es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
273
Suscriptores
-424 horas
+137 días
+2630 días
Archivo de publicaciones
دوستم دارد خیلی هم دوستم دارد و این برای اینکه به زندگی بیشتر وابسته‌تر شوم، کافیست. #سلینا_صبا @wazhahayaram

تو برای من شبیه کتاب‌ها استی نه از آن کتاب هایی که هر واژه‌ای روزی به پایان می‌رسد تو برایم شبیه کتاب‌های نایابی هستی که هر بار ورقش می‌زنم معنای تازه‌ای از عشق و زیبایی در آن پیدا می‌کنم. #شاهدخت_دورگه

جز تو «یاری» نگرفتیم و نخواهیم گرفت، بر همان عهد که بودیم بر «آنیم» «هنوز»!

ماییم و شبِ تار و غم یار و دگر هیچ، صبر کم و بی‌تابی بسیار و دگر هیچ…

بخت اگر سستی کند، دندان به حلوا بشکند... 🖤

نیاز به یک شستشوی مغزی دارم تا تمام خاطرات را فراموش کنم.! #شاهدخت_دورگه

بانو سادات مهربان و نهایت عزیز!نمی‌دانم چگونه از لطفی که در واژه‌هایت جاری بود سپاس بگویم از نگاه زیبایت به حافظ قرآن بودنم و نوشته هایم شرمسار لطف تو شدم اگر خیری در من می‌بینی همه از فضل و رحمت الله متعال است هنوز خود را رهرویی می‌دانم که راهی طولانی در پیش دارد و هرچه دارد از کرم پروردگار است نه از شایستگی خویش. از صمیم قلب دعا می‌کنم الله متعال تو را نیز به این نعمت بزرگ برساند نعمتی که از زیباترین عطایای الهی است ان‌شاءالله روزی این آرزو را با تمام وجودت زندگی خواهی کرد. از تو سپاسگزارم نه فقط برای این نامه بلکه برای دعای خیرت نگاه پاکت و مهری که در واژه‌هایت جاری بود. الله متعال دل و قلمت را همیشه روشن نگه دارد و زندگی‌ات را سرشار از خیر،برکت و آرامش گرداند.💜

برای زاده‌ی خیال: السلام عليكم ورحمة الله وبركاته. مشتاقم بدانم روزگارت به چه سان می‌گذرد؟ حال دلت چگونه است؟   آیا روزهایت آرام می‌گذرند؟ با این همه ان‌شاءالله درونت پر از آرامش باشد؛ آرامشی که گاهی آدم را به نوشتن وا می‌دارد و گاهی به خواندن، و شاید گاهی هم به حفظ کردن واژه‌هایی که از جنس دیگری‌اند. راستش، در تو چیزی هست که به‌سادگی نمی‌شود در یک جمله خلاصه‌اش کرد. یک‌سو، دختری را می‌بینم که قرآن را در سینه‌اش حفظ کرده و سوی دیگر، نویسنده‌ای را که جهانی از خیال و کلمات در ذهنش ساخته و حالا رمانی دارد که آرام‌آرام راهش را به سوی خواننده‌ها باز می‌کند. شاید همین کنار هم قرار گرفتنِ این دو جهان است که تو را متفاوت می‌کند؛ دختری که هم با آیات مأنوس است و هم با داستان‌ها، هم چیزی را در سینه حفظ کرده و هم چیزی را بر کاغذ می‌آفریند. این را میدانی که از خوشبخت ترین بنده های الله هستی با این حافط قرآن بودن... راستش آرزویم است که یک روز من هم به این درجه والا برسم ان‌شاءالله...! و میان همه‌ی این‌ها، این جمله‌ات برایم ماندگار شد: «میراث‌ ما به جهان نبشته‌های مان خواهد بود…» شاید حق با تو باشد. شاید آنچه از ما باقی می‌ماند، نه نام‌ها و نه چیزهایی باشد که روزی از دست می‌روند؛ بلکه همان چیزهایی باشد که از دل ما گذشته و به کلمات سپرده‌ایم. ان‌شاءالله رمانت نیز یکی از همان میراث‌هایی باشد که روزی، کسی آن را می‌خواند و از میان سطرهایش، بخشی از تو را پیدا می‌کند. برای تو، صاحبِ جهانی از خیال و واژه، روزهایی روشن و قلمی همیشه جاری آرزو دارم. با مهر... #دوشیزه_سادات السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

بیایید واقع‌بین باشیم بسیاری از مردان از بارِ مردانگیِ واقعی برنیامدند اما بسیاری از زنان سربلند از آزمونِ زنانگی گذشتند. و این تازه آغاز ماجراست آن‌ها بارها ثابت کردند که اگر روزگار مجبورشان کنند می‌توانند استواریِ مردانه را هم بر دوش بکشند بی‌آنکه لطافتِ زنانه‌شان را از دست بدهند. #شاهدخت_دورگه

