زثولیت
Ir al canal en Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
214
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
+4830 días
Archivo de publicaciones
214
دیشب خوابی دیدم با کیفیت 4k. انگار در خواب عینک زده بودم. حتی آنجا هم به دنبال معنا بودم، جالب است که همه چیز، جز آن مقصودی که برای دیدناش ملتمس بودم، تار بود. من به دنبال معنای والایی هستم که از نظر دیگران بیمعنیست.
214
مطالباتم از جلوات لاطائلاتی پیشین، منتزع شده است. طلب خواب بعد از طلوع، به حسرت خفتن ممتد مبدل، اندیشهام به فلسفیدن ملتمس، کلماتم در پی مکانِ زایشِ مدح، قلوبم مستغرق خیال و منِ من از جهان جدا و در اوست.
یاختههایم فشرده شده و آنهایی که خاکستری بودند، سیاه شده اند. در شیارهای یاختهٔ سیاه و پوسیدهام، همه چیز چنان واژگون شده که انگار طعامشان ماشروم است. در آنجا قورباغهای مدام میپندارد که مطابق غریزهاش میبایست با یک مرغ جفتگیری کند و در کمال بلاهت و انتهای ترهات، استدلال میکند که به چه دلیل حتی از منزجرکنندهترین مرغها، لذت میبرد. استدلالهایش مرا مستلزم قتلعام میکند. اما در نهایت رستن از کدام حیوان، سبب صلح خواهد شد؟ در کرانهٔ این دیوانگیِ مستانه و حیوانی، از روزنهٔ دایرهام، جایی مستقل از جهان خود را دیدم، آنجا برایم تازگی نداشت، همچنان منشأ تعفناش، مدفوع بود. میدانم که در آن حوالی همهٔ دخترها زن و زنندهاند و هیچ پسری، مرد نیست.
باری، فیالحال مدتی دفع عیش میکنم تا بعدها عشرت پهن کنم در خانهای خالی.
#زث
214
مطالباتم از جلوات لاطائلاتی پیشین، منتزع شده است. طلب خواب بعد از طلوع، به حسرت خفتن ممتد مبدل، اندیشهام به فلسفیدن ملتمس، کلماتم در پی مکانِ زایشِ مدح، قلوبم مستغرق خیال و منِ من از جهان جدا و در اوست.
یاختههایم فشرده شده و آنهایی که خاکستری بودند، سیاه شده اند. در شیارهای یاختهٔ سیاه و پوسیدهام، همه چیز چنان واژگون شده که انگار طعامشان ماشروم است. در آنجا قورباغهای مدام میپندارد که مطابق غریزهاش میبایست با یک مرغ جفتگیری کند و در کمال بلاهت و انتهای ترهات، استدلال میکند که به چه دلیل حتی از منزجرکنندهترین مرغها، لذت میبرد. استدلالهایش مرا مستلزم قتلعام میکند. اما در نهایت رستن از کدام حیوان، سبب صلح خواهد شد؟ در کرانهٔ این دیوانگیِ مستانه و حیوانی، از روزنهٔ دایرهام، جایی مستقل از جهان خودم را دیدم، آنجا برایم تازگی نداشت، همچنان منشأ تعفناش، مدفوع بود. میدانم در این حوالی و آن حوالی همهٔ دخترها زن و زنندهاند و هیچ پسری، مرد نیست.
باری، فیالحال مدتی دفع عیش میکنم تا بعدها عشرت پهن کنم در خانهای خالی.
#زث
214
مطالباتم از جلوات لاطائلاتی پیشین، منتزع شده است. طلب خواب بعد از طلوع، به حسرت خفتن ممتد مبدل، اندیشهام به فلسفیدن ملتمس، کلماتم در پی مکانِ زایشِ مدح، قلوبم مستغرق خیال و منِ من از جهان جدا و در اوست.
یاختههایم فشرده شده و آنهایی که خاکستری بودند، سیاه شده اند. در شیارهای یاختهٔ سیاه و پوسیدهام، همه چیز چنان واژگون شده که انگار طعامشان ماشروم است. در آنجا قورباغهای مدام میپندارد که مطابق غریزهاش میبایست با یک مرغ جفتگیری کند و در کمال بلاهت و انتهای ترهات، استدلال میکند که به چه دلیل حتی از منزجرکنندهترین مرغها، لذت میبرد. استدلالهایش مرا مستلزم قتلعام میکند. اما در نهایت رستن از کدام حیوان، سبب صلح خواهد شد؟ در کرانهٔ این دیوانگیِ مستانه و حیوانی، از روزنهٔ دایرهام، جایی مستقل از جهان خودم را دیدم، آنجا برایم تازگی نداشت، همچنان منشأ تعفناش، مدفوع بود. میدانم در این حوالی و آن حوالی همهٔ دخترها زن و زنندهاند و هیچ پسری، مرد نیست.
باری، فیالحال مدتی دفع عیش میکنم تا بعدها عشرت پهن کنم در خانهای خالی.
#زث
214
مطالباتم از جلوات لاطائلاتی پیشین، منتزع شده است. طلب خواب بعد از طلوع، به حسرت خفتن ممتد مبدل، اندیشهام به فلسفیدن ملتمس، کلماتم در پی مکانِ زایشِ مدح، قلوبم مستغرق خیال و منِ من از جهان جدا و در اوست.
یاختههایم فشرده شده و آنهایی که خاکستری بودند، سیاه شده اند. در شیارهای یاختهٔ سیاه و پوسیدهام، همه چیز چنان واژگون شده که انگار طعامشان ماشروم است. در آنجا قورباغهای مدام میپندارد که مطابق غریزهاش میبایست با یک مرغ جفتگیری کند و در کمال بلاهت و انتهای ترهات، استدلال میکند که به چه دلیل حتی از منزجرکنندهترین مرغها، لذت میبرد. استدلالهایش مرا مستلزم قتلعام میکند. اما در نهایت رستن از کدام حیوان، سبب صلح خواهد شد؟ در کرانهٔ این دیوانگیِ مستانه و حیوانی، از روزنهٔ دایرهام، جایی مستقل از جهان خودم را دیدم، آنجا برایم تازگی نداشت، همچنان منشأ تعفناش، مدفوع بود. میدانم در این حوالی و آن حوالی همهٔ دخترها زن و زنندهاند و هیچ پسری، مرد نیست.
باری، فیالحال مدتی دفع عیش میکنم تا بعدها عشرت پهن کنم در خانهای خالی.
#زث
214
چه حد تضرع برای او کافیست؟ به حد یعقوب. پرسیدند آیا میارزد؟ گفتم اگر یوسفی داشته باشی.
#زث
214
میبینی زثی؟ میگذره.
ولی تجربهٔ جالبی بود، بنده دیوانهوار عاشق نتیجهٔ آشوبهام هستم. اکسیر وجودم از هرچیزی طلا میسازه.
