زادهِ خیال…
Ir al canal en Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
263
Suscriptores
-1024 horas
+47 días
+1830 días
Archivo de publicaciones
263
و عجیب اینجاست که...
بعضی آدمها را هرطور بخوانی آخرش همان دلتنگی را معنی میدهند.
#شاهدخت_دورگه
263
Repost from انـــســانـــمـــ آرّزّوّســتـــ✨🪽
صبحها، وقتی از خواب برمیخیزم، اولین کاری که بعد از شستن دست و صورتم انجام میدهم، به قول مادرم، «رسیدگی به خودم» است. کمی کرم ضدآفتاب، رژ لبی که بیشتر وقتها رنگی جسور و زنده دارد، چند قطره عطر، و آرایشی ساده؛ نه برای پنهان کردن خودم، بلکه برای آنکه نسخهی شادتر و سرحالترِ خودم را در آینه ببینم.
نه برای اینکه کسی مرا زیباتر ببیند؛ برای اینکه خودم، هر صبح، با مهربانی به خودم سلام کنم.
راستش را بخواهی، گاهی همین چند دقیقه، کوچکترین و زیباترین شکلِ مقاومت است؛ انگار آرام در گوش زندگی زمزمه میکنم: «میدانم همیشه با من مهربان نبودهای، اما اجازه نمیدهم تلخیهایت، لطافت روحم را از من بگیرند.»
اگر قرار باشد سهمی از دنیا برایمان درد باشد، دلم میخواهد آن را با وقار، با عطر، با رنگ و با لبخند زندگی کنم؛ شاید نتوانیم سرنوشت را تغییر دهیم، اما همیشه میتوانیم شیوهی زیستنمان را انتخاب کنیم.
#هدیه_بیات
263
Repost from منِ علیِ بخشی
آدمیزاد، موجودِ عجیبیست…
گاهی دلش میخواهد در سکوتِ مطلق زیست کند؛ حتی اگر فقط چند دقیقه باشد. آنقدر در سکوت فرو برود که انگار جهان، نفس کشیدن را از یاد برده است. اما درست پس از آن، ساعتها دلش میخواهد خودش را بر دوشِ خودش بیندازد و تا شلوغترین، پرهیاهوترین و پرصداترین نقطهی شهر ببرد؛ جایی که دیگر حتی صدای دلش را هم نشنود؛ همان صدایی که هر روز و هر شب، بیوقفه از قفسهی سینه برمیخیزد، از کنار ترقوه عبور میکند، شاهرگِ گردن را پشت سر میگذارد و زیر گوش، آرام و بیامان، وزوز میکند.
آدمیزاد همینگونه است؛ گاهی همهچیز را میخواهد و گاهی هیچچیز را… نه اشتیاقی دارد، نه میلی، نه حتی دلیلی برای خواستن.
آدمها دلشان میخواهد با تو حرف بزنند. برایشان مهم نیست چگونه؛ فقط میخواهند بگویند… بگویند… و باز هم بگویند.
حتی شده در چند خط پیام، دلشان میخواهد با تو معاشرت کنند؛ آشنا شوند، از گذشتهشان برایت بگویند، از خاطرههایی که هنوز در ذهنشان است. خیلیهایشان هم دوست دارند از آینده بگویند؛ از رؤیاهایشان، از نقشههایشان، از فردایی که هنوز نیامده اما هزار بار در ذهنشان زندگی کردهاند. میخواهند بیشتر تو را بشناسند و بیشتر شناخته شوند.
و خب… این خواستهی بزرگی نیست؛ اصلاً عجیب هم نیست…
اما همین آدمها، دلشان میخواهد بهترین فروشندهی شرکت هم باشند؛ بهترین ورزشکارِ باشگاه، بهترین کارمندِ اداره، بهترین دانشجوی دانشکده و حتی بهترین فرزندِ خانواده.
