es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
260
Suscriptores
-224 horas
+27 días
+630 días
Archivo de publicaciones
ای غم......!

می‌گویند بعضی رفتن‌ها پایان است، اما من باور ندارم… پایان، سهمِ کسانی‌ست که ریشه‌ای در ابدیت ندارند. #اسرا_کریمی

شب را دوست دارم چون همه جا تاریک است و این خیال در من زنده می شود که هستی اما من نمی بینمت #اسراکریمی

استغفار، نشانهٔ امید است نه گناه؛ هر بار که گفته می‌شود، دلی سبک‌تر و راهی روشن‌تر به سوی خدا باز می‌شود.💛⛅️

Repost from N/a
این پیامو فور بزنید تا با چنل‌های قشنگتون آشناشم و ازتون فور بزنم🌿✨

هیچ کس از عشق..... سوغاتی به جز دوری ندید هر قدر یعقوب تنها شد، زلیخا بیشتر هر شب عمرم به یادت اشک میریزم عزیزم. بعد حافظ خوانی شب های یلدا بیشتر زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ‌تر بغض جانکاه است، هنگام تماشا بیشتر بر بخار پنجره یک شب نوشتی عاشقم‌! خون شد انگشتم بر آجر حک کنم ما بیشتر...!

-آدم ها دو نوع ناراحتن یا غم دارن، یا خیلی غم دارن. +فرق‌اش چیه. -دومی گریه نداره، اشک نداره، صدا نداره، میره تو دلی که ته نداره، خیلیا در این دنیا یکی را دارن که ندارن یعنی در دل‌شان دارند ولی ندارند.

دست هر کس نه به این صورت زیبا برسد خبط باشد که لبانم به لبانش نرسد

گرچه با چشم و نظر در هوس عشق خوشم به خدا عین ثواب است که نازش بکشم

Repost from مهتد | mohtad
بحث بحثِ زمانه فکر نمیکنم در این زمان کسی عدالتش شبیه صحابه باشه.

این تکستو فور کن چنلت ازت یه پست فور کنم🐋
شات جوینی اینجارو به اضافه تگتون بدین گپ🌊
https://t.me/JFJAcronym
تو گپم میتونید فور بزنید جفنج و ریکت برید🫧

