟ آیا چنین نبوده که انسان محدود به جسمش است و ذهنیتی فراتر از آنچه بر زبان میآورد دارد؟ آیا چنین نبوده که خدا همان منِ آگاه تر ورای خویش است که بر من حاکمیت دارد؟ بر روانم، بر آگاهیام و همه چیزم تسلط دارد و بنابر همین دلیل است که نمیتوانم از آنچه میدانم بیشتر بدانم و فقط میدانم که نمیدانم. آیا این دانستن خود غریزه نیست؟ گفتهاند انسان پیشرفته ترین موجود زمین است و مترقی ترین پدیده. آیا این سخن خود از غریزه نیست؟ آیا تمام آنچه که میگوییم، آنچه که میپنداریم خود از غریزه انسانی نیست؟ آیا اینکه ذهنیت خود را ضد غریزه حیوانی میدانیم خود از حماقت انسانی، چیزی شبیه به غریزه نیست؟
خدا کیست و کجاست و همین سؤال ثابت میکند یا ذهن ما محدود به مغز نادان و دیدگان کورمان شده یا که ندانستن پاسخ این پرسش از قبل تعیین شده است. آیا کردار ما برای آن خدا چون غریزه حیوانی نیست؟ ما به موجودات پست میخندیم و با خود میگوییم چه خوب است که عقل داریم اما آیا همین ادعا برای آنچه ورای ما است چون غریزهای مضحک نیست؟
336
اکتبر سال پیش من عاشق بودم و دیوانه، مجنون خود و افکار و آنی بودم که حال هرآنچه دارم از اوست! امسال نه او را میبینم و نه عاشقم، آه نه، اشتباه میکنم، من عاشقم درست مانند همیشه. دقیق نمیدانم عاشق این فصلم یا که او، یا که جفتش باشد، چرا که اکتبر سال پیش ماهی بود که او در روزگارم ظهور کرد. اثرش هنوز باقیست و من عاشقش هستم، عاشق این ماه و هرآنچه که از اوست!
336
اکتبر عزیزم، بگذار امسال من عاشق تو باشم. درست مانند همیشه، روز به روزت در زندگینامه کوچکم در دفترم که هیچ، در روحم نیز جای داشته باشد.
336
عزیز من هستی شما، همچنین. خیلی ممنونم بابت وقتی که برای نوشته های من گذاشتید و ارزشی که به اونها دادید.
336
اینکه در یک پیام ساده انقدر قشنگ تونستید حستون رو توصیف کنید خودش بیانکننده اینه که بیشتر زیبایی متون من از برای ذهنیت و برداشت قوی شما بوده، یا که به اصطلاح چشماتونه که قشنگ میبینه.
336
من مینویسم برای اشخاصی مثل شما، که به واژگان من دقت میکنن و نه تنها اونهارو احساس میکنن بلکه برای من تعریف میکنن چیزی که تجربه کردن رو.
336
باعث افتخارمه واقعا که تونستم درون شخص با ارزش و محترمی مثل شما که وقت میگذاره و نوشته های پیش و پا افتادهٔ بنده رو میخونه چنین احساسی رو ایجاد کنم
336
راستش نمیدونم باید چی بگم. خوندن این پیام به معنی واقعی شبِ حوصله سر بر و مزخرفی مثل امشب رو برام ساخت.
336
درود بر شما
من چنل شما رو با کمک یک چنل رابط پیدا کردم نمیدونم متن هاتون رو خودتون مینویسید یا نه اما از زمانی که به خوانش اونها پراختم متوجه زمان نشدم حالت چهرم تحت کنترل خودم نبود و چندین بار انقدر متون ادبی و واژگان به جانم رسوخ کرد که اشکانم سرازیر شد
خواستم بگم ممنون برای وجودتون
336
راستش نمیدونم باید چی بگم. خوندن این پیام به معنی واقعی شبِ حوصله سر بر و مزخرفی مثل امشب رو برام ساخت.
336
درود بر شما
من چنل شما رو با کمک یک چنل رابط پیدا کردم نمیدونم متن هاتون رو خودتون مینویسید یا نه اما از زمانی که به خوانش اونها پراختم متوجه زمان نشدم حالت چهرم تحت کنترل خودم نبود و چندین بار انقدر متون ادبی و واژگان به جانم رسوخ کرد که اشکانم سرازیر شد
خواستم بگم ممنون برای وجودتون