میخواهند لابهلای همان پیامهایی که همان لحظه برای تو مینویسند، رکورد فروشِ امسالِ شرکت را هم جابهجا کنند؛ میان شلوغیِ باشگاه، جفتِ دمبلِ پنج کیلویی را پیدا کنند؛ یا بین مریض استاد را قانع کنند که فقط از چهل صفحهی اول جزوه ها امتحان بگیرد.
نمیدانم…
شاید عرفِ دنیا همین است…
شاید من اشتباه میکنم…
شاید اشتباه میکنم که روی زمان، عمر و انتظارِ کسی قمار نمیکنم.
شاید اشتباه میکنم که وقتی سلامی را عیلک میگویم که حداقل یک ساعت زمان داشته باشم ، فقط برای اینکه اگر طرفِ مقابل سفرهی دلش را باز کرد، حرمتِ سفره را نگه دارم
با چشمهایم، گوشِ شنوا باشم…
اگر توانستم، مرهمی بر دردش شوم…
اگر نتوانستم، دستکم شنوندهای باشم که واقعاً حضور دارد.
فقط باشم…
فقط بمانم…
و فقط احترام بگذارم.
آدمیزاد، خلاصه، موجودِ عجیبیست…
چیزاهایی را میخواهد ولی حتی نمیخواهد بداند که چرا اینها را میخواهد.
امااااان از آدمیزاد.
هفتم مرداد چهارصدوپنج
علیبخشی
263
Repost from N/a
سخت دلتنگی را
در آغوش فشردم؛
خاموشانه فراموش کرد
و بهخواب رفتم...
جاوید محمدی 🖤❤️🔥
263
Repost from ققنوس | فائزه هاشمی
همیشه از زندگی تلخ به رمانهای عاشقانه و شیرین پناه بردهام؛ دیگر کافیست...
من زندگی را شیرین میخواهم!
#فائزه_هاشمی
263
می خندید و هی بغض بالا میآورد، غم نبض میزد در جایی میان سمت چپ سینهاش
باز میخندید و سرش از هجوم وحشیانه افکار گیج میرفت.
263
به خاطر بسپار: آسانسوری که بتواند شما را به بالاترین طبقه موفقیت برساند، از کار افتاده است و شما ناگزیرید که طبقات موفقیت را پله پله بالا بروید!
263
ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده، میداند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده، میداند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفتهنامه میداند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشقوق را میکشد.
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جامانده.
و ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.
و زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمیماند!
263
اگرچه ممکن است نتوانیم چرخدندههای جهان را متوقف کنیم با این حال تکان خوردن درون ما بر اثر رنج دیگران، نشاندهنده آن است که همه چیز به پایان نرسیده است.
#شاهدخت_دورگه
263
پارت: #هشتادوچهار
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #شاهدخت_دورگه
روزهای بعد...
سُها بیشتر درگیر مونوگراف شد روزها در شرکت شبها مطالعه
اما برخلاف گذشته دیگر احساس نمیکرد همه چیز را باید تنها تحمل کند
چون حالا هر وقت خسته میشد یاد یک جمله میافتاد:
مطمئنم موفق میشین.
جمله سادهای از آراد...
اما برای او تبدیل شده بود به یک دلگرمی بزرگ که گاهی خودش را هم آزار میداد
و در طرف دیگر...
آراد هم همچنان صبر میکرد
با همان جدیت...
با همان سکوت...
اما حالا یک تفاوت وجود داشت برای اولین بار احساس میکرد شاید سُها هم کمکم متوجه چیزی شده باشد.
چیزی که مدتها فقط در دل خودش نگه داشته بود.
راوی:
عشق همیشه با اعتراف شروع نمیشود. گاهی از یک نگاه آغاز میشود، از یک نگرانی ساده، از یک دعای پنهانی... و وقتی زمانش برسد، خدا راهی باز میکند که هیچکس
انتظارش را ندارد.
چند روز دیگر هم گذشت...
روزهای سُها بیشتر از همیشه شلوغ شده بود.
