es
Feedback
Z

Z

Ir al canal en Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 339
Suscriptores
-1624 horas
-1477 días
+1630 días
Archivo de publicaciones
Z
1 335
جنگ، صلح است. آزادی، بردگی است. نادانی، توانایی است. 1984، جورج اورول

Z
1 335
جنگ، صلح است. آزادی، بردگی است. نادانی، توانایی است. 1984، جورج اورول

Z
1 335
Repost from Z
در کویرِ خامُشی، آوازِ باران می‌رسد از دلِ شب، نغمه‌ای از صبحِ پنهان می‌رسد تشنه‌ها را مژده ده ای قاصدِ صبحِ سپید در بیابان هم سرانجام آب، رقصان می‌رسد چشمِ شب‌بیدارِ ما خیره‌ست بر راهِ امید کز پسِ هر پرده‌ای خورشیدِ ایمان می‌رسد خسته از دیوارهای بسته و فردای کور با امید و عشق، آزادیِ انسان می‌رسد ضد

Z
1 335
_هیچ‌یک نفهمیدیم ساحل در کدام غروب، بیابان شد. ابتدا تنها چند موج دیرتر بر گونه‌ صخره‌ها بوسه می‌دادند، بعد نَفَس شن‌ها به شماره افتاد و اندک‌ اندک رایحه‌ دریا را از یاد بردند، تا جایی که صدف‌ها دهان بستند و مرغان دریایی مسیر آسمان را گم کردند. نشانه‌ها آن‌قدر بزرگ نبودند که کسی را به هراس بی‌اندازند؛ البته نشانه‌ها در پرتو شعارها محو شده بودند تا چشم‌ها را بر روی آنچه عیان بود ببندند و دل‌ها را به گونه‌ای کر کنند تا صدای فریاد خودشان را نیز نفهمند._ #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 335
_هیچ‌یک نفهمیدیم ساحل در کدام غروب، بیابان شد. ابتدا تنها چند موج دیرتر بر گونه‌ صخره‌ها بوسه می‌دادند، بعد نَفَس شن‌ها به شماره افتاد و اندک‌ اندک رایحه‌ دریا را از یاد بردند، تا جایی که صدف‌ها دهان بستند و مرغان دریایی مسیر آسمان را گم کردند. نشانه‌ها آن‌قدر بزرگ نبودند که کسی را به هراس بی‌اندازند، البته که نشانه‌ها در پرتو شعارها محو شده بودند تا چشم‌ها را بر روی آنچه عیان بود ببندند و دل‌ها را به گونه‌ای کر کنند تا صدای فریاد خودشان را نیز نفهمند. #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 335
_هیچ‌یک نفهمیدیم ساحل در کدام غروب، بیابان شد. ابتدا تنها چند موج دیرتر خود به صخره‌ها می‌کوبیدند، بعد خیسی شن‌ها اندک اندک کمتر شد تا جایی که صدف‌ها دهان بستند و مرغان دریایی مسیر آسمان را گم کردند. نشانه‌ها آن‌قدر بزرگ نبود که کسی را به هراس بی‌اندازد، البته که نشانه‌ها در پرتو شعارها محو شده بودند تا چشم‌ها را بر روی آنچه عیان بود ببندند و دل‌ها را به گونه‌ای کر کنند تا صدای فریاد خودشان را نیز نفهمند._ #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 335
#نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 335
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟ ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خِرقِهٔ سالوس کجاست دِیرِ مُغان و شرابِ ناب کجا؟ چه نسبت است به‌ رِندی صَلاح و تقوا را؟ سماعِ وَعظ کجا نغمهٔ رَباب کجا؟ ز رویِ دوست دلِ دشمنان چه دریابد؟ چراغِ مُرده کجا؟ شمعِ آفتاب کجا؟ چو کُحلِ بینشِ ما خاکِ آستانِ شماست کجا رَویم بفرما ازین جناب، کجا؟ مَبین به سیبِ زَنَخدان که چاه در راه است کجا همی‌ رَوی ای دل بدین شتاب کجا؟ بِشُد! که یادِ خوشش باد روزگارِ وصال خود آن کِرِشمه کجا رفت و آن عِتاب کجا؟ قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟ حضرت‌حافظ

Z
1 335
مرزِ «من» بی نفسِ «تو» به کجا می‌رسد آخر؟ چون دو موجیم که دریا، وطنِ هردومان است

Z
1 335
photo content

Z
1 335
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش‌خبر باشی، اما،‌ اما گِردِ بام و درِ من بی‌ثمر می‌گردی انتظارِ خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دلِ من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطنِ خویش غریب قاصد تجربه‌های همه تلخ با دلم می‌گوید که دروغی تو، دروغ که فریبی تو، فریب قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی! کجا رفتی؟ آی راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی طمعِ شعله نمی‌بندم؛ خُردک شرری هست هنوز؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند... مهدی‌ اخوان‌ثالث

Z
1 335
گفته بودند اوست، امّا هیچ‌کس آن‌جا نبود هرچه دیدیم از حقیقت، جز خیالِ ما نبود تا رسیدیم آخرِ افسانه، روشن شد به ما قصه از آغاز، جز تزویر و جز اغوا نبود هر ورق را زیر و رو کردیم و آخر دیده شد جز دروغی پشتِ دیگر، ماجرا پیدا نبود

Z
1 335
(از چی بگم‌ برات...)

Z
1 335
زندگی جز ساعتی گم‌گشته در تکرار نیست آنچه از انسان بمانَد، غیرِ یک پندار نیست می‌رود هر کس، زمان نامش به خاموشی بَرَد جاودان، جز خاطره، میراثِ این دیدار نیست

Z
1 335
photo content

Z
1 335
از خون جوانان وطن دیگر لاله ای نمی روید. هر قطره خونی که مانده بود را در شیشه کردید!

Z
1 335
Repost from N/a
در پهنه‌ی جهان انسان برای کشتن انسان تا جبهه می‌رود انسان برای کشتن انسان تشویق می‌شود! * درجبهه‌های جنگ کشتار می‌کنند یا کشته می‌شوند * تابوت صد هزار جوان را پیران داغدار با چشم اشکبار بردوش می‌کشند درخاک می نهند. * ....آنگاه کودکان را تعلیم می‌دهند: یک شاخه از درخت نبایست بشکنند!
-‌فریدون مشیری

Z
1 335
Repost from _selenophile
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟. اگر جان را خدا داده‌ست؛ چرا باید تو بستانی؟.

Z
1 335
فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام سامان گلزنایی. فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام ابوالفضل سپاهی. فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام علیرضا سپاهی. فرزند ایران و جان فدای مهین، جاوید نام آناهیتا آذرشب. فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام‌ امیرحسین صفری. فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام‌ آرین ولی پور.

Z
1 335
چه بر سر ما آمد؟