ch
Feedback
دپارتمان خیال های نیمه جان

دپارتمان خیال های نیمه جان

前往频道在 Telegram

ما به شعر پناه آورده‌ایم، به کلماتی که گاهی از خودِ ما، ما را بهتر می‌شناسند. دپارتمان خیال‌های نیمه‌جان، پناهِ کسانی‌ست که در کتاب‌ها خانه دارند، و در شعرها نفس می‌کشند. از اینجا میشنومتون: t.me/HidenChat_Bot?start=113082587

显示更多
未指定国家未指定类别
444
订阅者
-124 小时
无数据7 天
-2230 天
帖子存档
تا به کی بايد رفت از دياری به ديار ديگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و ياری ديگر كاش ما آن دو پرستو بوديم كه همه عمر سفر مي كرديم از بهاری به بهاری ديگر
👤#فروغ_فرخزاد

ولی جدی جدی خودمونیما، مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

به گمانم تمامِ آدم‌ها با غم‌هایی درگیرند که شاید هرگز بر زبانشان نیاورند و همان غم‌های ناگفته تبدیل به بغض‌های گاه‌و بیگاه، اشک‌های ممتد، خشم، انزوا و سکوت می‌شوند.

من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من
👤 #حافظ

دستان و رفقا، این لینک نهایت تا دو الی سه روز آینده اعتبار داره، بعدش پرایوت می‌شه. قبل از عضویت هم لطفا در کامنتا اعلام کنید که من تگتون کنم. با برنامه میخوام پیش بریم. ممنون بابت درکتون🙏

از دگری چه حاصلم تا ز تو مهر بگسلم هم تو که خسته‌ای دلم، مرهم ریش خسته‌ای
👤 #سعدی
💠 شعر کامل

انجمنو بالاخره راه انداختیم♥️🥳 دوستانی که شرکت کرده بودن رو تگ کردم چک کنید.

چند وقت بود داشتم روی این شعر کار می‌کردم، خداروشکر بالاخره نسخه‌ای که دلم می‌خواست رو تونستم اماده کنم. من هم با این شعر در جشنواره‌ی ادبی ایران‌کتاب شرکت کردم. اگر دوست داشتید، بخونیدش و برام آرزوی موفقیت کنید♥️

آن‌کس که تو را یاد کند از تو جدا نیست آن‌کس که ز خود یاد بَرَد خویش کجا نیست؟ گفتم کِه مرا بُرد ز یاد؟ گفت تو خود را آن‌گاه که گم کردی دگر هیچ بلا نیست در جست‌وجوی خویش، جهان را همه گشتم دیدم که همان گمشده جز در دل ما نیست از یادِ تو رفتن هنرِ عاشقِ خاموش اما ز خودت رفتن جز مرگِ صدا نیست یک عمر دویدیم پیِ آن کس که فراموش کردیم که آن کس خودِ ما بود جدا نیست ✍️

بیاید حالا که اول پاییزه، شما رو با شگفت‌انگیز‌ترین، زیباترین، مصورترین و لطیف‌ترین شعری که می‌تونید درباره‌ی پاییز بخونید، آشنا کنم.

مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهار؟ چو دور باید بودن همی ز روی نگار بهار من رخ او بود و دور ماندم از او برابر آمد بر من کنون خزان و بهار اگر خزان نه رسول فراق بود چرا هزار عاشق چون من جدا فکند از یار؟ به برگ سبز چنان شادمانه بود درخت که من به روی نگارین آن بتِ فَرخار خزان در آمد و آن برگ‌ها بکند و بریخت درخت از این غم چون من نژند گشت و نزار خدای داند کآندر درخت‌ها نگرم ز درد خون خورم و چون زنان بگریم زار کسی که او غم هجران کشیده نیست چو من ز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار؟ مرا رفیقی امروز گفت: خانه بساز که باغ تیره شد و زردروی و بی‌دیدار جواب دادم و گفتم درخت همچو منست مرا ز همچو منی ای رفیق باز مدار! من و درخت کنون هر دو آن به یک صفتیم منم ز یار جدا مانده و درخت از بار...
👤 #فرخی_سیستانی

آقا حواسم هستا😅 Coming soon✔️

Summer Recap ☀️ 🏜 Books: مرشد و مارگاریتا - میخائیل بولگاکف قلعه مالویل - روبر مرل شرق بهشت - جان اشتاین‌بک فداکاری مظنون X - کیگو هیگاشینو باباگوریو - اونوره دو بالزلک لاشه لطیف - آگوستینا باستریکا طاعون - آلبر کامو کلنل شابر - اونوره دو بالزاک بیابان تاتارها - دینو بوتزاتی مردن - آرتور شنیتسلر خصم - امانوئل کارر تنگنا - لیانید آندری‌یف و مجموعه داس مرگ - نیل شوسترمن (که از ۳۱ام شروع کردم🤧) Poetry: بوستان و گلستان - سعدی پیمانه و دانه - مولانا به تفسیر و نثر مهدی سیاح‌ زاده اقلیت - فاضل نظری گریه‌های امپراتور - فاضل نظری نیست - فاضل نظری آن‌ها - فاضل نظری ضد - فاضل نظری سه‌گانه خاورمیانه - گروس عبدلملکیان Movies: Hamnet A Separation (جدایی نادر از سیمین) Romeo and Juliet The Great Gatsby Goodfellas Life Is Beautiful Ready or not Doctor Zhivago The Maltese Falcon Casablanca Its a Wonderful Life 12 angry men There Will Be Blood F1 The Movie Hateful8 Departed The girl with the dragon tattoo Master and commander Frankenstein TV Series: Black sails S1-4 Silo S3 House Of The Dragon S3 Presumed innocent S1 Fleabag S1

خودِ منزوی می‌گه غزل‌های عاشقانه‌م به حسنِ مطلع زبانزدن، و واقعا ببین با چه شروعی وارد غزل می‌شه: به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد همین یک مصرع، اون‌قدر حسِ حسرت و ناکامی رو توی یه تصویر ساده ریخته که واقعا می‌تونه سنگ رو آب کنه. آدم هنوز غزل رو شروع نکرده، دلتنگ شده.

به نظرم اگر نگم تصویری‌ترین، یکی از تصویری‌ترین شعرهای منزوی این غزله. شاهکاره. محشره. فوق‌العاده‌ست. ستودنیه. فراتر از تصوره. عالیه. عالی. به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد صدای پای تو ز آن سوی در، شنوده نشد سرت به بازوی من تکیه‌ای نداد و سرم دمی به بالش دامان تو غنوده نشد لبم به وسوسۀ بوسه‌دزدی آمده بود ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس هوای خاطرم امروز مُشک‌سوده نشد به من که عاشق تصویرهای باغ و گلم نمای ناب تماشای تو نموده نشد یکی دو فصل گذشت از درو، ولی چه کنم که باز خوشۀ دلتنگی‌ام دروده نشد چه چیز تازه در این غربت است؟ کی؟ چه زمان، غروب جمعهٔ من بی‌تو پوک و پوده نشد؟ همین نه دیدنت امروز -روزها طی گشت- که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد غم ندیدن تو شعر تازه ساخت اگر، به شوق دیدن تو تازه‌ای سروده نشد
👤 #حسین‌_منزوی

از فردا قراره داس مرگو باهم بخونیم (همخوانی) خواستید بیاید کامنت را دریابید

- آدم که بی‌دل نمی‌شه آقا. پ.ن: تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد، از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد.