تردید|مصور رحیمی
Відкрити в Telegram
در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
228
Підписники
-124 години
-27 днів
-930 днів
Архів дописів
اگر موسیقی فیلم «میان ستارهای» را دارید بفرستید ممنون میشوم:
https://t.me/HidenChat_Bot?start=1169275571
Repost from تردید|مصور رحیمی
🧶گوسترایتر | نویسنده در سایه
اگر وقت و مهارت لازم برای بیان ایدههای پیچیده در سرتان را ندارید، سایهنویس این کار را برایتان انجام میدهد.
سایهنویسی
✦ داستان کوتاه
✦ رمان
✦ مقاله و یادداشت
✦ زندگینامه و خاطرهنویسی
✦ بازنویسی و ویرایش متن
در سایهنویسی، متن بر اساس سفارش شما نوشته میشود و در صورت توافق، حقوق انتشار آن به شما واگذار خاهد شد. تمام اطلاعات و جزئیات پروژه نیز محرمانه باقی میماند.
روند همکاری
• بررسی ایده و جزئیات پروژه
• اعلام زمان و هزینه
• دریافت پیشپرداخت
• آغاز نگارش و ارائهی نسخهی اولیه
• بازبینی و تحویل نهایی
🔻برای گفتگو: https://t.me/Msawir
گزارش نیک
از خاب بیدار شدم و دیدم برنامه امروز را ننوشتهام. سرسری چند کار برجسته امروز را ردیف کردم و خاستم قهوه آماده کنم اما قهوه نداشتم. لا تنبانی خاب را از پا درآوردم و یک لباس درست پوشیدم و رفتم تا از دوکان سر کوچه قهوه آماده بگیرم.
قدمزنان از هوای ناب صبحگاهی لذتها بردم و تلاش کردم ذهنم را مجسم کنم به امید رسیدن ایدهای تازه. هوای فیضآباد شکسته و دستکم در صبح از گرمای کشنده خبری نیست. شمالکهایی میوزد که اگرچه کوتاهاند اما جانتازهکن و امیدبخش.
خانه که رسیدم ایمیل را چک کردم که از ح... و م... و ا... ایمیلهای رسیده بود. بعد سری به تلگرام و کانالهای بچههای همسفر زدم. چرا یادداشتهایشان را آنقدر دیر آپلود میکنند؟ مثلن یازده و دوازدهای شب. من از وقتی ناراحتی چشم پیدا کردهام نمیتوانم تا آن زمان بیدار بمانم. اگرچه کوشش میکنم.
خاستم هزار کلمهام را بنویسم اما نتوانستم و رفتم تا جایش را با خاندن کتاب پر بکنم؛ دستی بر «در حال و هوای جوانی» مسکوب کشیدم. و رمان «پایان یک عمر» را هم ورقی زدم. نمیدانم چرا نمیتوانم کونم را قرار بدهم و یکجا بنشینم کتاب بخانم. مدام این کتاب آن کتاب میکنم و در میان این همه کتاب گم میشوم. دستبرد میزنم به خودم و کتاب و نوشتن و نویسندگی.
حالا که عصر شده است، دوست دارم چند بند دیگر هم بیافزایم اما میترسم مردی شوم که گزارشهایش نیک نیست. یک دسته وصله به پینه دور مه دراز است.
#گزارش_نیک
فحشنامه
یکی گفته است «حالا همان منتقد و نگهبان ادبیات پیدا نشود و فلان کند...» من وقتی اینطور حرفها میشنوم یاد حرفِ ناصرالدین شاه قاجار میافتم: «سر خلق نبودیم. دادیم همه را چوب مفصل زدند.»
ما هم سر خلق نیستیم. حالا اگر کلتک را گرفته کابل بروی، سوراخ موش هم کوچولوتر از آن است که این قالتاق جلوس بفرماید. ای احمق من را با تو چیکار؟
خر بشاشد به کسی که چرخهگیرک را مورد نقد قرار بدهد. سگ بشاشد به این منتقد. سگ بریند به این نقد. ریدن در سرک هم کاری بدی است، اما آیا ریدنده را نقد میکنند؟ خوب معلوم است که اسم نقد شرافتی دارد. ریدنده را صرفن میتوان گفت اینجا نرین، برو یکجای دیگر برین. حالا تنها حرف من به تو این است که اینجا نرین، برو یکجای دیگر برین.
