fa
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

رفتن به کانال در Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
260
مشترکین
-224 ساعت
+27 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
متشکرم یاس عزیز!

متاسفانه من در دل‌داری دادن، اندکی هنر ندارم تا با آن شما را انگیزهٔ بدهم ولی می‌گویم: می‌گذرد و این چنین نخواهد ماند… هر چند با زخم‌هایی عمیق…

چشم‌ به راه‌تان هستیم، امید که این رفتن‌تان را با زود برگشتن‌ جبران کنید، شما در ذهن‌مان ماندگار هستید بانو عزیز! الله نگهدار تا بازگشت مجدد.

او همزاد روح من‌ست…!

از بیت شعری که به دلت نشسته برایم بگو رنگ مورد علاقه را که همه می دانند.!

#پارت‌: چهل و پنج #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k گفتگوی من و مادر ادامه پیدا کرد تا جایی که هر چه مخالفت میکردم به رفتن مادر بیشتر اصرار میکرد وبلاخره مجبدر شدم قبول کنم. رفتم اتاقم که استراحت کنم حالم خوب نبود و نمی‌دانستم که چطور امشب به مهمانی بروم فکر رفتن بیشتر حالم را خراب میکرد، چند نفس عمیق کشیدم و خواستم وضو بگیرم و نماز چاشت را بخوانم بعد استراحت کنم. ........ چشمانم را باز کردم و دیدم روی سجاده خوابم  برده به ساحت نگاه کردم وقت نماز عصر بود باید یک دوش میگرفتم و نماز میخواندم و آماده میشدم به مهمانی. تمام کار هایم خلاص شده بود و تنها مانده بود انتخاب لباس باید چیزی انتخاب میکردم که اگر تعداد مرد های شان زیاد بود هم مناسب باشد چشمم خورد به یک لباسم که کاملاً سیاه بود و ستاره های سفید داشت و دراز بود، با یک شال سیاه. آماده رفتن بودم باید میرفتم پایین و می‌دیدم که پدرم آمده یا خیر از زینه ها پایین میشدم که صدای دلنواز پدرم به گوشم رسید که با مادرم صحبت میکرد. پدرم:واقعا که سها چطور راضی شد به رفتن ای روز ها عجیب تغییر کرده دخترم. مادر:هییی با هزار بدبختی راضی شد ای دخترت. وقتی کاملا پایین رسیدم نزدیک پدرم رفتم و گفتم: من که راضی نمی شدم پدر حرف های خانم‌ات جادو کرد و راضی شدم. پدر:اوووو ببین کی آمد خرس را یاد کو چوب را در دست بگیر اول سلام‌ بتی دخترم هههه. از متل‌ک پدرم خنده ام گرفت اما خود را قهر گرفتم و گفتم:پدررر چطو به من تانستین خرس بگین. پدر:اول سلام من بعد از سلام گپ میزنم پیش از او هیچی نمیگم. -سلام پدر، حالِ خوب شد، خب جواب سوالم چطو دلتان شد برم خرس بگین. پدرم نزدیکم آمد و در آغوشش گرفتم و گفت تو خو عزیزِپدر و جانم استی، قربانت برم شوخی کردم. پدر را در آغوش گرفتم و عطرش را عمیق بوییدم همیشه در کنار پدر و مادرم خودم بودم و هیچ وقت نقش بازی نکرده بود اگر حالم می‌بود یا خوب با آنها درمیان می‌ماندم. ....... کم کم آماده رفتن شدیم بعد چند دقیقه رسیدیم خوب بود راه طولانی نبود چون اصلا حال و حوصله اش را نداشتم. رو بروی یک دروازه بزرگ با رنگ سیاه دو طلایی پدر موتر را ایستاده کرد پیاده شدیم و دروازه خودش باز شد رفتیم داخل که با یک طبیعت زیبا روبرو شدم تمام حیات پر از