es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
259
Suscriptores
+124 horas
-287 días
+730 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
واژه هایی می نویسم که بوی آزادی از جنس انسانیت می دهد.
واژه هایی می نویسم که بوی آزادی از جنس انسانیت می دهد.

Repost from N/a
آدمی‌ست دیگر؛ تمامِ عمر همه جا را می‌گردد، تا آرامش را بیابد. اما در فرجام، وقتی ذله شد و راهی دیگری نداشت، زانو می‌زند در برابرِ پروردگار و در می‌یابد، که آرامش در همین سر فرو بُردن نزدِ خالقِ هستی‌ست. #عایشه

Repost from N/a
در غایت تنهایی، آدم می‌فهمد که رنج، شخصی‌ترین دارایی اوست. آن‌قدر عمیق که تقسیم کردنش با "او"، توهین به اصالت درد است. پس در سکوت می‌پوسد، نه از سر غرور، بلکه از درک این حقیقت که هیچ کلامی، شکاف میان دو هستی جدا افتاده را پر نمی‌کند. #فرحناز_سلطانی

دختر، در وجود تو سراسر شور و عشق زندگی جاری است، این فاز غمگین و افسردگی دیگر چیست؟🫀🌚

Repost from نــور🕯
وقتی خودش را زیر آوار یافت، به یاد آورد؛ به دیواری‌ که از ورای آن نور وارد می‌شد، تکیه کرده بود. بی‌آن‌که بداند دیوار ترَک برداشته است. #صدیقه_دقیق

بانو محمدی عزیز برای زحمات فراوان و نگارش ارزشمندتان سپاسگزارم. عملکرد شما شایسته تقدیر است، بانوی بزرگوار.💜

#اسراکریمی 🙊❤️

همواره از خود می‌پرسم که آیا همان‌گونه که من به تو می‌اندیشم، تو نیز به من می‌اندیشی. #اسرا_کریمی

کسی را می‌شناختم که مدعی بود برای آزادیِ دختران و حقِ تحصیلِ ایشان مبارزه می‌کند… همان شخص، پس از تحققِ آن آزادی، به همان دختران دست‌درازی و تجاور می‌نمود....
#ایمل_چوران

گفت:ای آهوی چشم‌سیاه... حافظ اگر تو را می‌دید دیگر از شراب و ساغر نمی‌نوشت تمام غزل‌هایش را در تماشای چشمان تو گم می‌کرد. #مح
گفت:ای آهوی چشم‌سیاه... حافظ اگر تو را می‌دید دیگر از شراب و ساغر نمی‌نوشت تمام غزل‌هایش را در تماشای چشمان تو گم می‌کرد. #محال_بهار🍂

Repost from نور وقلم
ثروتمند واقعی کسی نیست که دارایی فراوان داشته باشد یا سفرها و غذاهای متنوع را تجربه کند؛ بلکه کسی است که ثروتش باعث نشود ارزش
ثروتمند واقعی کسی نیست که دارایی فراوان داشته باشد یا سفرها و غذاهای متنوع را تجربه کند؛ بلکه کسی است که ثروتش باعث نشود ارزش‌ها و شخصیتش را در برابر خواسته‌های دیگران معامله کند. ✍ شیما شریفی https://t.me/norulqalahm

‏او، تو را کشته بود. ولی تو انگار طوری هستی که اگر بر مزارت دسته گلی می‌گذاشت، او را می‌بخشیدی.
‏امره گورلک