#پارت‌: چهل و چهار #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سُها وقتی روز ارائه مونوگراف آقا آراد شد ریحانه گفت برویم و ببینیم چطور ارائه میدهد. اول میخواستم زودتر بروم خانه و استراحت کنم اما استادها گفتند باید شرکت کنین چون دو ماه  بعد سمستر آخر ما است و از ارائه آقا آراد میتوانیم تجربه بگیریم. بعد اینکه صنف های درسی خلاص شد همه رفتین یه سالن ارائه از جمله من و ریحانه، میتوان گفت ارائه خوبی بود و ارائه به اتمام رسید و یکی از اساتید گفت که شاگرد ها اگر سوالی داشته باشین آقا آراد پاسخگو استند نمیدانم چرا اما سوالی که به ذهنم خطور کرد را بدون مکث پرسیدم عجیب بود که همه از سوالم تعجب کرده بودن و عجیب تر از آن این بود که پاسخ خود را نسبت داد به عشق آن هم که در چشمانم خیره شده بود داشت از عشق میگفت. نمی دانم چی وادارم کرد که یک لحظه به چشم هایش نگاه کردم منی که هیچ وقت در چشمان کسی خیره نشده بودم. عجیب چشم هایش درد را فریاد میزد و من این را حس کردم که غمی در دل دارد که به چشم هایش نفوذ کرده است اما چه دردی می تواند باشد آنرا خدا میفهمد. به خود آمدم و نگاهم را از چشمانش گرفتم اما قلبم تندتر از همیشه میتپید آنقدر که فکر میکردم هر لحظه ممکن است ریحانه از صدای تپش‌اش باخبر شود. خودم را گم کرده بودم اما نمی دانستم کجا، ذهنم درگیر شده بود اما نمی دانستم درگیر چی و نمی دانستم ها مرا عذاب میداد. ارائه تمام شد و همه در مسیر شان رفتند بعد خداحافظی با ریحانه مستقیم آمدم خانه، ...... سه روز به همین منوال گذشت صبح دانشگاه چاشت شرکت و عصر خانه در این روز ها آقا آراد هم نمی آمد و تمام کار ها ریخته بود بر سر من. امروز حالم خوب نبود از دانشگاه مستقیم خانه آمدم اگر شرکت میرفتم دیگر امیدی نداشتم تا با پای خود خانه بیایم حتما با آمبولانس می‌آوردنم وقتی خانه رسیدم مادر در دهلیز بود. -سلام مادر من آمدم. +علیکم السلام سلام به روی ماهت دخترم چرا اینقدر وقت حتما شرکت نرفتی؟ -وای مادر حالم اصلا خوب نیست هوا خیلی گرم است، من بروم آشپز خانه یک گیلاس آب بخورم دوباره میایم. +برو برو دخترم. به آشپز خانه آمدم واز یخچال یک گیلاس آب گرفتم، صدای زنگ موبایل مادرم شد گیلاس آب‌ام را گرفته و رفتم تا ببینم کی زنگ زده، وقتی وارد دهلیز شدم دیدم مادر جواب داد مادرم گفت علیکم السلام الحمدالله شما خوب استین کریم خان آقا آراد چی حاادارن خوب استن. اول نمی دانستم کی زنگ زده اما آوردن اسم کریم خان  و آقا آراد فهمیدم خانم کریم خان است مادر داشت صحبت میکرد و من روی مبل نشستم و گوش میدادم مادر:مبارک باشه به سلامتی تمام کردن ....... مادر:چرا که نه حتما مزاحم تان میشویم ....... مادر:تشکر لطف دارین، سلام بگید خدانگهدارتان. مادر تماس را قطع کرد و رو به من گفت خانم کریم خان بود قرار است که بخاطر فراغت آقا آراد یک مهمانی بگیرن و ما را هم دعوت کردند. میفهمیدم مادرم هر لحظه ممکن است که بگوید تو هم باید بری به همین خاطر خود را مصروف کردم طوریکه من هیچ چیز را نشنیدیم که مادر با صدای بلند تر دوباره گفت: با تو هستم میشنوی؟ -امم بلی چی بگین مادر گوشم با شماست. مادر مشکوک طرفم نگاه کرد فکر کنم فهمید که همه چیز را شنیدم و حواسم را پرت کردم. مادر: حواست را پرت نکن میدانم که شنیدی چی گفتم. -خب، مادر شنیدم چی گفتین اما خواهش میکنم از من نخواهین که با شما بیایم چون ای غیر ممکن است. مادرم آمد کنارم نشست و دستم را گرفت و گفت:دخترم خیلی سخت نگیر تنها یک مهمانی ساده است تو خو کدام کار اشتباه نمی کنی. -مادر میدانم اما بودن در جمعی که چند مرد باشد آزارم میدهد چون میدانم و همیشه ساهد این بودم که نگاه های مرد ها پر از هوس است. +اما دخترم تو نمی توانی این طرز فکر را در مقابل تمام مرد ها داشته باشی. -خب شاید اندکی از مرد ها ای خصوصیت را نداشته باشند آنهم بخاطر تربیت ایمانیِ شان است.

میلاد تان مبارک!

ساعت 20:30 بالا باشید بنرو بزارم"🕊
نباشین اکتا کم باشه کنسلش میکنم"
آن نباشی جذبتو نمیگیری حواست باشه
بعد از اد فولدر پاکسازی بزنی یا لفت بدی میری لفتی"
همه موظفن جفت فولدرو اد کنن
مسئولیت پذیر باشین ناناها؛ تا اونموقع هنوز جا دارم‌برا تگاتون:>>

فوروارد کن🦢 اینجا جوین باش تا در فولدر قرار گرفته جذب بگیری و جوین بودنت چک میشه!

Repost from N/a
من شیفتہ ے آدم هایی‌ هستم... ڪہ مࢪاقب تاثیࢪ ڪلام‌شان بࢪ قلب دیگࢪان هستند... #مࢪوه‌ࢪحمانے

تشکر از حمایت هایتان💜💜

کوریِ یعقوب یا رسوایی بانوی‌ مصر اولی عشق است، دومی تاوان عشق

🥳🥳🥳 ۲۰۰
🥳🥳🥳 ۲۰۰