uz
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Kanalga Telegram’da o‘tish

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
259
Obunachilar
-124 soatlar
-237 kun
+930 kun
Postlar arxiv
الهام واژه که شماید بانو (:

چرا که نه بدون تردید باز کنید

و من همچنان در میان سوره‌هایی با نام‌های صبر و وعده، به دنبال صدایت و آغوش‌ات می‌گردم... در آیه‌ای که می‌فرماید: «دل‌ها آرام می‌گیرند به یاد او.» دلتنگیِ تو، همانند عشق است تمام نمی‌شود و پنهان کردن آن ممکن نیست. #اسرا_کریمی

هههه مه و خودت باید یک راه‌حلی پیدا کنیم ایرقم نمیشه به فنا میریم با ای ذهن😅

هههه یادم که میره به حد جنون میرسم بی حد عصابم خراب میشه😂

جالب اینجا است که وقتی پاکاری خلاص میشه تمام ایده ها از ذهنم پاک میشه گویا بجای خانه ذهن خود را پاک کردم😅شاید شما هم اینطور باشید

بعدِ تو، سرزمین برایم فقط خاک نبود؛ هر کوچه بوی قدم‌هایی را می‌دهد که روزی برای آرامشِ این خانه‌ها خسته شدند. گاهی فکر می‌کنم خدا بعضی آدم‌ها را بیشتر از آن‌که به زمین تعلق داشته باشند برای آسمان آفریده است. #اسرا_کریمی

امروز وقتی داشتم اتاق را جارو برقی میکشیدم در مورد رمانم یک ایده آمد در ذهنم آنقدر جذاب که خودم هم کنجکاو استم زود تر بنویسم تا به همانجا برسم.

امروز چقدر روز پر کاری بود برایم اووه چقد خسته استم😣

بعضی آدم‌ها نمی‌روند… فقط از چشمِ ما دور می‌شوند، مثل آیه‌ای که سال‌هاست خوانده‌ای اما تازه یک شبِ دلتنگی معنایش را می‌فهمی. #اسرا_کریمی

چه تلخ… مردان برای بهشت جنگیدند اما کودکان‌در همین دنیا بی‌پدر بزرگ شدند..... #محال_بهار🍂

پشت اندوه چشمانم غمیست از جنس تغافل تو…🖇️ #ساره_آلاز

بانو محمدی کانال قبلی شان حذف شده و این کانال جدید شان است. از شان حمایت کنین

وقتی تُ شیفته خود باشی ؛ جهان به خودِ خود شیفته تُ می‌شود .

ادعای شناختنم را نکنید؛ من گاهی خودم، خودم را نمی‌شناسم؛ چه برسد به شما ها .... #یاس
ادعای شناختنم را نکنید؛ من گاهی خودم، خودم را نمی‌شناسم؛ چه برسد به شما ها ....
#یاس

و او باز محشر کرد

به دخترک مینگریستم چگونه معصومانه در اقلیمِ زندگی همدوشِ شاه‌پرک‌ها پر میگشود و میرقصید… و من در هیأتِ هیولایی خاموش از جنسِ او از این دوپایانِ بی‌شاخ منزجر بودم اما او نیز به طریقتِ من از آنان بیزاری میجست با این همه ناگزیر بودم او را به همان جهانِ متعفنِ خویش بازسپارم محزون شد و گفت: «من نمیخواهم به جهانِ دوپاها و بی‌شاخ‌ها بازگردم… تو هرگز بر تنِ من دستِ تعدی نگشودی تو هیچ‌گاه پاپوش‌های دریدهٔ کسی را به سخره نگرفتی… هیچ‌گاه نگفتی زشتم… هیچ‌گاه به نامِ محبت، زخم نیافریدی… اما آنان کردند؛ من با چشمانِ خویش دیدم دوپاها دشمنِ یکدیگر اند. به اسمِ خدا بر هم ظلم میکنند، به اسمِ عشق به روحِ هم هجوم میبرند، و به اسمِ آبرو، یکدیگر را ذبح میکنند…» در برابرِ کلماتِ دخترک مبهوت و بی‌دفاع مانده بودم که آهسته گفت: «آیا جهانِ تو نیز چنین است؟ آیا خدای تو نیز خاموش میماند؟ اگر چنین است، مرا همان‌جا میانِ شاه‌پرک‌ها رها کن…» ~ناآشنا🖤🖤🖤

جمعه را بخاطر کدام حس دوست داری؟؟
Anonymous voting