نمی‌دانم عاشقت هستم یا از تو متنفرم... گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید نفرت هم بتواند زیبا باشد وقتی آن‌قدر عمیق باشد که ریشه در عشقی خاموش داشته باشد. شاید بعضی نفرت‌ها فقط عشق‌هایی هستند که راهِ ابراز شدن را گم کرده‌اند برای همین است که هرچه بیشتر می‌خواهم از تو دور شوم بیشتر در فکرِ تو گم می‌شوم انگار میان دوست داشتنت و از تو گریختن مرزی وجود ندارد. #شاهدخت_دورگه

دوستا!📍 در این قسمت زندگیم! مه به‌خون نیاز دارم! او هم خیلی عاجل! گروه خونم o- اوی منفی است! اگر ۲۵۰۰سی‌سی خون نگیرم خیلی بد می‌شه! اگر گروه خون خودتان اوی منفی نیست یک پرس‌وپال کنین و برایم خبر بتین! 0779558676 @mehras001

Repost from N/a
گیرم هوای پر زدنم هست! بال کو؟

ساقیا پر کن به یاد چشم او جامی دگر

جز عشق تو هر کیشی کفر است در آیینم…

سلام رفقا؛ حال دل‌تان بنفش! به گروه خونی O-(اوی منفی) نیاز است، اگر خودتان یا کسی از نزدیک‌تان همکاری کرده می‌توانید با این دو شماره ارتباط بگیرید: +93 78 090 0200 072 802 2229

و فهمیدم خستگیِ واقعی خسته شدنِ جسم نیست خسته شدنِ دل است وقتی زیبایی‌ها هنوز وجود دارند اما دیگر راهی به قلبت پیدا نمی‌کنند. وقتی لبخند می‌زنی اما خودت هم می‌دانی آن لبخند فقط عادتی قدیمی است وقتی زندگی ادامه دارد اما تو فقط تماشاگر روزهایی شده‌ای که یکی پس از دیگری از کنارت می‌گذرند بی‌آنکه ردی در دلت بگذارند. و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا این باشد که دیگر حتی دلت برای خودِ سابقِت هم تنگ نمی‌شود برای کسی که با یک کتاب، یک تکه ابر، یا تماشای آسمان، می‌توانست دوباره عاشق زندگی شود. #شاهدخت_دورگه

دیگر شوق قدم زدن زیر آسمان شب را نداشتم ماهی که همیشه ساعت‌ها محو تماشایش می‌شدم حالا فقط تکه‌ای نور در دل تاریکی بود حتی نوشتن، همان پناه همیشگی‌ام دیگر واژه‌ای برای آرام کردنم نداشت. قلم در دستم می‌ماند و صفحه‌ها سفیدتر از همیشه نگاهم می‌کردند. گل‌ها هنوز عطر داشتند نسیم هنوز می‌وزید دنیا هنوز به زیبایی خودش ادامه می‌داد اما انگار من دیگر توانِ دیدنِ زیبایی‌هایش را نداشتم نه از دنیا چیزی کم شده بود نه از زیبایی‌هایش فقط چیزی درون من آرام‌آرام از تپیدن برای زندگی دست کشیده بود. #شاهدخت_دورگه

دیگر شوق قدم زدن زیر آسمان شب را نداشتم ماهی که همیشه ساعت‌ها محو تماشایش می‌شدم حالا فقط تکه‌ای نور در دل تاریکی بود حتی نوشتن، همان پناه همیشگی‌ام دیگر واژه‌ای برای آرام کردنم نداشت. قلم در دستم می‌ماند و صفحه‌ها سفیدتر از همیشه نگاهم می‌کردند. گل‌ها هنوز عطر داشتند نسیم هنوز می‌وزید دنیا هنوز به زیبایی خودش ادامه می‌داد اما انگار من دیگر توانِ دیدنِ زیبایی‌هایش را نداشتم نه از دنیا چیزی کم شده بود نه از زیبایی‌هایش فقط چیزی درون من آرام‌آرام از تپیدن برای زندگی دست کشیده بود. #شاهدخت_دورگه

دیگر دلم نمی‌خواست ساعت‌ها کنار پنجره بنشینم و رفت‌وآمد ابرها را تماشا کنم دیگر صدای باران مرا تا پشت شیشه نمی‌کشاند قهوه‌ای که عطرش روزم را می‌ساخت بی‌مزه شده بود پادکست‌هایی که زمانی تمام احساساتم را در خود جا داده بودند فقط صدا بودند بی‌هیچ حسی. #شاهدخت_دورگه

می‌دانی چه وقت فهمیدم از زندگی خسته شده‌ام؟ وقتی چیزهایی که روزی برایشان نفس می‌کشیدم دیگر هیچ رنگی نداشتند کتاب‌های محبوبم همان‌هایی که حاضر بودم جانم را برای تک‌تک صفحه‌هایشان بدهم دیگر نتوانستند حتی برای چند دقیقه آرامم کنند آسمانی که بی‌هیچ دلیلی عاشقش بودم دیگر نگاهم را به خود نمی‌کشید طلوع و غروب، بوی باران، سکوت شب صدای پرنده‌ها... همه همان بودند، اما انگار چیزی درون من خاموش شده بود. #شاهدخت_دورگه