(:
Ir al canal en Telegram
جایی برای خود واقعیم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=5946906051
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
219
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-2130 días
Archivo de publicaciones
219
Repost from ·Alaska, Alaska·
چیزی که وجود داره اینه که همهمون یه مقداری زود بزرگ شدیم و وسط سیاست گیر افتادیم. متاسفانه اگر اینجا زندگی کنی بالاخره به یک نحوی زندگیت با سیاست گره میخوره و راهی برای فرار ازش وجود نداره. کمکم تبدیل میشی به آدمی که مدام در حال شنیدن و خوندن دیدگاههای سیاسی مختلفه، از نظرهای احمقانهی دیگران عصبانی میشه، بحث میکنه، چیزهای مختلفی رو به چشم میبینه و زندگیش دیگه خیلی زیاد شبیه به یک جوان بیست و چند ساله نیست. به خودت میای و میبینی مدام در حال جنگیدن هستی.
خیلی دوست دارم بگم که خب اشکالی نداره و قسمت ما هم از زندگی این بوده، ولی راستش نمیتونم به خودم دروغ بگم. اشکال داره. خیلی اشکال داره. متاسفانه هیچوقت نمیتونم قبول کنم که سهم ما از زندگی این بوده و همیشه یک چیزی درونم به شکل احمقانهای امید داره که سهم ما هم یک روز بزرگتر میشه. چیز دیگهای هم جز امید نداریم که بهش بچسبیم و خب، چی قدرتمندتر از امید؟
219
روز ها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت و مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
فروغ فرخزاد
219
دلم میخواد یه روزایی و همینجوری محکم نگه دارم و بگم توروخدا تموم نشو خیلی داره بهم خوش میگذره✨✨✨
219
وقتی اولین بار بعد از رفتنشون میری خونش دقیقا همونجاست که با تمام خاطراتی که باهاشون داشتی روبه رو میشی
تمام عکسای یادگاری
تمام حرفایی که زدن
تمام اون کارای بامزه ای که انجام میداد
همه ی قصه هایی که برات تعریف میکرد
شوخی هایی که باهات میکرد
جوری که صدات میکرد
دقیقا همونجا میفهمی انگار نیمی از روحت نیست و با خودش برده..
حالا دیگه هر بار که بری کسی نیست وقتی درو باز میکنی با ذوق منتظر باشه ببینه کیه پشت در
هربار که میری کسی نیست تا مجبورت کنه شام پیششون بمونی و سر سفره وقتی کنارشون میشینی همش حواسش باشه تا یوقت غذا کم نخوری...
خونه همون خونست،
اما دیگه اون آدمی که خونه رو «خونه» میکرد نیست.
دیوار ها هنوز صداهاشو تو خودشون نگه داشتن،انگار هر لحظه ممکنه صدات کنه،و تو چند ثانیه ای که مکث میکنی دلت خوشه به اینکه شاید هنوز هست.
آدم وایمیسته وسط خونه،
وسط همه چیزایی که سرجاشونه،
و تازه میفهمه چقدر نبودن یه آدم میتونه همه چی رو از معنا خالی کنه.
میفهمی بعضی رفتن ها فقط خالی شدن یه صندلی نیست،
یه مسیر کامل از زندگیه که قطع میشه.
یه عادت،
یه صدا،
یه خیال...
از اون به بعد هربار در باز میشه،یه لحظه ی کوتاه امیدوار میشی، و همون لحظه ی بعد یادت میاد که دیگه هیچوقت نیستش که منتظرت باشه((:
219
Repost from ·Alaska, Alaska·
معمولا برداشت اشتباه آدمها از خودم رو اصلاح نمیکنم و میذارم طوری که میخوان فکر کنن و از کنارش رد میشم. اما اون معدود وقتهایی که یکی کاری میکنه حس کنم واقعا من رو فهمیده، کودک درونم از خوشحالی بالا و پایین میپره.
واقعا شناختن درست یک آدم، بدون قضاوت، تلاش میخواد، صبر میخواد، مکث میخواد، و اینکه عجله نکنی برای نتیجهگیری و برچسب زدن. همونقدر هم اجازه دادن به یکی که تو رو بشناسه، شجاعت میخواد؛ اینکه ریسک کنی و خودت رو در معرض فهمیده شدن بذاری. خیلی کم پیش میاد کسی اونقدر برات وقت و انرژی بذاره که نه فقط تصویری که ازت ساخته، بلکه خود تو رو بفهمه. اینکه کسی سوال بپرسه، دقت کنه، الگوهای رفتارت رو ببینه و واقعا گوش بده به نظرم عمیقترین نوع صمیمیته.
