uk
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Відкрити в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
278
Підписники
-624 години
+137 днів
+3030 днів
Архів дописів
از آوای عزیز خواننده باشید!

🔹 نشر رمان جدید از کانال « رمان » 📚 #سوگ_در_سر_زمین_ممنون ✍️ نویسنده: #آوای_گم_نام - مقدمه رمان " بسم الله الرحمن الرحیم "
🔹 نشر رمان جدید از کانال « رمان » 📚 #سوگ_در_سر_زمین_ممنون ✍️ نویسنده: #آوای_گم_نام - مقدمه رمان " بسم الله الرحمن الرحیم " - وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ... (گمان مبر خدا از آنچه ستمگران می‌کنند غافل است) سورهٔ ابراهیم بعضی سرزمین‌ها را نمی‌توان روی نقشه پیدا کرد... آن‌ها در میان زخم‌های تاریخ پنهان‌اند؛جایی میان نالهٔ مادرانی که فرزندان‌شان را در آغوش خاک گذاشتند، میان اشک دخترانی که پیش از شکفتن، پژمردند، و میان سکوت مردانی که هر شب، غرور شکستهٔ خویش را زیر سقف خانه دفن کردند. افغانستان...نامی که روزگاری بوی غیرت و استواری می‌داد، اما سال‌ها بود که از کوچه‌هایش بوی باروت، خون و ماتم برمی‌خاست. در آن روزگار،خورشید نیز با شرم بر این خاک طلوع می‌کرد؛گویی آسمان توان تماشای آن‌همه اندوه را نداشت. مردم زنده بودند...اما زندگی نمی‌کردند. نفس می‌کشیدند...اما هر نفس، بهایی داشت. می‌خندیدند...اما خنده‌هایشان بیشتر به گریه‌ای خاموش شباهت داشت. و در میان آن همه تاریکی، سرنوشت آرام‌آرام نخ‌های زندگی چند انسان را به هم گره می‌زد؛بی‌آنکه بدانند روزگار برایشان چه سوگی در آستین پنهان کرده است. جهان...مردی که در سینه‌اش آتشی خاموش می‌سوخت؛آتشی که نه توان خاموش شدن داشت و نه مجال شعله کشیدن. حورا...دختری که روحش از دیوارهای زمانه بلندتر بود، اما در سرزمینی زندگی می‌کرد که برای پرواز بال نمی‌بخشید، بلکه زنجیر می‌بافت. خدیجه...زنی که لبخندش آخرین پناهگاه خستگان خانه بود، بی‌آنکه بداند تقدیر، آهسته‌آهسته نام او را در حاشیهٔ یک اندوه بزرگ می‌نویسد. و کودکی...کودکی که در میان هیاهوی مرگ چشم گشود؛در روزگاری که گویی خدا او را همچون شمعی کوچک، در دل طوفانی بی‌رحم روشن کرده بود. او هنوز معنای سوگ را نمی‌دانست...هنوز نمی‌دانست روزی بعضی زخم‌ها با او بزرگ خواهند شد، در رگ‌هایش خواهند دوید، در خواب‌هایش خانه خواهند ساخت، و مسیر زندگی‌اش را به سوی افقی خواهند برد که اکنون حتی سایه‌اش نیز پیدا نیست. این قصه، روایت آدم‌هایی نیست که خوشبخت بودند. روایت آدم‌هایی‌ست که هر روز چیزی را از دست دادند و باز هم صبح را دوام آوردند. روایت دست‌هایی که خالی ماندند...قلب‌هایی که شکستند...چشم‌هایی که آن‌قدر گریستند تا اشک در آن‌ها خشک شد. این‌جا، بعضی عشق‌ها پیش از تولد می‌میرند، بعضی آرزوها پیش از رسیدن خاکستر می‌شوند، و بعضی انسان‌ها، تمام عمرشان را با جنازهٔ خاطرات خویش زندگی می‌کنند. و این داستان... داستان سوگی است که از یک خانه آغاز شد، اما سایه‌اش بر سرنوشت نسل‌ها افتاد. سوگی که سال‌ها بعد نیز، هنوز در گوشه‌ای از قلب بازماندگانش نفس می‌کشد... #یادداشت_نویسنده این رمان بر اساس روایت حقیقی زندگی یکی از بازماندگان سال‌های جنگ و مهاجرت در افغانستان نوشته شده است. وقایع تاریخی مطرح‌شده در این اثر بر پایهٔ رخدادهای واقعی تاریخ معاصر افغانستان است و روایت زندگی شخصیت‌های اصلی نیز از زبان خودِ راوی برای نویسنده نقل شده است. این کتاب با هدف ثبت بخشی از رنج، مقاومت و امید مردم افغانستان به نگارش درآمده است... - نشر رمان فردا…🌱 - تا پایان این رمان زیبا با ما همراه باشید. لینک کانال مارا با دوستان تا به اشتراک بگذارد.
🌐@Roman_of_10

چی سعادتی بزرگ‌تر از این که استاد بزرگوارم « مدینه خدری » در کانال تشریف آوردن!

