تردید|مصور رحیمی
Ir al canal en Telegram
در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
230
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-230 días
Archivo de publicaciones
Repost from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
مپرس غم ز برای چه آشنای دل است دل از برای غم است و غم از برای دل است
-اسیر شهرستانی، دیوان غزلیات، ص۱۰۲
#شعر
@shahinkalantari
فیضآباد من
بانوی خاطرات تلخِ من
وقتی عصر میشود
تو به طرز عجیبی شکنجهآور میشوی.
#یادداشت_روزانه
بچه دار نشوید
وظیفهی روشنفکر جامعه این است که بکوشد وضعیت موجود را به وضعیت موعود برساند. نه اینکه بگوید: «وضعیت خراب است بچه دار نشوید.»
این راهکار دمدستی است. روزانه است. در کوچه و بازار هم بحثش میشود. مردم وقتی به دهان تو چشم دوختناند، یا باید حرف خوب بزنی یا خفهخون بگیری. یا باید برای تغییر وضع موجود کاری بکنی، یا هم سکوت را کسی از تو نگرفته. اگر کاری نمیتوانی لا اقل دهنت را ببند.
فارغ از این دو حالت نیست.
#یادداشت_روزانه
Repost from حیات باطنی
#یک_تکه_کتاب
مرگ فقط برای دیگری نیست، برای من هم هست. برای همه هست. وقت زیادی نداریم. هیچکس وقت زیادی ندارد، وقتمان محدود است. چه از این وقت استفاده کنیم، چه استفاده نکنیم، بالاخره تمام میشود. من تا حالا وقتم را تلف کردهام. از حالا میخواهم زندگی کنم و از هر لحظه وقتم استفاده کنم.
|کتاب مواجهه با مرگ اثر برایان مگی|
@PhilosophicalPractice
فهمیدن هنر دشوار است
ادبیات داستانی افغانستان در گریز از ابهام است. حاشیهنشین است. ساده و غیر پیچیده است. دکترین «هرگونه پیچیدهگی سرکوب شود» نویسنده را آنقدر ترسانیده است که میترسد مبادا حرف مبهم، جملهی پیچیده، ساختاری دشوارفهم در رمانش به کار ببرد و خواننده آن را نفهمد و ماجرا غم نداری بز بخر شود. بنا رمانی که قرار است ۱۵۰ تا ۱۸۰ صفحه باشد تبدیل به رمانی ۴۰۰ صفحهی میشود که حدودن سه صد و پنجاه صفحهی آن توضیح دادن نکاتی است که اصلن نیاز به توضیح دادن ندارد و خوانندهی تیزفهم آن نکته را قبل از توضیح دادن نویسنده فهمیده است. درواقع نویسنده بجای آن که سطح فهم جامعه را بالا ببرد، سطحِ هنر را پایین میآورد. هنر را پایین میکشد تا همه بفهمند، حالا آنکه همه نباید بفهمند! هدایت اگر صبر میکرد همهی مردم به سطح فهم بوفکور برسند، ما هرگز بوفکور نداشتیم. اگر بهمن فرسی برای عاممردم که ممکن عدهای از آنها اصلن رمان را نشناسند مینوشت، امروز شب یک شب دو که بهترین رمان عاشقانهی فارسی است را نمیداشتیم. جویس اگر دنبال توضیح دادن به همه بود حالا اولیسِ وجود نداشت.
#یادداشت_روزانه
طرفِ نقل
آقای معروفی یک حرف زیبا داشت. میگفت: «اگر قرار باشد خطاب به آبراهیم گلستان که در لندن زندگی میکند نامه بنویسم، دیگر نمیگویم لندن پایتخت انگلیس است.»*
قسمتی بزرگی از زرد نویسی در ادبیاتما برمیگرده به اینکه نویسنده در صدد توضیح دادن همهچیز است. نویسنده آنقدر مغرور است که دیگر فضایی برای خواننده باقی نمیگذارد تا نفس بکشد. گویا همهچیز را فقط او میداند و باید آنقدر توضیح بدهد تا خوانندهی که به خیال نویسنده بسیار آدم کودن و چیزنفهم است؛ متوجه منظور او شود.
