تردید|مصور رحیمی
Ir al canal en Telegram
در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
230
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-230 días
Archivo de publicaciones
اگر هماکنون مردی از راه بماند
و رو به آفتاب که دارد غروب میکند
دراز به دراز بیفتد
چه پیش خواهد آمد جز این که چند روزی
در سردخانه بماند
و کاغذی و خودکاری
تنها در جیبش بیابند
که هیچ چیزی از این دنیا را معنا نمیکند…
-محمد مختاری، آرایش درونی، ص ۱۱
عنوان نقاشی: امید
اثر: جرج فردریک واتس | ۱۸۸۶–۱۸۹۵
در سال ۱۹۶۷، اعراب در جریان جنگ ششروزه شکست سنگینی از اسرائیل خوردند.
ارتش پرتعداد و پرمدعای مصر، پس از عملیات هوایی «فوکِس» اسرائیل، به سوگ نشست و تا مرز فروپاشی روانی پیش رفت.
پس از جنگ، دولت مصر در میان ارتش، بهطور گسترده نسخههایی از نقاشی «امید» را پخش کرد تا روحیهی سربازان را حفظ کند.
پیام روشن بود:
حتا اگر همهچیز را از دست دادهای، امیدت را از دست نده!
#یادداشت_روزانه
فرهنگِ بینقد/ فرهنگِ بیچرا
——————————————————
در جامعه ادبی ما هیچکس به اندازه منتقد مورد نفرت قرار نمیگیرد.
من از این همه «منتقدزدایی» وحشت میکنم. شما نمیکنید؟ یعنی هیچکس حق ندارد به شما بگوید: چرا اینجا چنین است؟ شما این همه به کمال رسیدهاید؟
گویا دیکتاتور و یکتازی فضایی سیاسی بر ادبیات هم سایه انداخته و عدهی فکر میکنند آنها عقل کلاند و هرکی جز آنها احمق و نفهم.
محمد مختاری میگوید:
«بسیاری از هواداران یک نویسنده یا دوستداران یک شاعر، انتقاد از او را عملاً مجاز نمیدانستهاند. به همین سبب هم جامعهی ما به “تجلیل انتقادی” از بزرگان خود عادت نکرده است. فکر میکردهایم که اگر اختلاف نظری را دربارهی کسی یا اثری که برتریاش را پذیرفتهایم مطرح کنیم، از شأن و اعتبار و اهمیت او کاستهایم. چون نقد متن را با نقد شخص اشتباه یا یکی میگرفتهایم.
در نتیجه زبانمان یا به کام پذیرش و تأیید و ستایش برای برتران و پذیرفتهشدگان میچرخیده است یا به انکار و تکذیب و نکوهش فروتران و مطرودان. اگر در بر همین پاشنه بگردد، همچنان در گرو رفتارهای نهادی شدهی سنتی خود خواهیم ماند. و آن حد بلوغ فرهنگی را که به سبب تحمل این همه درد و بدبختی و آوارگی و گرفتاری و رنج و مشقت تاریخی استحقاقش را داریم پیدا نخواهیم کرد.»*
پانویس:
*محمد مختاری، تمرین مدارا، ص ۹۳
#یادداشت_روزانه
یک نامه
دیشب… را در خواب دیدم. پژمرده و لاغر. مردهی که حرف میزند. خیلی وقت است ندیدمش. در عکسهای که میگیرد هم با هزار فیلتر همینطور لاغر و مردنی است. از گردنم گرفته بود که چرا فلان کار را نکردم و فلان کار را کردم. چیزی به دهنم نیامد که بگویمش. خلاصه زده و کنده یکجور خودم را از دستش خلاص کردم. در خواب هم راحت نیستم. اگرچه این دوری چندان هم بد نبود. فضایی داده که هردو فکر کنیم. هردو تصمیم بگیریم که رنجوری در میان نیاید. ولی در حرف آخر که رنجوری از جانب من بود و او طرف ناحق قضیه. میدانست که گناه کرده است اما عین خیالش نبود.
از گ هم خبری ندارم. ظاهرن دنیا به محور من نمیچرخیده حرفش درست بود و ما نوجوان چیزنفهم. در توهم خود گرفتار. خیال کرده بودیم اگر ما نباشیم درختان خشک میشوند و آبها بند میآید و خورشید قهر میکند. اما دریغ ارزش بودن و نبودن ما به گایدن خر قاضی بند بود. او هم این را اثبات کرد.
#یادداشت_روزانه
چون این چنین مقدمات کارش را فراهم میکند بسیار راحت مینویسد. اساساً برای نوشتن مقالهای یا داستانی یا تهیه کردن یک متن سخنرانی ندیدهام زیاد به اصطلاح زور بزند. البته روزهایی که مینویسد در اطاقش بست مینشیند. مینویسد و مینویسد و اطاقش از دود سیگار انباشته میشود.
-غروب جلال، سیمین دانشور، ص ۱۰
بر فرو رفتگیهای این سنگ
دست بکش
و قرنها
عبور رودخانه را حس کن!
سنگها
سخت عاشق میشوند
اما فراموش نمیکنند
-گروس عبدالملکیان
همهای مزهی کار به این است که چقدر پشت میز مینشینی
چند روز فقط صبحها مینوشتم، نتیجهاش فوقالعاده بود. باد و صورتم و آفتاب. عاشق نوشتن بودم. خوب هم مینوشتم.
پس از مدتی اینحالت از دست رفت. دیگر نشد با آن زیبایی...
شبها فاجع بود. یک کلمه هم ردیف نمیشد.
ظهرها اصلن خوب نبود. مدام هواس پرتی و راهی فرارجویی. برگشتم به همان صبحها!
حالا صبحها مینویسم.
#یادداشت_روزانه
نامادری
از مکتب بیرون شدهام. جلوی رستورانت کدبانو، لای سبزهها و بوتهها بدون چتر ایستادهام که آن زن بیاید. شب یک ریز باران باریده است. کوچهها هنوز خیساند. وقتی در صنف بودیم باران بند امد. حالا فقط باد خنک میزود. من همچنان ایستادهام. یک ساعت دیگر هم میتوانم ایستاده بمانم. مادر خبر نمیشود. فقط نگران میشود. شاید سرزنشم هم میکند. برای چی این همه دلواپسش کردهام؟ چرا زود خانه نرفتهام؟ میگویم کفشهام گلی شدن. کتابهام در زمین ریختن. قلمم را صنفیام دزدید نداد که بگیرم. میتوانم چیزهای اینطور بگویم. البته میداند. میداند که دروغ میگویم. من. آخرین فرزند نازدانهاش دروغ میگویم. برای همین هیچوقت من را همپای برادران ارشدم نمیشمارد. آخرین فرزند زود بیمار. همیشه بیمار. خجالتی. ترسو. تو سری خورده. هیچوقت برای حق خودش نمیجنگد. وقتی برادر ارشد چشم تیز میکند حق غذایی خودش را تقدیم او میکند. بچهی عزیز و نازپروردهاش. هنوز جدا از او نمیخوابد. از تاریکی میترسد. مادر خیال میکند پسرش کرم کتاب خریدن دارد. همهی پول را یک راست در جیب کتابفروش میگذارد بدون اینکه در مکتب غذایی بخورد. آخر عزیزک من... این همه پول را برایت میدهم. چرا گرسنه میمانی؟ چرا چیزی نمیخوری؟ عزیزک من همهاش را کتاب نخر! به خانه نگاه کن همهجاش پر از کتاب شده. به تنت نگاه کن، لاغر شدهی. اگر نخوری چطوری بدنت قوی شود؟
ادامه دارد…
#نامادری
#یادداشت_روزانه
Repost from حیات باطنی
ای لحظات خوش که هنوز از راه نرسیدهاید، آیا نمیشود راه کوتاهتری در پیش بگیرید؟ قبل از این
که دلهایمان فرتوت شوند..
|نزار قبانی شاعر عرب|
#جمله_درمانی
@PhilosophicalPractice
چمدانم را بستهام که آواره شوم
تهران یا سمرقند
شیراز یا اصفهان
شاید دهلی
یا اسلامآباد هم
مقداری هوا
برای تنفس
و مقداری واژه
برای نوشتن
برایم قرض بدهند
که بنویسم!
#یادداشت_روزانه
«دلباختگانمان نخستین محرمان رازمان هستند.»
-مارگریت دوراس، عاشق، ص ۶۲
#تکهای_از_کتاب
آدمها چندبار عاشق میشود؟
در جای از مورکامی خواندم که «آدمها فقط سه بار عاشق میشوند»
من تا حالا دوبار عاشق شده بودم. دو عشقی که همهی بلوغفکریم را ساختن. بعد از آن دیگر از هررابطهی هراس برداشتم. ترسیدم به چیزی که اشتباه است اسم عشق بگذارم و کار خراب شود. گمان کردم فقط یک شانس دیگر دارم.
نکند این هم دود بشود برودهوا؟ حالا بیعشق چیکار کنیم؟
#یادداشت_روزانه
Repost from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
تو مرا گر پیادهام مَنِکوه
که مرا از پیادگی گله نیست
-انوری
#شعر
همهروزنویسی
بیاید قبول کنیم که هرروز نمیتوان مطلبی خوب نوشت، اما میتوان هرروز مطلب نوشت.
من وقتی به دیروز نگاه میکنم میبینم همچین چیز دندانگیری هم ننوشتهام. همه درخور دستگرمی و تمرین بودهاند. اما همین که هرروز این تمرین برقرار است مایه خرسندیست. همیشه یک بهتر از صفر است و صفر بهتر از هیچ.
#یادداشت_روزانه
«شطرنج زندگی در مقیاس کوچک است. شطرنج یک مبارزه است، شطرنج جنگ است.»
-گری کاسپارف
اگر میخواهی شبیه *شاهین کلانتری* باشی، یعنی:
*۱. باید بنویسی، خیلی زیاد بنویسی.*
او روزانه مینویسد، ساده، بیادعا، اما پیوسته و با عشق به کلمات.
*۲. بین نویسندگی و زندگی روزمره پلی بسازی.*
او از دل تجربههای کوچک، ایدههای بزرگ میسازد. از یک مکالمه ساده، یک یادداشت عمیق درمیآورد.
*۳. خودت را سانسور نکنی.*
کلانتری زیاد خودافشایی میکند، اما به شکلی که تبدیل به نوشتار الهامبخش میشود، نه گلایه.
*۴. به تولید محتوای مستمر متعهد باشی.*
وبلاگ، پادکست، کتاب، کلاس و کانال—او همهجا هست چون مدام مینویسد.
*۵. دغدغه آموزش و الهام داشته باشی.*
او فقط نمینویسد؛ میخواهد بقیه هم بنویسند، بخوانند و رشد کنند.
*۶. و در نهایت: صبور باشی.*
راه او بر پایه تداوم و سالها نوشتن شکل گرفته، نه با یک جهش.
اگر دوست داری، میتوانم برایت یک برنامه هفتگی طراحی کنم برای نوشتن و تفکر به سبک شاهین کلانتری.
-هوش مصنوعی