#پارت‌: بیست و ششم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k ساعت‌ها گذشته بود… نور روز آرام‌آرام از پنجره کم می‌شد و جای خودش را به سایه‌های غروب می‌داد. کاغذها روی میز سُها حالا منظم‌تر شده بودند، خط‌کشی‌ها کامل‌تر، و اشتباه‌هایی که اول کار پیدا نشده بود یکی‌یکی خودشان را نشان داده بودند. سُها آخرین صفحه را نگاه کرد… چند ثانیه مکث کرد. بعد آهسته خودکارش را روی میز گذاشت. «تقریباً تمام شد…» صدایش خسته بود، اما هنوز همان جدیت همیشگی را داشت. آراد از روی مبل کمی جلو آمد، لپ‌تاپش را بست نگاهش روی برگه‌ها چرخید. «بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم پیش رفتیم.» سُها سرش را کمی به عقب تکیه داد چشم‌هایش برای لحظه‌ای بسته شد خستگی حالا خودش را نشان می‌داد آراد متوجه شد. نه چیزی گفت، نه مکث طولانی کرد. فقط نگاهش را از او گرفت و گفت: «من میرم دنبال قهوه برای خودم، شما هم می‌خورین؟» سُها چشم‌هایش را باز کرد. مستقیم گفت: «بله… لطفاً. اگر ممکنه برای من هم بیارین.» لحنش مثل همیشه رسمی بود، اما این‌بار کمی نرم‌تر آراد سر تکان داد. «باشه.» بلند شد و به سمت در رفت، چند دقیقه بعد سکوت اتاق عوض شد. دیگر از آن سکوت کاری نبود… سنگین‌تر شده بود، آرام‌تر، خسته‌تر. سُها تکیه داد به صندلی، نگاهش رفت سمت برگه‌ها اما ذهنش دیگر دنبال اعداد نبود. فقط یک فکر کوچک در پس‌زمینه مانده بود… اینکه چطور یک روز معمولی، بدون اینکه بفهمی، تبدیل به یک روز طولانی می‌شود. درِ اتاق باز شد. آراد وارد شد، در دستش دو گیلاس قهوه. یکی را آرام روی میز جلوی سُها گذاشت. «بفرمایید.» بعد دومی را برای خودش نگه داشت و کنار همان مبل نشست. سُها بدون نگاه اضافه‌ای قهوه را برداشت. «تشکر.» آراد هم آرام نوشید چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد فقط صدای شهر از پشت شیشه‌ها می‌آمد بعد سُها دوباره به برگه‌ها نگاه کرد. «این بخش آخر را اگر همین‌طور جمع کنیم… مشکل حل می‌شود.» آراد سر تکان داد. «درست است. فردا فقط مرور نهایی می‌ماند.» سکوت دوباره برگشت اما این‌بار دیگر شبیه اول روز نبود. نه رسمی، نه فاصله‌دار… فقط خستگیِ مشترک. سُها قهوه‌اش را آرام گذاشت روی میز نگاهش برای یک لحظه خیلی کوتاه به آراد افتاد. نه طولانی… نه عمیق… فقط یک نگاه ساده و سریع برگشت به کاغذها آراد اما آن یک لحظه را دید. و برای اولین‌بار، بدون اینکه بخواهد تحلیلش کند، فقط نگهش داشت. ساعت از مرز غروب گذشته بود… و کار، بالاخره داشت به پایان خودش می‌رسید.قهوه‌ها تقریباً تمام شده بود… برگه‌ها یکی‌یکی جمع می‌شدند و لپ‌تاپ‌ها بسته شده بودند. سکوت اتاق دیگر از جنس کار نبود… از جنس پایان بود. آراد آخرین فایل را روی سیستم ذخیره کرد و آرام گفت: «تمام شد.» سُها هم برگه‌ها را مرتب داخل پوشه گذاشت بدون عجله، بدون شتاب. «بله… بخش اصلی تمام شد.» چند ثانیه هر دو هیچ نگفتند. انگار مغزشان هنوز دنبال این بود که باور کند واقعاً کار تمام شده. آراد نگاهی به ساعت انداخت. بعد بیرون شد به اطراف نگاه کرد و گفت: «همه رفته‌اند…» سُها هم نگاه کوتاهی به درِ بسته انداخت راهروها ساکت بودند، چراغ‌ها کم‌نور شرکت انگار خالی شده بود. فقط این دو نفر مانده بودند… آراد لپ‌تاپش را برداشت «بریم پیش صبور خان… باید گزارش را بدهیم.» سُها کیفش را روی شانه انداخت. «باشه.» هر دو از اتاق بیرون شدند راهروها حالا کاملاً خاموش بودند صدای قدم‌هایشان تنها صدایی بود که در ساختمان می‌پیچید سُها جلوتر می‌رفت، آرام و منظم. آراد کمی عقب‌تر… ساکت‌تر از همیشه. وقتی به اتاق مدیریت رسیدند، در نیمه‌باز بود. آراد آهسته در زد. «اجازه هست؟» هیچ جوابی نیامد نگاهی بینشان رد و بدل شد. سُها آرام گفت: «احتمالاً کسی نیست…» آراد در را کمی بیشتر باز کرد اتاق کاملاً خالی بود چراغ میز خاموش… صندلی‌ها مرتب… هیچ‌کس نبود. سکوت سنگین‌تری نشست سُها قدمی جلو رفت. «پس همه رفته‌اند…» آراد سر تکان داد. «بله… امروز دیر وقت شد.» چند ثانیه هر دو همان‌جا ایستادند نه کاری مانده بود، نه کسی بود که گزارش بدهند. فقط خستگی بود و یک روز طولانی که تمام شده بود. سُها آرام گفت: «فردا توضیح می‌دهیم.» آراد نگاهش را از اتاق گرفت و به او نگاه کرد. «درست است… فردا همه چیز را مرتب ارائه می‌کنیم.» سکوت کوتاهی افتاد این‌بار نه کاری، نه جلسه‌ای، نه عجله‌ای… فقط دو نفر بودند در یک شرکت خاموش آراد در را آرام بست. «بریم.» سُها سر تکان داد. و هر دو در حالی از اتاق مدیریت بیرون آمدند که شب، کامل روی شرکت نشسته بود… و این بار، برای اولین‌بار، هیچ‌کس جز خودشان در آن ساختمان باقی نمانده بود.