اگر تو سطح فهم منی خواننده را آنقدر پایین گرفتهی که لازم دیدهی برایم توضیح بدهی «غذا خورده میشود» چرا باید رمان تو را بخوانم؟
اگر قرار نیست رمان تو ذهن من را به چالش بکشد، چرا وقتم را صرف کنم؟
فهمیدن هنر دشوار است؛ وقتی تو این دشواری را از بین بردهی، رمانت یک پیسه هم میارزد؟ وله نمیارزد.
پانویس:
*نقل به مضمون
#یادداشت_روزانه
Repost from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
نیست پای گریز،
میباشم
نیست دست ستیز،
میسازم
-اثیرالدین اخسیکتی
#شعر
مدتهاست که شعرهایم را به جای آدمها
برای کُتم که روبهرویم آویختهام میخوانم.
-شهرام شیدایی
دیشب خواب دیدم در صورتم نقاب دارم. نقاب را برداشتم به صورتم در آینه نگاه کردم دیدم خودم نیستم. گویا آدمِ که هیچ شباهتی به من ندارد اندامم را گرفته. خسته و کوفته و صورت پر از چین و چروک. لاغری و دماغ کشال. ترسیدم از خواب بیدار شدم. برای آدمی که کم خواب میبیند، اینطور خوابها بسیار ترسناک است.
خستهام. دیشب باران بارید.
#یادداشت_روزانه
«تاریخ فلسفه به طنز»
تالس
روایت دقیقی وجود ندارد اما شک و گمان بر این است که تالس در سالهای ۵۰۰ ق.م مردم شهر ملیتی یا میلِتوس را فند میزده است.۱ اینطور که داستگاههای روغنکشی جماعت دستگاهفروش را میخریده و وقتی بیچارهها بیدستگاه میماندن، دستگاهها را به دوبرابر قیمت میفروخته. پیداست در اون زمان هم آبله در جهان بسیار بوده که جوگی در نمیمانده؛ وگرنه آدم چرا باید همه داستگاهها را بفروشه حالا آنکه میتوانه چند دستگاه را نفروشه؟ تازه این تالس وقتی پولها را به جیب میزد هم میگفت من دنبال پول نیستم.۲ زکی! خر گیرآوردی؟ یکی نبوده بگوید: خوب اون پولهای اضافی دستگاههای روغنکشی را بده به نام خدایان المپ یک آبجوی بزنیم.
حالا اگر از آنهایی که تاریخ فلسفه مینویسند بپرسید، میگویند این اتفاق یکبار بیشتر رخ نداده است. اما خودمانیم هیچ دلیل منطقی وجود ندارد آدم که یکبار لب به شراب زده دوباره میل لبشرابی نکند. البته که تالس هم از این قاعده مستنثا نبوده است. اما چون فلسفه با تالس آغاز گشته است، نمیخواهند از همان اول گندش در بیاید.
تالس یک عادت فسق و فجور دیگر هم داشت. وقتی از خرید و فروش دستگاههای مردم فارغ میشد، کله خری میکرد و میگفت: جهان از چی چیزی ساخته شده است؟۳ بیا و پره کن. تصور کن از مردمی که دستگاههای کار آمدشان را به قیمت ارزان میفروختن تا سال بعد با دو برابر قیمت بخرندشان بیایی و اینطور چیزها بپرسی. لابود یکجایت مشکل دارد! میگویند مردم وقتی این حرف را شنیدن گفتن تالس عزیز بیا دستگاههای روغنکشیما را بگیر ولی اینجور حرفها نزن.
پانویسها:
۱ اگر از تاریخی فلسفهنویسها بپرسید؛ میگوید برایشان فلسفه یاد میداد.
۲ کی قبول میکند دنبال پول است؟
۳ دقت کردید؟ تالس نگفته است جهان را کی آفریده است! سر همین نکته باریک، فلسفیها فرق یک دیگر را میشکنند.