صبحها شرکت
ظهرها جلسه و بررسی اسناد
و شبها مونوگراف و مطالعه
اما در میان تمام این خستگیها چیزی در وجودش تغییر کرده بود دیگر مثل گذشته فقط با خودش میجنگید
دیگر هر بار که نام آراد در ذهنش میآمد فوراً آن را کنار نمیزد فقط سکوت میکرد و از خدا میخواست راه درست را به او نشان بدهد چون سُها بیشتر از هر چیزی از یک چیز میترسید
از اینکه احساسش او را از مسیر ایمان و عقل دور کند.
او نمیخواست فقط به خاطر یک علاقه تصمیم بگیرد.
میخواست مطمئن باشد اگر روزی قدمی برداشت آن قدم چیزی باشد که خدا هم از آن راضی باشد.
.....
یک شب...
بعد از ساعتها کار روی مونوگراف سُها قلمش را روی میز گذاشت چشمهایش خسته بود به نمازخانه کوچک اتاقش رفت بعد از نماز مدت طولانی همانجا نشست.
دستهایش را بالا برد و آرام گفت:
ـ خدایا...
اگر این حس از طرف تو است خودت راهش را روشن کن اگر نیست کمکم کن دل بکنم
چند لحظه سکوت کرد
اما برخلاف گذشته وقتی نام آراد در ذهنش آمد احساس ترس نکرد فقط آرامشی عجیب در دلش نشست
.......
فردای آن روز...
در شرکت جلسه مهمی برگزار شده بود سُها در رأس میز نشسته بود و گزارشها را بررسی میکرد آراد هم مثل همیشه آرام و جدی در جلسه حضور داشت هیچکس نمیتوانست بفهمد پشت آن چهره آرام چه اندازه احساس پنهان شده است.
یکی از مدیران گفت:
ـ برای اجرای این بخش پروژه شاید نیاز به زمان بیشتری باشد.
چند نفر موافقت کردند
اما آراد بعد از کمی فکر و جدی گفت:
ـ اگر برنامهریزی دقیق شود میتوانیم در زمان تعیینشده تمامش کنیمچرا باید ایقدر وقت ضایع کنیم
سُها نگاهش کرد
ـ مطمئن هستین تمام میشه
آراد بدون مکث جواب داد:
ـ بله وقتی مسئولیتی به آدم سپرده میشود باید تمام تلاشش را برای انجامش بکند.
سُها برای چند لحظه نگاهش کرد این فقط درباره پروژه نبود...
او این را خوب فهمیده بود آراد درباره همه چیز همینگونه بود.
درباره کار...
درباره قول...
و شاید حتی درباره احساسی که در دلش داشت
...
بعد از پایان جلسه...
همه از اتاق بیرون رفتند فقط سُها و آراد چند لحظه ماندند.
سُها از خستهگی چشمهایش را بست و به چوکی تکیه داد
آراد آرام گفت:
ـ خانم سُها
ـ بله؟
ـ مونوگراف چطور پیش میرود؟
سُها لبخند کمرنگی زد
ـ خوب الحمدالله
ـ خوشحالم
چند ثانیه سکوت شد
بعد سُها پرسید:
ـ شما همیشه اینقدر به دیگران امیدوار هستین؟
آراد کمی تعجب کرد.
ـ چرا این سؤال را پرسیدین؟
ـ چون هر وقت کسی ناامید باشد شما اولین کسی هستین که میگویین میتواند.
آراد نگاهش را پایین انداخت.
بعد آرام گفت:
ـ شاید چون خودم میدانم داشتن یک نفر که به آدم باور داشته باشد چقدر مهم است.
این جمله برای لحظهای سُها را ساکت کرد چون نمیدانست چرا احساس کرد این حرف فقط درباره کار نیست.
آراد ادامه داد:
ـ بعضی وقتها آدم فقط به یک نفر احتیاج دارد که بگوید: تو میتوانی.
سُها آهسته گفت:
ـ و شما همیشه این کار را میکنین.
