es
Feedback
شیشه

شیشه

Ir al canal en Telegram

آدم بدون موسیقی، مرده‌ای بیش نیست، فقط نفس میکشد. —————————————————————— دلی عکاسی می‌کنم. لطفا بدون اسم کانال شیشه، نوشته‌ها و عکس‌ها رو جایی منتشر نکنید. ممنونم 🤍

Mostrar más
Irán131 895La categoría no está especificada
396
Suscriptores
-124 horas
-77 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
Repost from شیشه
Morteza Pashaei - Negarane mani.mp37.52 MB

هم ز يكديگر جدا افتاده و هم با هميم - صائب تبریزی

تصمیم گرفتم روی کتابم «من چند روز زندگی کردم؟» چند ماه کار کنم و تمومش کنم و به چاپ برسونمش. یه بخش‌های جزئی از کتابم رو به صورت پراکنده تو این کانال پست کردم.

اما خب؛ من پرنده نیستم. من آدمم. و آدم، دلتنگی‌هایش را روی دوشش می‌گذارد و راه می‌رود. تحمل می‌کند. فراموش نمی‌کند، زندگی می‌کند با آن.

کاش می‌توانستم از روی تمامِ این غصه‌ها پرواز کنم. از بالای شهر، از بالای خانه‌ها، از بالای آدم‌هایی که رفتند، از بالای حرف‌هایی که ماندند. نگاه کنم پایین، ببینم كه همه‌چیز چقدر کوچک است. كه چقدر آن غمِ بزرگ، از بالا یک نقطه‌ی ریزِ بی‌اهمیت می‌شود.

Repost from AseMooN!
کاش پرنده بودم و بعد از هر دلتنگی فقط پر می‌کشیدم.

⁨به دامنت نرسد دستِ كس كه جلوه‌ی ناز تو را به بام فلک بُرد و نردبان برداشت

چون بابا حبیب دوست داره.

شب بخیر

‏یکی از کارای قبل خوابم، فکر کردن به پیر شدن پدر مادرمه.

بعد اینو خوندم و یاد عزیزجون افتادم که دلش برای بالا رفتن از پله‌های طبقه دو و سه تنگ میشه یاد دلتنگیش برای کارای عادیش اینکه میگه یعنی میشه من پا شم دوباره برای همه فسنجون درست کنم .

‏به قول معین دهاز «واقعیت اینه که نه فقط برای لحظات خوش، بلکه روزی دلمون برای لحظات معمولی زندگی هم تنگ خواهد شد و شاید تحملش سختتر هم باشه. چون سختتر می‌تونید توضیحش بدید. شاید روزی که پیر شدی، دلت برای امروز که می‌تونی راحت راه بری، غذا بخوری، فلان دلشوره و دغدغه رو داری تنگ بشه»

‏تو زندگیم یه روزایی به آدما باج دادم که دوستم داشته باشن، شما اینکارو نکنید.

پاییز بیاد که بیشتر دوستت داشته باشم.

‏کار سختی بود، مثل این بود که بخوای یه شمع رو وسط طوفان روشن نگه داری ‏ولی من تونستم.

اگر زندگی پر از بن‌بست شد، حتی اگر همه چیز فرو ریخت، انسانیت را نگه دار. شاید این تنها چیزی باشد که در این بن‌بست، به درد عبور از دیوارها بخورد.

مناسب غروب

دلم می‌خواست مهمان تو باشم. مهمان آن مهربانیِ بی‌دلیلت.

پر احساس و قشنگ

حقیقتا از کشیدن ناز و نوز آدما خسته شدم.