`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Ir al canal en Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
414
Suscriptores
-324 horas
+257 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
415
چه روزهای کثیفی!
خورشید هر روز در چرک و خون طلوع میکند و در لجن مرداب غروب میکند. صبحها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم.
روزم در دلمشغولی و شبم در خواب و بیدار میگذرد.
-شاهرخ مسکوب
415
Repost from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین بیام تو چنلتون بگردم یه پست خوشگل ازتون فور کنم اینجا کلی ویو بخوره.
میتونین خودتون مشخص کنین کدوم پست باشه.
چامههای ناگهان.
415
مدتها بود منتظر اتفاقی خوش بودم؛ آنقدر که میترسیدم پیش از رسیدنش، شور و شوقم برای خواستنِ آن بمیرد.
اما انگار خواستههای من همیشه دیر میرسند؛ وقتی دیگر چیزی از ذوقِ در آغوش گرفتنشان باقی نمانده است.
415
Repost from هَسْتیـشِناسی
آثارِ شیههی سرکوبشدهای را در سینهام میبینم،
غرشِ مکررِ مدفونشده،
طوفانِ فریادهای نهان؛
مبادا که آشکار شود،
که چون شکستنِ شیشهی عمرم،
جانم را از کف خواهم داد
از سینهای از میانشکافته،
سوی هفت آسمان.
— هَسْتیـشِناسی
415
گفتم به درک، حالا هم میگویم به درک، بعد هم خواهم گفت به درک، من فقط باید بمیرم. وقتی خوشبختی میرود، بگذار برای همیشه برود.
-از نامهی فروغ فرخزاد به پرویز شاپور
415
https://www.instagram.com/reel/DdY21K9tV-e/?stkn=MXJvbzdlempodjU3Ng==
اگر دوست داشتین، خوشحال میشم ببینینش و لایک کنین ✨
415
هر دو محتاجِ مرهم بودیم؛ یک دستش زهر بود و دست دیگرش دوا. زهر نصیبِ من شد و دوا سهمِ دیگری.
415
هر دو محتاج مرهم بودیم؛ یک دستش زهر بود و دست دیگرش دوا. زهر نصیب من شد و دوا سهم دیگری.
415
Repost from حاجیت آرتیسته
🫒مشتاق دیدن عکساتونم.یکی از عکسام + متن فور کنید. یک عکس که مورد علاقتون رو مشخص کنید.
415
تلخ است که آدمی میتواند اینهمه رنج به جا بگذارد و بعد، حتی لحظهای به آنچه بر تو گذشته فکر نکند.
415
Repost from هَسْتیـشِناسی
من از دل مینویسم،
تو از دل میخوانی؛
ولیکن از این دل تا آن دل،
فرسخهاست...
— هَسْتیـشِناسی
415
حرفهای نزده پشت گلویم ماندهاند؛ گاهی اسید میشوند و میسوزانند، گاهی غم میشوند و راه حرف زدن را میبندند.