طبق عادت همیشگی امروز هم لب‌سرین زدم کاکایم که آمد نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت: باور کن حاضرم قسم بخورم که حتی یک آیهٔ قرآن را هم بدون لب‌سرین حفظ نکردی بعد نگاهش را به لباس‌هایم دوخت و گفت: تا حالا ندیده بودم یک حافظ قرآن بلوز و شلوار بپوشد. سپس با خنده ادامه داد: البته دیگر حافظ‌های سال ۲۰۲۶ همین‌طورند! هر دو خندیدیم مرا در آغوش گرفت و با مهربانی گفت: نمی‌دانم چرا این‌قدر از اذیت کردنت خوشم می‌آید!
داشتن‌ چنین اشخاص در زندگی نعمتی است از جانب خدا که باید هر روز شکرش را به جا آوریم.

نامه دوست داری؟💘

پس همین متن را فور کن چنلت که برایت نامه بنویسم.

این زندگی قبلا دردناک بود، اخیرا وحشتناک شده.

Repost from N/a
هیچ زنی را در هیچ کجای دنیا نمی‌توانی پیدا کنی که به یکباره عاشق مردی شود. زن‌ها آرام‌آرام در یک مرد جوانه می‌زنند. اینجور عشق‌های یک زن را هیچ تبری نمی‌تواند از پا در بیاورد ...

می‌دانم زندگی می‌گذرد! می‌دانم درد‌هایم مان کم‌رنگ می‌شود، ولی جوانی‌مان را از کی پس بگیریم؟

Repost from N/a
بر هوس‌های پلیدتان جامهِ عشق نپوشانید! #برین_بیک

دیدی حق داشتم؟ دیدی ترسم از آشنایی‌ها و آدم‌ها بی‌دلیل نبود؟ دیدی درست می‌گفتم؟ دیدی تو هم مثل مابقی، گرگ بودی و برای دریدن آمده‌بودی؟ دیدی سلام تو هم بسم‌اللهِ قصاب بود؟! دیدی؟! #نرگس_صرافیان_طوفان @narges_sarrafian_toofan

به خالق چشمانت قسم... چند شبی‌ست خواب، نشانی خانه‌ام را فراموش کرده است..... می‌گویند دیوانه شده‌ای.... شاید راست می‌گویند.آدمی که همهٔ زندگی‌اش را در دو چشم دفن کند دیگر از عقل جز نامی برایش نمی‌ماند. #محال_بهار🍂

یکی از اقوام به خانه‌مان آمده بود وسط صحبت‌ها ناگهان رو به من کرد. یکی از دخترهایشان که ازدواج کرده است، با لحنی کاملاً جدی گفت: عرب‌ها خیلی پولدارند. با تعجب نگاهش کردم و در دلم گفتم: این حرف چه ربطی به من دارد؟ اما او ادامه داد: تو که حافظ قرآن هستی زبان عربی هم می‌خوانی عقایدت هم خیلی به عرب‌ها نزدیک است... اگر با یک عرب ازدواج کنی خیلی خوب می‌شود.» با تعجب نگاهش می‌کردم و میخندیدم 😂و منتظر بودم بگوید شوخی می‌کند. اما وقتی دید فقط خیره مانده‌ام دوباره گفت: جدی می‌گویم چرا می‌خندی؟ دیگر نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم و گفتم: مگر نمی‌بینی؟ عرب‌ها پشت درِ خانه‌مان صف کشیده‌اند و منتظر جواب من هستند!» گفت: نه آن‌طور هم نیست... اما می‌توانی بروی عربستان. آن‌قدر با اطمینان از رفتن به عربستان حرف می‌زد که انگار نه از کشوری دیگر بلکه از سرِ کوچهٔ خانهٔ ما صحبت می‌کند انگار فقط کافی است چند قدم راه بروم و برسم! تمام مدت فقط می‌خندیدم و در دلم می‌گفتم: واقعاً ذهن آدم‌ها چه مسیرهای عجیبی را طی می‌کند. فقط چون کسی حافظ قرآن است و زبان عربی می‌آموزد.... بعضی‌ها تا آنجا پیش می‌روند که برای آینده و حتی محل ازدواجش هم تصمیم می‌گیرند! خدایا... مردم گاهی به چه چیزهایی فکر می‌کنند! دنیا واقعاً پر از داستان‌های پیش‌بینی‌نشده است.

در این پریشانی روزگار مبادا فراموش کنی دوستت دارم.... ✨🥀 #هوشنگ_ابتهاج
در این پریشانی روزگار مبادا فراموش کنی دوستت دارم.... ✨🥀 #هوشنگ_ابتهاج

وقتی همه نگاه ها پر از قضاوت بود، نگاه او پر از عشق بود!

ما را کسی نخواست ،تو هم گر نخواستی در گوشمان بگو ،بمیریم گوشه‌ای

او دلتنگی‌ام را باور نکرد پس ناچار شدم واژه‌ها را شاهد بگیرم تا حقیقتِ دلم را برایش روایت کنند.!! #شاهدخت_دورگه

در چشمانم موج‌های غم جاری‌ست. اگر لبخندم را نادیده بگیری و تنها به چشمانم خیره شوی، خواهی فهمید که سال‌هاست رنج دیده‌اند. #شاهدخت_دورگه

لبخندت شرابی‌ست بر جانِ من، منی که شوقِ مست بودن دارم. #شاهدخت_دورگه

کتابی که شایستهٔ به پایان رسیدن نیست، شایستهٔ آغاز شدن نیز نیست. اما آن‌که کتابی را نیمه‌کاره رها می‌کند، چه‌بسا از کسی خردمندتر باشد که تنها برای ادعای تمام کردنش، صدها صفحهٔ کسالت‌بار را به اجبار تا پایان دنبال می‌کند.