es
Feedback
دپارتمان خیال های نیمه جان

دپارتمان خیال های نیمه جان

Ir al canal en Telegram

ما به شعر پناه آورده‌ایم، به کلماتی که گاهی از خودِ ما، ما را بهتر می‌شناسند. دپارتمان خیال‌های نیمه‌جان، پناهِ کسانی‌ست که در کتاب‌ها خانه دارند، و در شعرها نفس می‌کشند. از اینجا میشنومتون: t.me/HidenChat_Bot?start=113082587

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
442
Suscriptores
-124 horas
Sin datos7 días
-2230 días
Archivo de publicaciones
انجمنو بالاخره راه انداختیم♥️🥳 دوستانی که شرکت کرده بودن رو تگ کردم چک کنید.

چند وقت بود داشتم روی این شعر کار می‌کردم، خداروشکر بالاخره نسخه‌ای که دلم می‌خواست رو تونستم اماده کنم. من هم با این شعر در جشنواره‌ی ادبی ایران‌کتاب شرکت کردم. اگر دوست داشتید، بخونیدش و برام آرزوی موفقیت کنید♥️

آن‌کس که تو را یاد کند از تو جدا نیست آن‌کس که ز خود یاد بَرَد خویش کجا نیست؟ گفتم کِه مرا بُرد ز یاد؟ گفت تو خود را آن‌گاه که گم کردی دگر هیچ بلا نیست در جست‌وجوی خویش، جهان را همه گشتم دیدم که همان گمشده جز در دل ما نیست از یادِ تو رفتن هنرِ عاشقِ خاموش اما ز خودت رفتن جز مرگِ صدا نیست یک عمر دویدیم پیِ آن کس که فراموش کردیم که آن کس خودِ ما بود جدا نیست ✍️

بیاید حالا که اول پاییزه، شما رو با شگفت‌انگیز‌ترین، زیباترین، مصورترین و لطیف‌ترین شعری که می‌تونید درباره‌ی پاییز بخونید، آشنا کنم.

مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهار؟ چو دور باید بودن همی ز روی نگار بهار من رخ او بود و دور ماندم از او برابر آمد بر من کنون خزان و بهار اگر خزان نه رسول فراق بود چرا هزار عاشق چون من جدا فکند از یار؟ به برگ سبز چنان شادمانه بود درخت که من به روی نگارین آن بتِ فَرخار خزان در آمد و آن برگ‌ها بکند و بریخت درخت از این غم چون من نژند گشت و نزار خدای داند کآندر درخت‌ها نگرم ز درد خون خورم و چون زنان بگریم زار کسی که او غم هجران کشیده نیست چو من ز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار؟ مرا رفیقی امروز گفت: خانه بساز که باغ تیره شد و زردروی و بی‌دیدار جواب دادم و گفتم درخت همچو منست مرا ز همچو منی ای رفیق باز مدار! من و درخت کنون هر دو آن به یک صفتیم منم ز یار جدا مانده و درخت از بار...
👤 #فرخی_سیستانی

آقا حواسم هستا😅 Coming soon✔️

Summer Recap ☀️ 🏜 Books: مرشد و مارگاریتا - میخائیل بولگاکف قلعه مالویل - روبر مرل شرق بهشت - جان اشتاین‌بک فداکاری مظنون X - کیگو هیگاشینو باباگوریو - اونوره دو بالزلک لاشه لطیف - آگوستینا باستریکا طاعون - آلبر کامو کلنل شابر - اونوره دو بالزاک بیابان تاتارها - دینو بوتزاتی مردن - آرتور شنیتسلر خصم - امانوئل کارر تنگنا - لیانید آندری‌یف و مجموعه داس مرگ - نیل شوسترمن (که از ۳۱ام شروع کردم🤧) Poetry: بوستان و گلستان - سعدی پیمانه و دانه - مولانا به تفسیر و نثر مهدی سیاح‌ زاده اقلیت - فاضل نظری گریه‌های امپراتور - فاضل نظری نیست - فاضل نظری آن‌ها - فاضل نظری ضد - فاضل نظری سه‌گانه خاورمیانه - گروس عبدلملکیان Movies: Hamnet A Separation (جدایی نادر از سیمین) Romeo and Juliet The Great Gatsby Goodfellas Life Is Beautiful Ready or not Doctor Zhivago The Maltese Falcon Casablanca Its a Wonderful Life 12 angry men There Will Be Blood F1 The Movie Hateful8 Departed The girl with the dragon tattoo Master and commander Frankenstein TV Series: Black sails S1-4 Silo S3 House Of The Dragon S3 Presumed innocent S1 Fleabag S1

دقیقاهمینه.

خودِ منزوی می‌گه غزل‌های عاشقانه‌م به حسنِ مطلع زبانزدن، و واقعا ببین با چه شروعی وارد غزل می‌شه: به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد همین یک مصرع، اون‌قدر حسِ حسرت و ناکامی رو توی یه تصویر ساده ریخته که واقعا می‌تونه سنگ رو آب کنه. آدم هنوز غزل رو شروع نکرده، دلتنگ شده.

به نظرم اگر نگم تصویری‌ترین، یکی از تصویری‌ترین شعرهای منزوی این غزله. شاهکاره. محشره. فوق‌العاده‌ست. ستودنیه. فراتر از تصوره. عالیه. عالی. به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد صدای پای تو ز آن سوی در، شنوده نشد سرت به بازوی من تکیه‌ای نداد و سرم دمی به بالش دامان تو غنوده نشد لبم به وسوسۀ بوسه‌دزدی آمده بود ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس هوای خاطرم امروز مُشک‌سوده نشد به من که عاشق تصویرهای باغ و گلم نمای ناب تماشای تو نموده نشد یکی دو فصل گذشت از درو، ولی چه کنم که باز خوشۀ دلتنگی‌ام دروده نشد چه چیز تازه در این غربت است؟ کی؟ چه زمان، غروب جمعهٔ من بی‌تو پوک و پوده نشد؟ همین نه دیدنت امروز -روزها طی گشت- که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد غم ندیدن تو شعر تازه ساخت اگر، به شوق دیدن تو تازه‌ای سروده نشد
👤 #حسین‌_منزوی

از فردا قراره داس مرگو باهم بخونیم (همخوانی) خواستید بیاید کامنت را دریابید

- آدم که بی‌دل نمی‌شه آقا. پ.ن: تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد، از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد.

به مناسبت روز شعر و ادب پارسی بیاید کتاب در جستجوی زمان ازدست‌رفته ی مارسل پروست رو برام بگیرید.

به مناسبت روز شعر و ادبیات پارسی داریم کم کم آماده‌ش می‌کنیم😌 کسی اگه جا مونده دوباره توی همون پست اعلام کنه که من همونجا بهتون لینکو میدم🙏

کی شد بدبختی شد معیار موفق بودن؟ چند وقت پیش یه جمع بودیم، یهو حرف رسید به زندگی. یکی از بچه‌ها گفت: سه تا شیفت پشت سر هم کار کردم. اون یکی گفت: دیشب فقط دو ساعت خوابیدم. یکی دیگه گفت: سه ماهه یه روز بی‌استرس نداشتم. داشتیم با هم مسابقه می‌ذاشتیم ببینیم کی بیشتر زیر فشار له شده. تا یکی خیلی معمولی گفت: من خوابم کامله، آخر هفته هم استراحت می‌کنم، حالمم خوبه. همه‌مون یه لحظه نگاش کردیم، بنده خدا انگار یه چیز عجیب گفته بود. نمی‌دونم چی شد که تو این مملکت، خسته بودن شد افتخار. کم‌خوابی شد نشونه‌ی تلاش. استرس شد نشونه‌ی مسئولیت. و آرامش… شد یه چیز لوکس، انگار فقط سهم یه عده‌ی خاصه. انقدر سال‌ها رنگ آسودگی رو کم دیدیم که هر کسی بگه حالم خوبه، ناخودآگاه فکر می‌کنیم یه جای کارش می‌لنگه. غم‌انگیزترین بخش ماجرا اینه که دیگه فقط با سختی زندگی نمی‌کنیم، به سختی عادت کردیم. جوری که زندگیِ بدون زجر، برامون غیرقابل‌باور شده. ✍️

۲۶ شهریور، روز پسر، روزی که به اسم کمبوجیه، پسر کوروش بزرگ، توی تاریخ ایران شناخته میشه روزمون مبارک رفقا. دم همه پسرایی که با همه سختیا هنوز دارن محکم راهشونو میرن، هوای آدمای دوروبرشونو دارن و سعی می‌کنن هر روز یه ذره بهتر از دیروز باشن، گرم. امیدوارم آخرش چیزی که ازمون می‌مونه، بیشتر از هر چیزی، انسانیت و معرفت باشه. روز پسر مبارک🤍

خب خب دوستان کم کم راه بندازیمش؟🤩

یکی از راه های رسیدن به کمال این هستش که خود فریب نباشیم.