آراد لبخند زد.
ـ شاید چون شما واقعاً میتوانید.
سُها نگاهش را پایین انداخت
غرورش اجازه نمیداد زیاد نشان بدهد که این حرفها چقدر برایش ارزش دارد.
اما دلش...
چیز دیگری میگفت.
.......
همان شب...
صبور رادمنش در دفتر خانه نشسته بود همسرش کنارش چای میریخت.
همسرش با لبخند گفت:
ـ چند روز است خیلی به فکر فرو میروی
صبور رادمنش لبخند زد
ـ پدر بودن یعنی همیشه بخشی از فکر آدم پیش فرزندش باشد
مادر سُها گفت:
ـ درباره سُها؟
صبور چند لحظه سکوت کرد
ـ سُها دیگر کوچک نیست
ـ میدانم
ـ باید خودش تصمیم های زندگی خود را بگیرد و من گاهی میترسم
صبور به پنجره نگاه کرد
ـ اما گاهی پدر فقط میتواند دعا کند که انتخاب فرزندش انتخابی باشد که آرامش برایش بیاورد.
........
263
پارت: #هشتادوسه
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #شاهدخت_دورگه
آراد فقط گفت:
ـ وظیفه است کار خاصی نکردم آقا سینا
سینا خندید
ـ اگر جای شما میبودم نصف کارمندها را تا حالا اخراج کرده بودم
سُها هم لبخند زد و دستی به شانه سینا زد و گفت
ـ خوشبختانه جای ایشان نیستین آقا سینا
همه خندیدند فقط آراد مثل همیشه با همان لبخند کوتاه و آرام دوباره نگاهش را به نقشه برگرداند
...
چند دقیقه بعد...
سُها از بخش فنی بیرون آمد اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آراد را شنید.
ـ خانم سُها...
برگشت
ـ بله؟
آراد پوشهای را در دست داشت
ـ این گزارش را فراموش کردین
سُها پوشه را گرفت و لبخند زد
ـ تشکر.
ـ خواهش میکنم
سُها فقط همان لبخند آرام روی لبش ماند و گفت
ـ ببخشین... باید بروم
ـ موفق باشین
ـ شما هم
بعد از رفتن سُها...
آراد چند لحظه همانجا ایستاد نگاهش هنوز به راهرویی بود که سُها از آن گذشته بود خودش هم نمیدانست چرا یک گفتوگوی چند ثانیهای اینقدر میتوانست حالش را تغییر بدهد.
برای دیگران شاید فقط یک تشکر ساده بود...
اما برای آراد همان چند کلمه همان لبخند کوتاه همان نگاه آرام...
چیزی بیشتر از یک لحظه معمولی بود
سینا که هنوز کنار او ایستاده بود متوجه سکوتش شد.
ـ انجینر صاحب؟
آراد به خودش آمد
ـ بله؟
ـ چیزی گفتم نشنیدین؟
ـ ببخشین حواسم نبود.
سینا لبخند زد
ـ فکر کنم این روزها فکر تان درگیر است
آراد نگاه کوتاهی به او انداخت
ـ نخیر اشتباه درک کردین انجینر
سینا از جوابش تعجب کرد
چون آراد معمولاً حتی درباره کوچکترین چیزها هم حرف زیادی نمیزد.
اما امروز...انگار کمتر از قبل خودش را پنهان میکرد.
......
عصر همان روز...
سُها در دفترش تنها نشسته بود آخرین پرونده را بست و به چوکی تکیه داد روز شلوغی بود.
اما عجیب این بود که خستگیاش مثل همیشه سنگین نبود چند دقیقه بعد گوشیاش را برداشت و پیام استادش را دوباره خواند.
مونوگراف...
شرکت...
آینده...
همه چیز آرامآرام به مرحله جدیدی میرسید.
اما در میان تمام این فکرها یک نام بیشتر از همه در ذهنش تکرار میشد
آراد....
