es
Feedback
تردید|مصور رحیمی

تردید|مصور رحیمی

Ir al canal en Telegram

در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
227
Suscriptores
+124 horas
-47 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
مرد ترمینال کتاب «مرد ترمینال» نوشته‌ی اندرو دانکن، زندگی‌نامه‌ی مهران کریمی ناصری شیرازی است؛ مردی ایرانی که از ۱۹۸۸ تا ۲۰۰۶، هجده سال در فرودگاه شارل دو گل پاریس زندگی کرد. (این کتاب بعدن الهام‌بخش فیلم معروف «ترمینال» ساخته‌ی استیون اسپیلبرگ نیز شد.) وقتی اولین‌بار اسم آقای مهران کریمی را شنیدم و شرح زندگی خلاف‌عادت‌شان را، کنجکاو شدم این کتاب را هم حتمن بخانم. متاسفانه ترجمه نشده بود و هنوز هم نشده است. از صبر اینکه این کتاب ترجمه شود، کمرم قوز درآورد و ترجمه نشد و هنوز هم نشده است. بنا دیگر تاب این کمرقوزی نماند و خود دست و آستین بالا زدیم که با هر پدرسوخته‌گی که شده، این کتاب را یا دست‌کم بخش‌هایی از این کتاب را ترجمه کنیم. حالا اگر آقای اندرو دانکن ادعایی بر سر حق کاپی‌رایت دارند، خب داشته باشند. منم قول می‌دهم ده فغانی یک فلافل مهمان‌شان کنم...

مرد ترمینال کتاب «مرد ترمینال» نوشته‌ی اندرو دانکن، زندگی‌نامه‌ی مهران کریمی ناصری شیرازی است؛ مردی ایرانی که از ۱۹۸۸ تا ۲۰۰۶، هجده سال در فرودگاه شارل دو گل پاریس زندگی کرد. (این کتاب بعدن الهام‌بخش فیلم معروف «ترمینال» ساخته‌ی استیون اسپیلبرگ نیز شد.) وقتی اولین‌بار اسم آقای مهران کریمی را شنیدم و شرح زندگی خلاف‌عادت‌شان را، کنجکاو شدم این کتاب را هم حتمن بخانم. متاسفانه ترجمه نشده بود و هنوز هم نشده است. از صبر اینکه این کتاب ترجمه شود، کمرم قوز درآورد و ترجمه نشد و هنوز هم نشده است. بنا دیگر تاب این کمرقوزی نماند و خود دست و آستین بالا زدیم که با هر پدرسوخته‌گی که شده، این کتاب را یا دست‌کم بخش‌هایی از این کتاب را ترجمه کنیم. حالا اگر آقای اندرو دانکن ادعایی بر سر حق کاپی‌رایت دارند، خب داشته باشند. منم قول می‌دهم ده فغانی یک فلافل مهمان‌شان کنم...

مرگ‌ستیزی به نظر من؛ عشق و ادبیات سلاح‌ما در مبارزه با مرگ است. جان‌بخش جان ما است در فرایند مرگ‌ستیزی و مرگ‌گریزی. #تردید #مصوررحیمی

اگر شاخه‌ای سبز در دلت نگاه داری پرنده‌ای خوش‌آواز به سویت بال می‌گشاید. -ضرب‌المثل چینی

اسم‌های عجیب‌وغریب کانال‌ها عجالتن در مقام تعیین‌تکلیف‌گر نیستم و بدیهی می‌دانم که هرکسی می‌تواند اسم کانالش را هرچه دوست دارد بگذارد، اما بعضی اسم‌ها آن‌قدر دشوار و آن‌قدر عجیب‌اند که بیننده و خاننده خیال می‌کند این کانال مورد استفادهٔ یوفوها باشد. مثلن: دیوانه‌گک‌نویس دیوانه‌گک هوشیار تاکستان تاشقرغان شلاق‌های یک بیگانه جوراب‌های من گذر از خیال سفر در عالم معنا شب‌های روشن دژم و... البته این‌ها به خودی خود بد نیستن؛ اما چه بهتر که نویسنده اسمش را هم کنارش بنویسد تا دست‌کم بدانیم با آدم فضایی طرف نیستیم. #تردید

«بگذار بگریزند، لحظه‌ها را می‌گویم، پروانه‌ها را مخواه که آن‌ها را بگیری، مخواه که آن‌ها را نگاه داری. چشمک‌های ستاره شب را سوگوار کرده است. که هر چه هست جاودانه نیست. اگر نمی‌رفتی، نمی‌دانستم که دوستت دارم.» -عباس حکیم،‌ بهار نارنج، ص۷۹

مرد ترمینال مهران کریمی ناصری ترجمه‌ی مصور رحیمی فصل اول ۲۳ می ۲۰۰۴ بخش دوم زن قدبلندی با موهای سیاه از کنار نیمکت من می‌گذرد. چمدان کوچکی را روی چرخ‌هایش می‌کشد و کیف بندداری را هم به شانه آویخته است. می‌پایمش که گوشه‌چشمی به من نگاه می‌کند. بعد ساعت خودم را چک می‌کنم؛ ۱۰:۱۷ صبح است. اثاثه‌ی من در اطراف نیمکت پراکنده شده است. جعبه و کیف و روزنامه‌هایم. دستم را به پشت نیمکت می‌برم و یک دسته کاغذ A4 برمی‌دارم. در بالای کاغذ می‌نویسم: «۲۳ می ۲۰۰۴» و زیر تاریخ را خط می‌کشم. زن قدبلند دوباره از کنار نیمکت من می‌گذرد. نگاهم می‌کند. این بار واضح‌تر. شاید پوست‌کنده‌تر. مکث می‌کند و بعد چمدانش را کشیده، به سمت من می‌آید. «ببخشید، شما آقای آلفرد هستید؟» جواب مثبت می‌دهم. زن لبخند می‌زند. «اسم من مندی پینک است. می‌توانم... می‌توانم چند دقیقه با شما صحبت کنم؟» به او می‌گویم بنشیند. روبه‌روی نیمکت من یک میز سیاه و یک صندلی است که آن‌ها هم جزیی از بار بای‌بای بودند. چند سال پیش که آن بار بسته شد، اجازه‌ی خاصی به من دادند که نیمکت و میز و صندلی را برای خودم نگه دارم. زن می‌گوید: «آقای آلفرد، مدت زیادی اینجا بوده‌اید؟» سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم. ـ پانزده سال. «پانزده سال؟ و تمام این مدت شما...» ـ اینجا. به نیمکت اشاره می‌کنم. زن جا می‌خورد. چطور ممکن است آدمی پانزده سال در فرودگاه و آن هم روی یک نیمکت زندگی کند؟ زن می‌گوید: «آقای آلفرد، می‌دانید که خیلی مشهور هستید؟» می‌گویم: بلی. «من تازه از استرالیا آمده‌ام. برای یک ایستگاه رادیویی در تاسمانیا کار می‌کنم و دو ساعت دیگر پروازی به لندن دارم.» گفتم: «استرالیا گرم است؟» می‌گوید: «بعضی وقت‌ها.» و ادامه می‌دهد: «درباره‌ی شما چیزهایی در روزنامه خوانده‌ام و شما را می‌شناسم. بعد با خودم فکر کردم اگر ناراحت نمی‌شوید، چند سؤال از شما بپرسم؟» گفتم: «نه. ناراحت نمی‌شوم. مهمان زیاد دارم. خیلی‌ها می‌آیند تا از زندگی من بپرسند.» زن دستش را درون کیف می‌برد و یک میکروفون رادیویی بیرون می‌آورد و روی میز می‌گذارد. روی میز، یک لیوان پلاستیکی هم هست؛ درون لیوان دو نی مک‌دونالد در پوشش کاغذی، سه بسته شکر، یک بسته نمک، دو بسته فلفل، یک بسته کچاپ، دو دست قاشق و چنگال پلاستیکی ـ چاقو، چنگال، قاشق، دستمال ـ همه به‌صورت جداگانه در بسته‌بندی پلاستیکی شفاف. می‌پرسد: «خیلی تشنه شده‌ام، شما چیزی نمی‌خواهید؟ قهوه یا چیزی؟» می‌گویم: «یک اسپرسو.» و کافه‌ی بار را نشانش می‌دهم. وقتی می‌رود، من هم سریع صفحه‌ی دفترچه‌ی یادداشتم را بیرون می‌آورم و گفت‌وگوی چند لحظه پیش با زن را تندتند می‌نویسم ـ اسمش را و حرف‌هایی را که زده ـ وقتی هم او را در حال برگشتن می‌بینم، از نوشتن دست می‌کشم. ادامه دارد... #تردید

مرد ترمینال مهران کریمی ناصری ترجمه‌ی مصور رحیمی فصل اول ۲۳ می ۲۰۰۴

مرد ترمینال مهران کریمی ناصری ترجمه‌ی مصور رحیمی فصل اول ۲۳ می ۲۰۰۴

من عضو کانال‌های که این ایموجی را نداشته باشند، نمی‌شوم😁😁

ایموجی مورد علاقه‌ای من «😁😁»

وقتی از گذاشتن جوراب و آهنگ کیانوش رحیمی فارغ آمد، نقد هم می‌نویسد. پ.ن: عکس از فیسبوک استاد کلانتری
وقتی از گذاشتن جوراب و آهنگ کیانوش رحیمی فارغ آمد، نقد هم می‌نویسد. پ.ن: عکس از فیسبوک استاد کلانتری

داستان «فروپاشی روانی» تقدیم نگاه قشنگتون

به معشوقه‌ام باد لباس پوشیده است تا گل‌ها را بپوشاند بیبین چگونه فریاد می‌زنم قلمم بادوار لباس‌گلی می‌دوزد به گل‌های تنت و حاشیه‌های‌... ناامن‌ترین باد هم فریاد عاشقانه‌ای من است در سوگ نامحرمی تنت و حاشیه‌های... شمال گل‌ را لمس می‌کند دستان من شمالی‌ست که گل‌های زیر پیراهنت را به تاراج می‌برد #شعرگونه

عاشق من را خلاق‌تر می‌کند وقتی عاشق‌ام، بیشتر می‌خانم. بیشتر می‌نویسم. بیشتر به نقاشی نگاه می‌کنم. بیشتر آهنگ گوش می‌دهم. بیشتر شعر می‌خانم. عشق من را از کارم دور نمی‌کند، من را نزدیک هنر می‌آورد. من تنها وقتی عاشقم، هنرمندم. #تردید

روزی روزگاری😁
روزی روزگاری😁

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟ -عراقی

در ما به ناز می‌نگرد دل‌ربای ما بیگانه‌وار می‌گذرد آشنای ما -عبید زاکانی

گزارش‌نیک 1. ننوشتن صفحات صبحگاهی با بهانه بیماری هم‌ساز نیست. 2. خاندن بخش‌هایی از کتاب «چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟» استاد کلانتری، میل حرف زدن من را بیدار کرده است. با مادر سر کلیات زندگی حرفیدم و دغدغه‌های مادر را برایش تحلیل کردم که بخشی از آن پاک بی‌مورد است. 3. قهوه‌نوشی ایده‌آفرین است. اما باید بلافاصله شروع به نوشتن کرد تا جنون قهوه به متن هم راه یابد. 4. زندگی با همهٔ شکست‌هایش گذرا است. 5. میل اشتراک به هیچ جشنی را ندارم، این از سر افسردگی یا این دنگ‌وفنگ‌ها نیست، استدلال من این است: اولن فرهنگی بودن خلاصه نمی‌شود به جشن و سروری. دومن کار برای من ارزش بیشتری دارد. سومن تا حالا کاری، چیزی قابل قبول نکرده‌ایم که جشنش را بگیریم. 6. کلمه سال من عشق است، آیا تا حالا هنر عشق آموخته‌ام؟ 7. با ... تماس خطی گرفتم و از دغدغه‌هایم برایش گفتم. از نعمت‌های روزگار، داشتن یک دوست است که می‌خاهد هرروز خطی حرف بزند. #گزارش‌نیک| یکم

وقتی به دنیا آمدم آن‌قدر ذوق‌زده بودم که تا یک سال‌و‌نیم یک کلمه هم حرف نمی‌زدم. -گریس آلن