#تردید
Repost from تردید|مصور رحیمی
خودت را
در نامهها برایم بفرست
کلمات قادر به آوردن
عطر تو نیستن…
#شعر_گونه
جستارکی در باب حرف زدن
نیل سایمون در جایی گفته بود:
«آدمها لالت میکنند بعد میپرسند چرا حرف نمیزنی این خندهدارترین نمایشنامه دنیاست.»
من این نقلقول را بهانه میکنم تا از اهمیتِ حرف زدن با «خود» بگویم. کی گفته است حرف زدن همیشه دو انسان میطلبد؟ میتوان سالها در سکوت با یک انسان سخن گفت؛ انسانی که سالها با خود حرف نزده است و با خود بیگانه است.
انسانی که خودش را و حرفهایش را دستکاری کرده است تا رضایتِ مخاطب را برآورده ساخته باشد. اگرچه این نوع گپسازی کماکان ناچارگونه ادامه مییابد، اما میتوان با خودحرفی زهرش را گرفت.
من گاهی چنان بلند با خودم حرف میزنم که دیگران تصور میکنند من یا هدفون دارم یا هم دیوانهام و با ملایک و عالمی جبروت حرف میزنم. این موضوع چندباری کار دست من داده است؛ مثلن سر امتحان استاد تصور کرد با شخصی خارج از امتحان مشغول تقلب کردنم.
انسان سوی تفاهم است. حتا اگر مطلب را با بهترین و فصحترین شکل و زبان ممکن بیان بداریم، باز امکان سوی تفاهم بسیار میرود. در واقع، مطلبی که ما میگوییم با مطلبی که انسان دیگری دریافت میکند یکی نیست؛ حتا اگر بسیار نزدیک به همان باشد. باید بپذیریم که بخشی از این فاصله، نه از ناتوانی ما در بیان، بلکه از تفاوت میان ذهنهای ما میآید.
اما در خودحرفی این مشکل وجود ندارد. چیزی که میگوییم، همان چیزی است که میشنویم؛ یا دستکم، فاصله میان این دو به اندازهٔ گفتوگو با دیگری نیست. برای همین راحت میتوان هرچیزی گفت و کمتر نگران قضاوت بود.
#تردید
Repost from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
⭐
«آرزوی انجامِ سریع کاری را نداشته باش. این آرزو سبب میشود آن کار بهطور کامل و درست انجام نشود.»
-کنفوسیوس
✅ برای نوشتن گزارش نیک امروز روی پیوند زیر کلیک کنید:
shahinkalantari.com/gozaresh-112
💛
Repost from تاکستان
دو:
- آن سفر را بنویس.
- اگر گوشی را بردارم، افکارم دود میشوند.
- اگر ننویسی، خاطرههایت دود میشوند.
- این پنج ماه تدریس را هم مینویسم.
- تمام آنچه میخواهی بنویسی، روی هم تلنبار شدهاند.
دوست ندارم تا آخر عمر تدریس کنم؛ ولی فعلن چاره ندارم. فردا دانشگاه بروم؟ باید بخوابم تا صبح وقتتر بیدار شوم. چرا خوابم نمیبرد؟ مرا که به دانشگاه راه نمیدهند. پدرم میرفته باشند؟ باید عینک بگیرم. گندمزار. ترقسِ انگشتهای پاهایم... صدای تیکتاک. اگر آرزوهایم، آرزو بمانند چه؟ آرزویم چیست؟ آن سفر.. محال هست. RV به من میسر نمیشود. سفر دَور دنیا کجا و نُههزار معاش معلمی کجا؟ آدم چند سال کار کند تا.. نه بابا استادانی که بیستوچند سال تدریس کردهاند، از این معاش تا آن معاش قرضدار میشوند. "خدا سگ مرا معلم نکند." چقدر آن کاکا بیشعور و بیشرف بود. آخرین روز تدریس، بدترین جملهی ممکن را شنیدم. برگها در باد میرقصند. "معلم بسیار سگ است." خدا آن کاکای احمق را.. چرا ما اینطور هستیم؟ زندهگی.. اگر آرزوهایم آرزو بمانند چه؟ آرزویم چیست؟ آدم شوم. من نویسنده میشوم؟ آرزویم چیست؟ صدای تیکتاک بلند میشود و شوهر استاد فلانی.. چاقو روی گردن.. از کوتهی فلانیست که دست رویش بلند است. چرا او را نمیکُشد؟ چرا همسر فلانی خیانت میکند؟ آدمهای ناسپاس! آرزویم چیست؟ فلان دانشآموز کهنهبهنویی نکند. اگر آرزوهایم آرزو بماند چه؟ دستمزد هفتهوارِ توحید فقط کرایه راه میشود. باید انگلیسی و کمپیوتر بخواند. عطسه.. توفان و باز فصل حساسیت. دریا.. عاصی.. علیسینا خوب باشد؟ همه، پیش از اینکه در ذهن و زندهگی من باشند، زنده بودند و بیستوچند سال زندهگی کردهاند. در این چند روز که من از حال شان بیخبر هستم، نمیمیرند. اگر برق از ازبیکستان قطع شده باشد، قالینشوییِ فردا لغو میشود؟ پدرم دانشگاه میرفته باشند؟ پشهها رفتند. دست چپم را خواب برده و بییژژژ میکند. گندمین چقدر خوب هست نه؟ نوشتههای سیاسی و نقد خوارزمی. تو با نام و عکس خودت.. چه میشد.. پای تواب ترپ سر دستم افتاد و ترسیدم. یادم رفت که ادامهی چه میشد، چه بود.
Repost from تاکستان
یک:
چشمهایم را بستهام، به صدای توفان و تیکتاک ساعت گوش میدهم. به این میاندیشم که اگر میشد افکارم را بنویسم.. اگر میشد بدون نوشتن بنویسم چه؟ گوشی را برمیدارم که بنویسم. چشمهایم را باز میکنم و صفحهی سیاهِ یادداشت جلو چشمم ظاهر میشود. واژههای سفید با تیکتاک ساعت هماهنگ، روی صفحه میرقصند. ذهنم خالیست و نمیدانم دربارهی چه فکر میکردم. چشمهایم را میبندم و به صدای شب گوش میدهم. تیکتاک، تیکتاک، تیکتاک.. شِوووو ترق. چِر چِر... توفان هست، ساعت از دو گذشته. برادرزادههایم نفس میکشند و چرچرک آواز میخواند و تیکتاک، تیکتاک. پشه از پایم نیش میزند و صدای کشیده شدن ناخن روی پوست.. انگشترم شکسته و صدای به هم خوردن حلقهی شکسته هنگام خاریدن جای نیش پشه. گرم هست. سرم میخارد و صدای کشیده شدن انگشت لای موهایم.. افکارم، لباس سفید بر تن، روی صفحهی تاریک گوشی میرقصند. باله.. چقدر دوست دارم باله برقصم. دستم، شکمم را لمس میکند. مورمور میشود. موهای تنم سیخ شدهاند و روی صحنه میرقصم. صورتم را پشه نیش زد. دستم جای نیش را میخارد. اگر آرزوهایم، آرزو بماند چه؟ توحید گرمی کرد و بیطاقت پهلو دَور میخورد. چرچرک آواز میخواند و بینیام خارش گرفت. پیشانیام را لمس کرده با جوشهای زیرپوستیاش بازی میکنم. یادم میآید زمانی این کار را انجام میدهم که چُرت بزنم و آخرِ آن فکر علامتِ پرسشی داشته باشد. سرِ ابرو و بند پایم را یکجا، پشه خورد. با دست ابرو و با پای راست، پایم را میخارم. صدای باد و صدای تیکتاک. فرخار... دیدارش. دلتنگی. پشه انگشت شصت پای چپم را میبوسد. با پای راست میخارم. شانههایم سبک میشوند. مکتب تمام شد. عجب! اینبار تا آخر رفتم. امروز آدم بهتری بودم؟ سفر به زمان. بیدار شدم و آرام بودم. آماده شدم که مکتب بروم. آرام بودم. مادر انگور آورد. خوردم و خداحافظی کرده از خانه برآمدم. به مادر چیزی نگفتم که ناراحت شود. پس آدم بهتری بودم. آرام بودم. کاکای حمله خوشم نمیآمد، خوب شد تمام شد. کندز.. آن چهارراه. خوشههای انگورِ آویزان در کنار جاده. تواب بیقراری میکند و پایش روی دست من افتاد. چقدر سنگین است! چرا نمیخوانم؟ ترقس انگشتهای پایم را میکشم. آرزویم چیست؟ خیلی چیزها. نوشتن.. "بودن یا نبودن؟" نیش پشه روی گردنم فرو میرود. یک مزار برق ندارد ها؟ آخه این مادرم که سر بام رفتند، چرا دهلیز را قفل کردند؟ کاش در اتاق خودم بودم!
ادبیاتِ صورتت
چشمهایت نظم دارد
دماغت شعرآزاد
لبهایت آهنگین
بانوی من
این صورت است یا
غزل پستمدرن؟
#تردید
