es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
259
Suscriptores
-124 horas
-237 días
+930 días
Archivo de publicaciones
چه تلخ… مردان برای بهشت جنگیدند اما کودکان‌در همین دنیا بی‌پدر بزرگ شدند..... #محال_بهار🍂

پشت اندوه چشمانم غمیست از جنس تغافل تو…🖇️ #ساره_آلاز

بانو محمدی کانال قبلی شان حذف شده و این کانال جدید شان است. از شان حمایت کنین

وقتی تُ شیفته خود باشی ؛ جهان به خودِ خود شیفته تُ می‌شود .

ادعای شناختنم را نکنید؛ من گاهی خودم، خودم را نمی‌شناسم؛ چه برسد به شما ها .... #یاس
ادعای شناختنم را نکنید؛ من گاهی خودم، خودم را نمی‌شناسم؛ چه برسد به شما ها ....
#یاس

و او باز محشر کرد

به دخترک مینگریستم چگونه معصومانه در اقلیمِ زندگی همدوشِ شاه‌پرک‌ها پر میگشود و میرقصید… و من در هیأتِ هیولایی خاموش از جنسِ او از این دوپایانِ بی‌شاخ منزجر بودم اما او نیز به طریقتِ من از آنان بیزاری میجست با این همه ناگزیر بودم او را به همان جهانِ متعفنِ خویش بازسپارم محزون شد و گفت: «من نمیخواهم به جهانِ دوپاها و بی‌شاخ‌ها بازگردم… تو هرگز بر تنِ من دستِ تعدی نگشودی تو هیچ‌گاه پاپوش‌های دریدهٔ کسی را به سخره نگرفتی… هیچ‌گاه نگفتی زشتم… هیچ‌گاه به نامِ محبت، زخم نیافریدی… اما آنان کردند؛ من با چشمانِ خویش دیدم دوپاها دشمنِ یکدیگر اند. به اسمِ خدا بر هم ظلم میکنند، به اسمِ عشق به روحِ هم هجوم میبرند، و به اسمِ آبرو، یکدیگر را ذبح میکنند…» در برابرِ کلماتِ دخترک مبهوت و بی‌دفاع مانده بودم که آهسته گفت: «آیا جهانِ تو نیز چنین است؟ آیا خدای تو نیز خاموش میماند؟ اگر چنین است، مرا همان‌جا میانِ شاه‌پرک‌ها رها کن…» ~ناآشنا🖤🖤🖤

جمعه را بخاطر کدام حس دوست داری؟؟
Anonymous voting

دعا هایتان را آماده کنید که ایّام عرفه به سرعت نزدیک می‌شود فراموش مکنید این فرصت بزرگ را از دست ندهید چرا که گم کردن آن مانند گم کردن کلید بهشت در تاریکی شب است. غافل نشوید! #اسرا_کریمی

