es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
260
Suscriptores
-224 horas
+27 días
+630 días
Archivo de publicaciones
😂😅🤧

🤝

علیکم السلاممم🤭🍂

من مشکلم با بوسه حل نخواهد شد چندی است در سر! فکر جنگ تن به تن دارم😂

یک جا محمود درویش می گوید سلام برآنان که معنی عشق را می دانند اما محبوبی ندارند

فولدری داریم با +60 جذب🎀
17:00 بالا باشین تکسو بزارم‌"
ان باشین اکت بدین تکسو فور کنین چنلتون"
زود خط میخوره از جذب جا نمونین"
فور کنین چنلتون بقیه هم شرکتت کنن"
اکت بدین ببینم چند نفرین کم باشین کنسله؛

#پارت‌: چهل و شش #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k در همان لحظه مهتاب با لیوان‌های نوشیدنی وارد سالن شد اول به طرف آراد رفت. «آراد جان ای ره بگیر.» آراد مؤدبانه تشکر کرد. «زنده باشی.» اما دوباره مشغول صحبت با کاکا فرهاد شد لبخند مهتاب برای لحظه‌ای کم‌رنگ شد مدینه که همه چیز را میدید آهسته آه کشید خودش بهتر از هر کسی میدانست مهتاب سال‌هاست دلش پیش آراد مانده اما مشکل اینجا بود که آراد هیچ‌وقت آن نگاه را ندیده بود... یا شاید نخواسته بود ببیند چند دقیقه بعد مادر آراد گفت: «بچیم، خانم‌ها برن طرف حویلی، هوا بسیار خوب است.» بیشتر خانم‌ها قبول کردند حویلی خانه با چراغ‌های زرد روشن شده بود. درخت‌ها در باد آرام تکان میخوردند و هوا نسبت به روز بسیار خنک‌تر شده بود سُها کنار مادرش نشست. مهتاب و آرزو هم آن طرف مشغول صحبت بودند. اما مدینه ناگهان کنار سُها نشست «سُها جان دانشگاه چطور است؟» «الحمدلله خوب است.» «شنیدم شاگرد اول صنف استی.» سُها آرام گفت «نه... ای قسم هم نیست.» مدینه خندید. «تو هم مثل آراد استی، هیچ تعریف ره قبول نمی‌کنین.» نام آراد که آمد سُها ناخودآگاه سکوت کرد در همان لحظه از پشت پنجره‌ی بزرگ سالن چشمش اتفاقی به داخل افتاد. آراد آن طرف ایستاده بود و با چند نفر صحبت میکرد اما برای یک لحظه... فقط یک لحظه... نگاهش به طرف حویلی آمد و درست با نگاه سُها تلاقی کرد. هردو انگار غافلگیر شدند سُها فوراً نگاهش را پایین انداخت و آراد هم بعد از چند ثانیه نگاهش را گرفت. اما عجیب بود... میان آن همه آدم... باز هم نگاهشان راه همدیگر را پیدا کرده بود و هیچ‌کدام نمی‌دانستند چرا. سُها خیلی زود نگاهش را گرفت و خودش را مصروف صحبت‌های مدینه کرد. اما عجیب بود... برای اولین بار دلش نمیخواست زیاد درباره‌ی علت آن نگاه فکر کند. مدینه که متوجه تغییر حالت کوتاه هر دوی‌شان شده بود لبخند شیطنت‌آمیزی زد اما چیزی نگفت. در همان لحظه صدای مادر آراد بلند شد: «مدینه  کیک را آوردن سالن شما هم بیایین» مدینه گفت: «بلاخره رسیدیم به قسمت اصلی محفل!» چند دقیقه ای میشد میز کوچکی وسط سالن گذاشته شده و کیک روی آن قرار گرفته مادر آراد با افتخار کنار پسرش ایستاده بود کریم خان هم دستش را روی شانه‌ی آراد گذاشت. «خدا ره شکر که زحمت‌هایت نتیجه داد بچیم.» آراد خیلی آرام گفت: «تشکر پدر.» بعد از بریدن کیک مهمان‌ها یکی یکی برایش تبریک گفتند بعضی‌ها درباره‌ی آینده‌اش می‌پرسیدند بعضی‌ها هم شوخی میکردند که حالا وقت ازدواجش رسیده است. در همان لحظه کاکا فرهاد با خنده گفت: «خب انجینیر صاحب دیگر درس و پوهنتون هم خلاص شد بگو ببینیم چی وقت عروسی میکنی؟» محمد گفت: «ها پدر ای سوالی است که همه منتظر جوابش استیم.» مادر آراد هم با لبخند گفت: «والله مه خو از خدا همین ره میخواهم.» مدینه فوراً گفت: «اول رصایت خودش را بگیرین بعد دنبال خانم برایش بگردین» خنده‌ی جمع دوباره بلند شد. آراد که از اول محفل آرام نشسته بود فقط گفت: «فعلاً هیچ برنامه ندارم نه ازدواج نه هیچی فعلا میخوام وظیفه ام را پیش ببرم و اندکی استراحت کنم» کاکا فرهاد سرش را تکان داد و به مادر آراد گفت «ای بچه از کودکی همین قسم است اگر خودت دنبالش نروی شاید تا چهل سالگی هم مجرد بمانه.» این بار حتی کریم خان هم خندید اما مهتاب... دلش بی‌اختیار روشن شد. «فعلاً برنامه ندارم.» همین جمله برایش کافی بود تا هنوز امیدوار بماند. مادر آراد آهسته گفت: «برنامه نداشته باشه هم مه پیدا میکنم.» مدینه فوری خندید. «خواهر جان، مه خو فکر میکنم انجینیر صاحب خودش کسی ره در نظر داشته باشه.» آراد یک لحظه سرش را بلند کرد نگاهش مستقیم به مدینه افتاد مدینه لبخند شیطنت‌آمیزی زد. «چی شد؟ غلط گفتم؟» محمد فوراً گفت: «ها والله! ای روزها مشکوک معلوم میشه.» نعمان هم خندید. «بعضی وقت‌ها هم میبینم که در فکرهای خود گم است.» خنده‌ی جمع بیشتر شد اما این بار قلب آراد آرام نبود چون ناخواسته نگاهش برای یک لحظه سمت سُها رفت. سُها همان لحظه لیوان چایش را پایین گذاشت. نمی‌دانست چرا... اما حس میکرد بهتر است اصلاً در این بحث دخالت نکند. در همان لحظه صدای زنگ موبایلش بلند شد نگاهی به صفحه انداخت. «سینا» ناخودآگاه لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست. از جایش بلند شد و کمی از جمع فاصله گرفت «الو سلام ؟» صدای آشنای سینا از آن طرف خط آمد: «سلام خانم سُها خواهر یکدانیم، هنوز در مهمانی استی؟» سُها نگاهی به جمع انداخت. «بلی.» سینا خندید. «از صدایت معلوم میشه حوصله‌ات سر رفته.» سُها آرام گفت -راستش... کمی خسته شدم. +پس چرا نرفتی خانه؟ سُها لبخند زد. -اگر دست خودم میبود از اول نمی‌آمدم. سینا خندید. +همان سُهای همیشگی. چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «خب حالا چی کنم برای خواهر خسته‌ام؟» سُها خیلی آرام گفت: «اگر مصروف نیستی... بیا دنبالم.» سینا فوراً جواب داد:

عزیزانی که تازه به جمع ما پیوستن خوش آمدین صفا آوردین امیدوار استم در کنار ما بمانید و ما را ترک نکنید.💜

از من مپرس امروز چندم است کسی که در قبر آرزوهایش نشسته تقویم را چه کار؟ آنجا نه جمعه‌ای برای انتظار هست و نه عیدی برای رسیدن.
از من مپرس امروز چندم است کسی که در قبر آرزوهایش نشسته تقویم را چه کار؟ آنجا نه جمعه‌ای برای انتظار هست و نه عیدی برای رسیدن....... #محال_بهار🍂

متشکرم یاس عزیز!

متاسفانه من در دل‌داری دادن، اندکی هنر ندارم تا با آن شما را انگیزهٔ بدهم ولی می‌گویم: می‌گذرد و این چنین نخواهد ماند… هر چند با زخم‌هایی عمیق…

چشم‌ به راه‌تان هستیم، امید که این رفتن‌تان را با زود برگشتن‌ جبران کنید، شما در ذهن‌مان ماندگار هستید بانو عزیز! الله نگهدار تا بازگشت مجدد.

او همزاد روح من‌ست…!

از بیت شعری که به دلت نشسته برایم بگو رنگ مورد علاقه را که همه می دانند.!

#پارت‌: چهل و پنج #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k گفتگوی من و مادر ادامه پیدا کرد تا جایی که هر چه مخالفت میکردم به رفتن مادر بیشتر اصرار میکرد وبلاخره مجبدر شدم قبول کنم. رفتم اتاقم که استراحت کنم حالم خوب نبود و نمی‌دانستم که چطور امشب به مهمانی بروم فکر رفتن بیشتر حالم را خراب میکرد، چند نفس عمیق کشیدم و خواستم وضو بگیرم و نماز چاشت را بخوانم بعد استراحت کنم. ........ چشمانم را باز کردم و دیدم روی سجاده خوابم  برده به ساحت نگاه کردم وقت نماز عصر بود باید یک دوش میگرفتم و نماز میخواندم و آماده میشدم به مهمانی. تمام کار هایم خلاص شده بود و تنها مانده بود انتخاب لباس باید چیزی انتخاب میکردم که اگر تعداد مرد های شان زیاد بود هم مناسب باشد چشمم خورد به یک لباسم که کاملاً سیاه بود و ستاره های سفید داشت و دراز بود، با یک شال سیاه. آماده رفتن بودم باید میرفتم پایین و می‌دیدم که پدرم آمده یا خیر از زینه ها پایین میشدم که صدای دلنواز پدرم به گوشم رسید که با مادرم صحبت میکرد. پدرم:واقعا که سها چطور راضی شد به رفتن ای روز ها عجیب تغییر کرده دخترم. مادر:هییی با هزار بدبختی راضی شد ای دخترت. وقتی کاملا پایین رسیدم نزدیک پدرم رفتم و گفتم: من که راضی نمی شدم پدر حرف های خانم‌ات جادو کرد و راضی شدم. پدر:اوووو ببین کی آمد خرس را یاد کو چوب را در دست بگیر اول سلام‌ بتی دخترم هههه. از متل‌ک پدرم خنده ام گرفت اما خود را قهر گرفتم و گفتم:پدررر چطو به من تانستین خرس بگین. پدر:اول سلام من بعد از سلام گپ میزنم پیش از او هیچی نمیگم. -سلام پدر، حالِ خوب شد، خب جواب سوالم چطو دلتان شد برم خرس بگین. پدرم نزدیکم آمد و در آغوشش گرفتم و گفت تو خو عزیزِپدر و جانم استی، قربانت برم شوخی کردم. پدر را در آغوش گرفتم و عطرش را عمیق بوییدم همیشه در کنار پدر و مادرم خودم بودم و هیچ وقت نقش بازی نکرده بود اگر حالم می‌بود یا خوب با آنها درمیان