#پارت‌: بیست و پنج #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سُها آرام گفت: «فقط بررسی نهایی؟» بعد سُها بدون عجله فایل را باز کرد و ادامه داد: «در گزارش اولیه هم چند عدد باهم هماهنگ نیست، اگر همان وقت دقیق‌تر چک میشد، ای اشتباه به مرحله آخر نمیرسید.» اتاق در سکوت فرو رفت آراد نگاه کوتاهی به سُها انداخت. این‌بار نه فقط از روی توجه… بلکه از روی تحسین. سُها خیلی آرام و مطمئن حرف میزد بدون تلاش برای ثابت کردن خودش آراد فایل را جلو کشید و بعد از چند ثانیه گفت: «درست میگه.» صدایش آرام بود اما واضح.... «اشتباه از چند بخش جمع شده، نه فقط یک بخش.» بعد چند صفحه را نگاه کرد و ادامه داد: «اگر بخواهیم سریع حلش کنیم، باید تمام محاسبات پروژه دوباره بررسی شود.» صبور رادمنش چند لحظه ساکت ماند نگاهش بین آراد و سُها جابه‌جا شد بعد خیلی آرام سر تکان داد. «خوب… پس از امروز، شما دو نفر مسئول بازبینی کامل پروژه هستین.» چند نفر متعجب نگاه کردندسُها برای لحظه‌ای مکث کرد اما چیزی نگفت اما با خودش گفت پدر که میداند من دوست ندارم با آقایان یکجا کار کنم پس چرا اینطور گفت؟ آراد هم آرام سر تکان داد جلسه ادامه پیدا کرد اما چیزی کوچک، بی‌صدا، در همان چند دقیقه میانشان تغییر کرده بود. نه صمیمیتی شکل گرفته بود نه نزدیکی خاصی… فقط هر دو، برای اولین بار، توانایی و طرز فکرِ دیگری را کمی بیشتر از قبل دیده بودند. جلسه کم‌کم به پایان رسید. صدای ورق خوردن کاغذها و جمع شدن فایل‌ها دوباره فضای اتاق را پر کرد. کارمندها یکی‌یکی از اتاق بیرون رفتند. سُها هم برگه‌هایش را مرتب کرد و آماده رفتن شد. آراد چند لحظه همان‌جا ماند… بعد آرام بلند شد. در راهرو سکوت سبک‌تری جریان داشت. سُها جلوتر می‌رفت، آرام و منظم آراد چند قدم عقب‌تر. بعد از چند ثانیه، آراد صدایش را پایین آورد: «برای بررسی محاسبات… بهتر است یکجای ثابت کار کنیم.» سُها قدمش را آهسته‌تر کرد اما برنگشت. آراد ادامه داد: «یا اتاق من، یا اتاق شما. چون فایل‌ها زیاده و رفت‌وآمد وقت می‌گیره.» سُها بالاخره ایستاد خیلی کوتاه نگاهش کرد بعد با همان لحن آرام و جدی گفت: «من در اتاق خودم راحت‌ترم.» آراد لحظه‌ای سکوت کرد نه مخالفت کرد، نه اصرار فقط سر تکان داد: «باشه.» سُها دوباره راه افتاد سمت اتاقش آراد چند ثانیه نگاهش