سُها سریع گوشی را کنار گذاشت
ـ چرا باز هم او خدایم کمکم کن
آرام زیر لب گفت
ـ چرا ذهنم هر بار به سمتش میرود خدایم کمک کن که از این حس بیزارم ؟
و سکوت کرد چون خودش هم فهمیده بود که بعضی جوابها را نمیشود همیشه پنهان کرد.
......
آن شب در خانه سُها...
مادرش در آشپزخانه مشغول آماده کردن چای بود، پدر در حویلی نشسته بود و چند ورقی که سُها از شرکت اورده بود را نگاه میکرد.
سُها از اتاق بیرون آمد
ـ پدر جان هنوز کار میکنین؟
پدرش لبخند زد.
ـ عادتم شده دخترم
سُها کنار او نشست
ـ حتی بعد از این همه سال؟
ـ بعضی مسئولیتها فقط کار نیستند بخشی از زندگی آدم میشوند
چند لحظه سکوت شد
بعد پدرش با دقت نگاهش کرد
ـ اما تو امروز گرفته و خسته معلوم میشوی
سُها کمی مکث کرد
ـ واقعاً؟
ـ بله
سُها چیزی نگفت.
چون میدانست پدرش بیشتر از چیزی که نشان میدهد او را میشناسد.
صبور رادمنش ادامه داد:
ـ دخترم...
ـ بله پدرجان؟
ـ زندگی فقط رسیدن به هدفها نیست
ـ میدانم
ـ گاهی در مسیر رسیدن به هدف آدمهایی وارد زندگی ما میشوند که خدا شاید آنها را برای دلیلی فرستاده باشد
سُها نگاهش را پایین انداخت
قلبش چیزی را فهمیده بود که زبانش هنوز قبول نمیکرد
مادرش چای آورد و لبخند زد
ـ باز هم پدر و دختر در مورد زندگی صحبت میکنین؟
صبور خندید.
ـ دختر ما دیگر بزرگ شده
سُها لبخند زد.
ـ هنوز هم دختر شما هستم
پدرش با محبت گفت:
ـ همیشه تو دختر ما استی جان من
........
در خانه آراد...
آراد کنار پدرش نشسته بود این بار پدرش بیشتر از همیشه متوجه تغییر رفتار او شده بود.
ـ آراد.
ـ بله پدر؟
ـ خوشحال به نظر میرسی
آراد لبخند کمرنگی زد.
ـ مچم نمی دانم پدر گاهی خودم هم خودم را درک کرده نمیتوانم گاهی خودم هن نمیفهمم دقیقا چی حسی دارم
پدرش خندید و هیچ نگفت چون او دقیقا حال پسر عاشقاش را درک میکرد
چند دقیقه بعد آراد گفت
ـ پدر...
ـ جانم؟
ـ بعضی آدمها وقتی وارد زندگی آدم میشوند بدون اینکه بخواهند چیزهایی را تغییر میدهند.
پدرش با دقت نگاهش کرد.
ـ میدانم حسات پاک و مقدس است شیر بچیم پس تو هم باید صبر داشته باشی جانِ پدر
آراد برای لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ پدر حتی بیشتر از قبل دوستاش دارم
پدرش لبخند زد
ـ پس منتظر اش باش
ـ میباشم پدر حتی تا دم مرگ اما گاهی سخت میگذرد درک کنین مه هم انسان استم تحمل ایقدر باری از احساسات گاهی برم دشوار میشود
پدرش گفت
ـ اما بعضی آدمها ارزش سختی کشیدن را دارند تو قوی استی میدانم از پساش بر میآیی
و بعد دستش را روی شانه پسرش گذاشت
.......
263
عشق همیشه با اعتراف شروع نمیشود گاهی از یک نگاه آغاز میشود از یک نگرانی ساده از یک دعای پنهانی... و وقتی زمانش برسد خدا راهی باز میکند که هیچکس انتظارش را ندارد.
تکهای از رمان:
#ردی_از_خدا_در_دل_عشق