می‌ماندم. ....... کم کم آماده رفتن شدیم بعد چند دقیقه رسیدیم خوب بود راه طولانی نبود چون اصلا حال و حوصله اش را نداشتم. رو بروی یک دروازه بزرگ با رنگ سیاه دو طلایی پدر موتر را ایستاده کرد پیاده شدیم و دروازه خودش باز شد رفتیم داخل که با یک طبیعت زیبا روبرو شدم تمام حیات پر از درخت و گل و گیاه بود جز یک قسمت از کف زمین که با سنگ فرش های بزرگ کار شده بود و مسیر را به خانه میرساند وقتی به خانه رسیدیم. متوجه شدم خانه شان یک طبقه است اما خیلی بزرگ است. مادرم زنگ دروازه را زد و خانم کریم خان در وازه را باز کرد. راوی دروازه از طرف خانم کریم خان باز و صبور خان خانم‌اش و سها داخل شدند با همان آرامش همیشگی پیراهن ساده‌ی پوشیده بود و هیچ آرایشی نکرده بود. هیچ چیز در ظاهرش اغراق‌شده نبود… اما باز هم نگاه آدم ناخودآگاه سمتش میرفت مادر آراد جلو رفت و او را در آغوش گرفت. +خوش آمدی دخترم. سُها مودبانه لبخند زد. تشکر، خاله جان بعد با کریم خان و بقیه سلام‌علیک کردند سها وقتی دید به جز آراد و پدرش چند مرد دیگری هم هست معذب‌تر شد. مهتاب خیلی آرام سُها را برانداز کرد نه از روی بدی… فقط از روی حسی که خودش هم دوستش نداشت. چون اولین بار بود میدید آراد میان آن همه آدم این‌طور بی‌اختیار نگاهش سمت یک دختر کشیده میشود. آراد اما مثل همیشه سعی کرد عادی باشد فقط وقتی سُها نزدیک شد آرام گفت: «خوش آمدین.» «تشکر، مبارک باشه.» همین نه بیشتر اما برای هر دوی‌شان همان چند حرف کوتاه هم زیادی آرام نبود. مدینه که همه‌چیز را از دور میدید، زیر لب خندید. «یا خدا… ای قصه بو میته.» اما خوشبختانه کسی حرفش را نشنید همه وارد سالن شدند سالن بزرگ و روشن بود میزهای پذیرایی آماده شده بودند و صدای گفت‌وگوی مهمان‌ها فضای خانه را پر کرده بود. سُها آرام کنار مادرش نشسته بود و مصروف مبایل اش بود چون این جمع برایش خسته کننده بود. طبق عادت همیشگی‌اش ترجیح میداد در گوشه‌ای بنشیند که کمتر در دید باشد ریحانه همیشه میگفت: «تو اگر گم شوی اول باید گوشه‌های خانه ره بگردیم.» و حقیقت هم همین بود سُها از مرکز توجه بودن خوشش نمی‌آمد چند دقیقه بعد کاکای آراد با صدای بلند گفت: «خب انجینیر صاحب امروز نوبت تو است که چیزی بگویی. همه نگاه‌ها سمت آراد رفت. آراد که کنار پدرش نشسته بود گفت: تشکر از همه که آمدین خوش شدم از دیدن تان مثل همیشه کوتاه همان لحظه بچه کاکایش  محمد گفت: «بس است؟ همین؟» مدینه فوراً گفت: «از آراد بیشتر از سه جمله توقع نداشته باشین.» خنده‌ی جمع بلند شد حتی گوشه‌ی لب آراد هم کمی تکان خورد سُها برای اولین بار دید که او واقعاً لبخند زده است. خیلی کوتاه... اما واقعی نمی‌دانست چرا ولی آن لبخند کاملاً با چهره‌ی همیشه سردش فرق داشت.

تابوت جوان سنگین است. نه از وزن بدن، که از وزن آرزو.

Repost from N/a
تو هرچی شانس نیاورده باشم :// تو حس ششم غوغا کردم