کرد… نه به رفتنش بلکه به همان قاطعیتی که بدون توضیح اضافه حرف میزد. بعد آرام گفت: «پس در همان جا شروع میکنیم.» چند دقیقه بعد هر دو در دو اتاق جدا نشسته بودند… اما روی یک پروژه. روی یک اشتباه. و ناخواسته… روی یک مسیر مشترک که تازه شروع شده بود. سُها داخل اتاقش برگشت در را بست و مستقیم رفت پشت میز. پوشه‌ها را یکی‌یکی باز کرد برگه‌ها را مرتب کنار هم چید… و بدون اتلاف وقت شروع کرد. نگاهش کاملاً جدی بود انگار هیچ چیز جز عددها و گزارش‌ها وجود نداشت چند دقیقه بعد آراد هم وارد اتاق شد. بدون حرف اضافه روی یکی از مبل‌های کنار اتاق نشست و لپ‌تاپش را باز کرد. سکوت میانشان طبیعی بود… نه سنگین، نه عجیب، فقط کار. سُها با دقت روی کاغذها خم شده بود خودکارش تند روی صفحه حرکت میکرد. گاهی آرام میگفت: «این قسمت را دوباره چک کنین… این عدد درست نیست.» آراد از روی سیستم جواب میداد: «درست است… اینجا اشتباه تایپی شده.» و دوباره هر دو ادامه میدادند. ساعت آرام میگذشت کار جلو میرفت… بدون توقف اما در میان تمام این جدیت یک چیز آرام و بی‌صدا در فضا جریان داشت. آراد گاهی نگاهش از صفحه لپ‌تاپ جدا میشد. نه طولانی… فقط یک لحظه کوتاه به سُها، به طرز نشستن‌اش، به تمرکزی که انگار هیچ چیز نمیتوانست آن را بشکند. سُها اما حتی یک‌بار هم نگاهش را بلند نکرد غرق کار بود. جدی، دقیق، منظم… انگار هیچ چیز بیرون از آن برگه‌ها مهم نبود. آراد آهسته نفس کشید و دوباره روی سیستم برگشت. اما چند دقیقه بعد باز هم ذهنش بی‌اختیار رفت سمت او. نه با فکرهای بزرگ… نه با احساس واضح… فقط یک توجه آرام. سُها بدون نگاه کردن گفت: «آن بخش را دوباره باز کنین.» آراد سریع تمرکز کرد. «باز کردم.» چند ثانیه سکوت بعد سُها گفت: «درست شد… همین بود دوباره باید ای بخش را بررسی کنیم .» کار ادامه داشت. سکوت هم ادامه داشت. اما حالا این سکوت دیگر خالی نبود… پر از کار بود، پر از دقت، پر از حضور. آراد برای لحظه‌ای به صندلی تکیه داد نگاهش کوتاه دوباره سمت سُها رفت. و این بار، آرام‌تر از قبل با خودش گفت: «خیلی فرق داره… با بقیه.» بعد سریع نگاهش را برگرداند به لپ‌تاپش. انگار نمیخواست حتی خودش هم این فکر را طولانی کند. اما کار، همچنان ادامه داشت… و این دو نفر، بی‌آنکه متوجه باشند، کم‌کم وارد یک ریتم مشترک شده بودند.