درخت و گل و گیاه بود جز یک قسمت از کف زمین که با سنگ فرش های بزرگ کار شده بود و مسیر را به خانه میرساند وقتی به خانه رسیدیم. متوجه شدم خانه شان یک طبقه است اما خیلی بزرگ است. مادرم زنگ دروازه را زد و خانم کریم خان در وازه را باز کرد. راوی دروازه از طرف خانم کریم خان باز و صبور خان خانم‌اش و سها داخل شدند با همان آرامش همیشگی پیراهن ساده‌ی پوشیده بود و هیچ آرایشی نکرده بود. هیچ چیز در ظاهرش اغراق‌شده نبود… اما باز هم نگاه آدم ناخودآگاه سمتش میرفت مادر آراد جلو رفت و او را در آغوش گرفت. +خوش آمدی دخترم. سُها مودبانه لبخند زد. تشکر، خاله جان بعد با کریم خان و بقیه سلام‌علیک کردند سها وقتی دید به جز آراد و پدرش چند مرد دیگری هم هست معذب‌تر شد. مهتاب خیلی آرام سُها را برانداز کرد نه از روی بدی… فقط از روی حسی که خودش هم دوستش نداشت. چون اولین بار بود میدید آراد میان آن همه آدم این‌طور بی‌اختیار نگاهش سمت یک دختر کشیده میشود. آراد اما مثل همیشه سعی کرد عادی باشد فقط وقتی سُها نزدیک شد آرام گفت: «خوش آمدین.» «تشکر، مبارک باشه.» همین نه بیشتر اما برای هر دوی‌شان همان چند حرف کوتاه هم زیادی آرام نبود. مدینه که همه‌چیز را از دور میدید، زیر لب خندید. «یا خدا… ای قصه بو میته.» اما خوشبختانه کسی حرفش را نشنید همه وارد سالن شدند سالن بزرگ و روشن بود میزهای پذیرایی آماده شده بودند و صدای گفت‌وگوی مهمان‌ها فضای خانه را پر کرده بود. سُها آرام کنار مادرش نشسته بود و مصروف مبایل اش بود چون این جمع برایش خسته کننده بود. طبق عادت همیشگی‌اش ترجیح میداد در گوشه‌ای بنشیند که کمتر در دید باشد ریحانه همیشه میگفت: «تو اگر گم شوی اول باید گوشه‌های خانه ره بگردیم.» و حقیقت هم همین بود سُها از مرکز توجه بودن خوشش نمی‌آمد چند دقیقه بعد کاکای آراد با صدای بلند گفت: «خب انجینیر صاحب امروز نوبت تو است که چیزی بگویی. همه نگاه‌ها سمت آراد رفت. آراد که کنار پدرش نشسته بود گفت: تشکر از همه که آمدین خوش شدم از دیدن تان مثل همیشه کوتاه همان لحظه بچه کاکایش  محمد گفت: «بس است؟ همین؟» مدینه فوراً گفت: «از آراد بیشتر از سه جمله توقع نداشته باشین.» خنده‌ی جمع بلند شد حتی گوشه‌ی لب آراد هم کمی تکان خورد سُها برای اولین بار دید که او واقعاً لبخند زده است. خیلی کوتاه... اما واقعی نمی‌دانست چرا ولی آن لبخند کاملاً با چهره‌ی همیشه سردش فرق داشت.

تابوت جوان سنگین است. نه از وزن بدن، که از وزن آرزو.

Repost from N/a
تو هرچی شانس نیاورده باشم :// تو حس ششم غوغا کردم

و او شده رنگ سبزم.! تقدیم به برین_بیک
و او شده رنگ سبزم.! تقدیم به برین_بیک

هوشنگ ابتهاج

افسانه ما نیز....!

چنان که خواهد رفت از یاد کَسان....

آغاز این راه هراس انگیز.....

دیگر به یاد کَس نمی‌آید...

تا کجا همراه می‌آیی؟؟؟

تو با این کاروان سوگواران.....

ای غم......!

می‌گویند بعضی رفتن‌ها پایان است، اما من باور ندارم… پایان، سهمِ کسانی‌ست که ریشه‌ای در ابدیت ندارند. #اسرا_کریمی