#یادداشت_روزانه
یک تاکتیکهای ناشناختهی داریم
مثلن کاری کردیم وزن بگیریم! این دیگر چی فکر صیغهیی بود؟ یک ماه دهنمان سرویس است دوکیلو به بدنمان اضافه شده، آخه این درسته؟ نه، آخه این درسته؟
به اندازه هشت گاو غذا خوردن، کمر معده را از هفت جا کندن، آخر دو کیلو؟ جمع کن کاس و کوزههات را! از بقال سر کوچه هم خرید میکردی، دو کیلو را مفت میداد.
#یادداشت_روزانه
میان پوکهی فشنگ
شاخه گلی کاشتهام
به امید اینکه
گلولهاش
کسی را نکشته باشد.
#شعر_گونه
Repost from کافتهگری | الهه علیزاده
زردعنبوکاوی
واسه واکسیناسیون قلمی توی رماننویسی، محکوم شدیم به زردخوانی و زردنقدی. زردعنبوی من: «امانت عشق، فریده شجاعی.»
دوشنبه بیست آذر ماه و ساعت دو و پنجاه دقیقه بود . ان ساعت ریاضی داشتیم . تا یادم می آید همیشه سر زنگ ریاضی نیم ساعت آخر که می رسید کلافه می شدم . آنقدر به ساعت نگاه کردم که صدای فریبا بغل دستی ام در آمد : ((سپیده چکار میکنی؟ مرتب حواسم رو پرت میکنی)) .قیچی کن بابا. «ما رو سننه قُعبونت بِعَم؟» قضیه را بریز روی دایره ماسماسک. فریده، بسماللهالرحمنالرحیمیِ رمان، واسه ما قصهی حسینکرد شبستری سروده. حالا توی این ساعت دقیقِ دوشنبه، بیست آذرماه و ساعت دو و پنجاهدقیقه، چی شده؟ چرنوبیل 2 تِرِکِسته یا فریبا کشته رفته یا فریبا سر حواسپرتی، خین سپیدو را ریخته یا چی؟ چی؟ آن ساعت ریاضی داشته. فهمیدید یا توضیح بیشتری لازمست؟ جلوجلوترش رفتم ببینم ساعت کاری کرده؟ نوچ. آبازآب تکان نخورد. متأسفانه یک روز باختدادیم دوستان تا اینجا با خواندن داستان. دختره رفت مهمانی و کراشش هم بود و هیچیبههیچی غذا و سالاد خوردند و نخودنخود «اسکلا» رفتند خانهی خود. عععییییی باآآآآباآآآآ. تازه علائم نگارشی و نقطهویرگول و فاصله و نیمفاصله و اینها را هم که فریده از بیخ، پشم سگ گرفته. فقط تررررررر رفته جلو. درآمد، «در آمد» اما میکنی، «میکنی؟» سیروسعلی؟ آیا ما برای تو یک لطیفه هستیم فریده؟ مدیونید فکر کنید به یکی بسنده کنم. این را داشته باشید:
به سیاوش نگاه کردم و او نیز در اینه با لبخند به من نگاه میکرد.موج عشق را در نگاهش دیدم. چشمان گیرای او تمام رفتار مرا زیر نظر داشت.سیاوش خیلی خوش قیافه شده بود. کت و شلوار مشکی او را خیلی برازنده نشان میداد. بلوز سفیدی به تن داشت و موهایش را به زیبایی اراسته بود.دست شما مرسی. دلمان آب شد تا بفهمیم این سیاپشم داستان چطور «به زیبایی» شده؟ نقل به مضمون: «دست از صفت و صفتبازی بردار فریده.» موج عشق؟ این دیگر چه صیغهایست؟ تازه تو نگاهش موج عشق دیده. خوشبهحالت. توی دورهای که همیشه شیشه میکشند تو کراک میکشی که موج میبینی. بعدِ نقطه، فاصله فریده. فاااااصصصصلللههههه. سیاپشم، ما که نفهمیدم چطور بهزیبایی شدی ولی ما که بخیل نیستیم. حالا زنت توصیف بلد نبوده. قتل نکرده که. از سرت هم زیادتر میزند تازه. تو از زنت اسکلمشنگاداییتر هم بودی تازه. نگاه کن:
-منظورم مشخص است. ایا باز میخواهی مرا سرگردان و اواره کنی؟اوفینا. این از کجا آمد؟ ناگهان صالح علاء از سیاپشم سلامکنان درآمد. من نمیفهمم چرا توی این داستان، یکهو ادبکی حرف میزنند و یکهو راستککی؟ نقش دیالوگ؟ به یک ور «فریده جون.» اینجا را داشته باشید:
گویی منتظر حرفی از دهان من بود که تا با تیزهوشی ذاتی اش جوابم را بدهد بی درنگ گفت:هر طور دوست داری تعبیر کن.کلمه که مفتمفت. خرج کرده. «بیدرنگ گفت؟» صدبار گفتم قیچی کن. من نمیفهمم فریده خودش حوصلهی گفتن اینها را داشته که نوشته؟ تازه دوستان، تیزهوشی سیاپشم را داشته باشید:
پشیمان شدم که چرا همان روز در بزرگراه برخلاف تصمیمم که اگر دلیل قانع کننده ای نداشتی هردویمان را با ماشین از بین ببرم این کار رو عملی نکردم.فاک د وات؟ به نظرم سپیدو اگر یک چسه عقل داشت زن این گراز وحشی نمیشد. تازه یک علینامی توی داستان بود که سپیدو کراش داشت رویش و تهش هم زنش شد اما متأسفانه به دستور نویسنده علی سرطان گرفت و خدایش بیامرزدش. صحنهای از رابطهی تأثیرگذار علی و سپیدو:
قدرت کشیده اش چنان بود که در یک لحظه مثل توپ فوتبالی که گوشه اتاق پرت شدم.چه مضحک. باید از این کشیده، دلم به درد میآمد اما همان نوجوانیام که این جمله را خواندم شرم نیابتی گرفتم و از خنده پاشیدم به در و دیوار. خدا ازت نگذرد فریده. مثل توپ فوتبال شوت شد؟ چقدر کارتونی و تاموجریاستایل. تازه رفتم ایران کتاب بیوگرافی فریده را خواندم. ضربهی اساسی را آنجا خوردم. یک معرفی دلنوشتهطور. ورژن تصادفیِ «در آن غروب غمانگیز.» که این داستان را امانت و ودیعهی الهی دانسته که عمق شخصیت خودش را تویش به امانت گذاشته. 🙂 تازه برای تبلیغ کارش و چرایی نوشتن این چیزمیزها خیلی سوسکی از زبان یکی از شخصیتهای به دردنخور به سپیدو نوشته:
«سپیده سرگذشت زندگی ات داستان زیبایی خواهد شد. یک روز ان را بنویس.»تازه سپیدو سه بار شوهر کرد و همه توی کفش بودند. «پیشونی، پیشونی، سپیدو رو کجا میشونی؟» به قول مامانم: «فریده، چی ریده؟» اصلا قابلیت اصلاح نداشت این داستان. پارگی میطلبید. این بود زردعنبوکاوی من. زدزیاد. 🖋 الهه علیزاده @channelelahehalizade #نقدنده
من این «نقد» الهه را بیش از پنجبار خاندم و قُلک قُلک خندیدم.
هنوز هم خندههایم میخندند…😁
👇👇👇
نیمهات را گم کردهای
ماه تنگدل ؟
صبور باش
نیمهی ماه به سراغت میآید
و تو را کامل خواهد کرد
نیمهی من
برنخواهد گشت
-شهاب مقربین
Repost from محمود درویش 🦋
ما تزال السجائر تسبب الموت
يا جميلتي!
لكنك لست هُنا لتحذريني.
زیبای من،
سیگار هنوز هم موجب مرگ آدمیست!
اما تو اینجا نیستی که به من یادآوری کنی.
#نور_حميد
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