#پارت‌: بیست و چهارم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k مادر هنوز با لبخند نگاهم میکرد. انگار باورش نمیشد این پیشنهاد را من داده باشم. خندیدم.... «مادر فقط یک مهمانی است، ایقدر تعجب نکنین.» مادر سرش را تکان داد. «تو که از نام مهمانی هم فرار میکردی.» شانه بالا انداختم. «آدم بعضی وقت‌ها تغییر میکنه.» اما خودم هم نمیدانستم این تغییر از کِی شروع شده بود اما میدانم که فقط بخاطر مادرم است. با مادر شب بخیری کردم و رفتم طرف اتاقم در را بستم و تکیه دادم به آن اتاق ساکت بود. همان سکوت همیشگی… اما امشب ذهنم آرام‌تر از قبل بود شالم را کنار گذاشتم و روی تخت نشستم. چند ثانیه فقط به روبه‌رو خیره ماندم بعد بی‌اختیار حرف آن روز پدر در ذهنم تکرار شد « آراد خیلی خوب کار میکند.» نمی‌دانم چرا همان جمله ساده در ذهنم ماند آراد… اسمش آرام وارد ذهنم شد. نه عجیب بود، نه سنگین… فقط آشنا شده بود برایم . نفس آرامی کشیدم و سریع ذهنم را جمع کردم «سُها…» آهسته اسم خودم را گفتم انگار میخواستم حواسم را دوباره سر جایش بیاورم. بلند شدم.... کنار پنجره رفتم و پرده را کمی کنار زدم هوای شب آرام بود چراغ‌های سرک ها روشن… و شهر آهسته نفس میکشید. گاهی فکر میکردم چطور ممکن است آدمی بی‌آنکه وارد زندگی‌ات شده باشد آرام‌آرام وارد فکرت شود. نه با حرف زیاد، نه با نزدیکی… فقط با حضورش. لبخند خیلی کمرنگی روی لبم آمد اما زود محو شد سرم را تکان دادم تا از این همه فکر و خیال دوری کنم. چراغ اتاق را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم چشم‌هایم آرام بسته شدند. صبح… مثل همیشه آرام شروع شد نور کم‌رنگ آفتاب از پشت پرده داخل اتاق می‌تابید و سُها آهسته چشم‌هایش را باز کرد. چند لحظه همان‌طور روی تخت ماند بعد آرام بلند شد. امروز هم مثل تمام روزهای دیگر دانشگاه و شرکت منتظرش بودند. بعد از آماده شدن، کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت. هوای صبح تازه بود و سرک ها هنوز آن شلوغی همیشگی را نداشتند سُها به دانشگاه رسید. صنف ها یکی بعد از دیگری شروع شدند و او مثل همیشه مصروف درس هایش شد. کتابچه اش باز بود.... و خط‌های منظمش آرام روی کاغذ شکل می‌گرفتند. زنگ تفریح که شد، دانشجوها یکی‌یکی از صنف بیرون رفتند سُها هم کتابچه‌اش را بست و آرام از راهرو عبور کرد در همان لحظه، آراد چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود نگاهش خیلی کوتاه روی سُها ماند فقط چند ثانیه سُها هم او را دید… اما مثل همیشه، کاملاً عادی از کنارش گذشت. نه مکثی، نه حسی، نه حتی فکری بیشتر از یک همکار و هم‌دانشگاهی. اما آراد… برای یک لحظه کوتاه مکث کرد نگاهش رفت سمت شال ساده‌ی سُها و