#پارت‌: بیست و هفتم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k هر دو از ساختمان شرکت بیرون شدند. هوای شب خنک‌تر شده بود و سرک ها تقریباً خلوت بودند. سُها شالش را کمی مرتب کرد و آرام گفت: «خدا حافظ.» آراد نگاه کوتاهی به او انداخت. «خدا نگهدار.» بعد هرکدام به سمت مسیر خودشان رفتند. نه حرف اضافه‌ای بود، نه مکثی طولانی… اما سکوت میانشان دیگر مثل روزهای اول غریبه نبود. سُها وقتی به خانه رسید، چراغ‌های سالون روشن بود. صدای آرام تلویزیون می‌آمد و بوی چای تازه در فضا پیچیده بود. کفش‌هایش را درآورد و داخل شد. «سلام.» مادرش از آشپزخانه بیرون آمد. «علیکم سلام دخترم، خسته نباشی.» پدرش هم نگاهش را از تلویزیون گرفت. «خیلی کار تان طول کشید.» سُها کیفش را کنار گذاشت و آهسته نشست. «اممم خب باید دقیق تمام محاسبات را بررسی میکردیم.» مادرش با نگرانی گفت: «چیزی می خوری؟» سُها لبخند کمرنگی زد. «نه مادر… فقط خیلی خسته استم.» پدرش نگاه مهربانی به او کرد. «خدا قوت دخترم.» چند دقیقه کوتاه کنارشان نشست همان چند دقیقه ساده‌ای که همیشه خستگی‌اش را کمتر می‌کرد. بعد آرام بلند شد. «مه میرم بخوابم… صبح هم دانشگاه دارم.» مادرش سر تکان داد. «شب بخیر.» «شبتان بخیر.» سُها به اتاقش رفت چراغ را روشن کرد، شالش را کنار گذاشت و نفس آرامی کشید. امروز طولانی بود… خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کرد. اما عجیب بود که خسته‌گی‌اش فقط از کار نبود. انگار ذهنش هم امروز بیشتر از همیشه بیدار مانده بود. بی‌آنکه بخواهد تصویر کوتاهی از شرکت و آن سکوت آخر شب در ذهنش گذشت. سریع چشم‌هایش را بست و آرام زیر لب گفت: «فقط خسته شدم… همین.» بعد چراغ را خاموش کرد و خیلی زود خوابش برد. پایین در سالون مادرش کنار پدر سُها نشست و گفت: «میخواستم یک گپ بزنم.» پدرش نگاهش کرد. «بگو جانم میشنوم.» مادر لبخند آرامی زد. «سُها خودش پیشنهاد داده که یک مهمانی خانوادگی بگیریم.» پدر با تعجب ابرو بالا برد. «خودش؟» مادر خندید. «ها، خودِ دخترت.» پدر چند ثانیه ساکت ماند بعد لبخند آرامی روی لبش نشست. «ای خوب است… خیلی وقت شده همه دور هم جمع نشدیم.» مادر ادامه داد: «میخواهم راشد و خانواده‌اش را دعوت کنم ماریا هم بیاید خانه کمی حال و هوا بگیرد.» پدر سر تکان داد. «نظر خوب است. انجامش بده.» لبخند مادر پررنگ‌تر شد. «فکر نمیکردم سُها خودش راضی شود.» پدر آهسته گفت: «بعضی وقت‌ها آدم‌ها آرام‌آرام تغییر میکنند… بدون اینکه خودشان متوجه شوند.» و نگاهش برای لحظه‌ای سمت اتاق دخترش رفت. در همان وقت… آراد هم به خانه رسیده بود خانه در سکوت فرو رفته بود چراغ‌ها خاموش و همه خوابیده بودند. آرام داخل شد تا کسی بیدار نشود. کیفش را کنار گذاشت و مستقیم به اتاقش رفت. خستگی در تمام صورتش معلوم بود چند دقیقه بعد زیر دوش آب گرم ایستاده بود. چشم‌هایش بسته بود و آب آرام روی صورتش می‌ریخت. امروز هم تمام شده بود… اما بعضی لحظه‌هایش هنوز در ذهنش مانده بودند. نه واضح فقط آرام. دوشش که تمام شد لباس راحتی پوشید و روی تخت دراز کشید. این‌بار حتی فرصت فکر کردن هم نداشت خستگی زودتر از ذهنش او را به خواب برد صبح… نور کم‌رنگ آفتاب آرام روی اتاق افتاده بود و یک روز تازه، بی‌صدا، شروع می‌شد.....

photo content

دیدگاه تان زیباست. ممنون بابت توصیف تان

#رز_آبی دختری که عاشقِ رزِ آبی است؛ در دلش هنوز امیدی روشن جریان دارد. و زیباتر از همه‌چیز، این است که حافظِ قرآن بود 🫠

هر چند آدمی درد هست اما، درمانم هست.

دیدارِ اش را دوست دارم، فقط با تو…🫀

عجب موجوداتی استیم آبروی دیگران را چون برگ خشک پاییز لگدمال می‌کنیم اما آبروی خویش را چون کتاب مقدس بر بلندترین طاقچهٔ غرور می‌گذاریم...... #محال_بهار🍂

فعلا زنده می‌مانم،هنوز کتاب‌هایی هست که دوست دارم بخوانم.📚
فعلا زنده می‌مانم،هنوز کتاب‌هایی هست که دوست دارم بخوانم.📚

Repost from N/a
⁨ «آمده بودم که اندوه را از رگ‌های آبیت بتکانم، آسمانی باشم برای پرواز تو. من آمده بودم چشم‌هایت را که از راز دلدادگی قصه‌مان
+9
⁨ «آمده بودم که اندوه را از رگ‌های آبیت بتکانم، آسمانی باشم برای پرواز تو. من آمده بودم چشم‌هایت را که از راز دلدادگی قصه‌مان با خبر است تا خود صبح ببوسم.»⁩