آرامشی که همیشه در رفتارش بود. چیزی در او هر روز بیشتر جلب توجه میکرد نه ظاهرش فقط… بلکه وقاری که بی‌صدا همراهش بود، اما چیزی نگفت فقط نگاهش را پایین انداخت و از آنجا دور شد. بعد از تمام شدن درس‌ها، هر دو تقریباً هم‌زمان از دانشگاه بیرون شدند اما مثل همیشه، هرکدام در مسیر خودشان رفتند سمت شرکت. شرکت.... برخلاف آرامش دانشگاه شرکت امروز کمی شلوغ‌تر به نظر می‌رسید. کارمندها آرام باهم صحبت میکردند و فضای شرکت مثل روزهای عادی نبود. سُها وقتی داخل شد متوجه نگاه‌های کوتاه و پچ‌پچ‌های آرام شد. کیفش را روی میز گذاشت و رو به یکی از کارمندها پرسید: «چی شده؟» کارمند آهسته گفت: «فکر کنم در پروژه غرب شهر مشکل پیش آمده… قرار است جلسه برگزار شود.» سُها کمی مکث کرد و گفت: «جلسه؟» «بله، آقای رادمنش همه ره خواستن.» در همان لحظه آراد هم وارد شرکت شد. آراد تازه داخل شرکت شده بود که یکی از کارمندها با عجله سمتش آمد. «آقای آراد، آقای رادمنش همه ره به اتاق جلسه خواستن.» آراد نگاه کوتاهی به اطراف انداخت فضای شرکت هنوز سنگین بود. «چی شده؟» کارمند آهسته گفت: «ظاهراً در پروژه غرب شهر مشکل پیش آمده… دقیق نمی‌فهمم.» آراد فقط سر تکان داد و مستقیم سمت اتاق جلسه رفت. اتاق جلسه نسبتاً بزرگ بود. چند نفر از کارمندها قبلاً آمده بودند و آرام باهم صحبت میکردند. سُها هم آن‌طرف میز نشسته بود کتابچه‌اش مقابلش باز بود و آرام چیزی یادداشت میکرد آراد خیلی کوتاه نگاهش کرد. بعد بدون حرف روی یکی از چوکی‌ها نشست چند ثانیه بعد صبور رادمنش وارد اتاق شد. با آمدنش، همه ساکت شدند نگاهش جدی‌تر از همیشه بود. پرونده‌ای را روی میز گذاشت و گفت: «فکر کنم همه‌تان فهمیدین که چرا جلسه برگزار شده.» پرونده را روی میز گذاشت و گفت: «در پروژه غرب شهر اشتباه جدی پیش آمده.» همه با دقت گوش میدادند. صبور ادامه داد: «بخشی از محاسبات مواد اولیه اشتباه ثبت شده و اگر زود حل نشه، پروژه آسیب میبینه.» یکی از کارمندها آهسته گفت: «مشکل از کدام بخش بوده؟» صبور نگاهش را روی برگه‌ها انداخت. «بخش بررسی نهایی.» سُها آرام گفت: «فقط بررسی نهایی؟»

photo content

و شاید خطرناک‌ترین قسمتِ ماجرا این باشد که بعضی آدم‌ها بی‌آنکه تلاش کنند آدم را وادار به فکر کردن میکنند.! #اسرا_کریمی

وای بر این روزگار که در آن چه باید کرد؟ پاسخ این است که زندگی، چیزی جز سوختن و ساختن نیست. من نیز چون شمع در آتش می‌سوزم تا او را بسازم. اما در این میان، هیچ کسی نمی تواند از دستان سازنده‌ی خود فرار کند؟ #اسرا_کریمی

زندگی ذاتاً فرآیندی از نابودی و آفرینش است. #اسرا_کریمی

دلتنگ چشمانت شدم جانان گمشده‌ام امشب طور دیگری به یادم هجوم آورده‌ای......
#بانو_فقیرزاده