es
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
334
Suscriptores
+124 horas
-17 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
گاهی در زندگی بر موقعیتی قرار می گیری که برای فرزندانت در آینده و نسل آینده در این شرایط باید کاری انجام بدهی؛ این راه باعث می شود از سر حرف های خیلی ها بگذریم فرق نمی کند موضوع بزرگ است یا کوچک

فقط می خواهم بگویم «لعنت به خودم»

The end 🥀

photo content
+3

photo content
+4

یادداشت: معده‌ام سوزِ شدیدی دارد، شقیقه هایم نیز درد دارد اینگار می خواهد همین لحظه منفجر شود، بر دست راست خود موبایل گرفته‌ام و بر دست چپ شکم خود را می مالم، معده خود را از سایز عادی‌اش بزرگتر کرده است و هر ثانیه یک بار صدا می کشد قور قور. پاهایم را دراز کرده ام، یک پایم سر کارگاه مهره بافی‌ام و یک‌پایم به زمین دراز کشیده است. امروز از صبح با خوشحالی بار ها و بارها ویدیو ها، عکس های فراغت مسکا را نگاه کرده‌ام، می کنم، کسی که چهارم یا پنجم نمره مکتب ما بود. خوب داستان من و مسکا و این هم صنفی ها چگونه پیوند می خورد بگذارید برایتان قصه کنم: در همین بالا شهرهای مزار زندگی می کردیم من و خورشید و زحل، هر سه ما در همی مکتب که هیچ چیز نداشت و با امکانات ناچیز ما را تدریس می کرد، می رفتیم و می آمدیم. تا اینکه فصل های زمستان کرونا گذشت و ما دوره متوسطه را تمام کردیم. یک تعداد خواستن در همین بالا شهر و بر دامنه های کوه شادیان بمانند ولی ما مرز و محدوده‌ی را که از طرف خانواده ها برایمان وضع شده بود شکستیم‌. یادم نمی رود برای اینکه از پدرم اجازه بگیرم چندین بار پشت دروازه اتاقش رفته و برگشته بودم، هر بار که پشت دروازه اتاقش می رفتم دست و پایم به شدت می لرزید، تا اینکه دروازه را تق تق نموده باز کردم. پدرم از روزی که مریضی‌اش شدت گرفته بود و معتاد به سیگار شده بود چشمانش خونین، پیشانه‌اش چین خورده و تن صدایش بلند بود. طرفش معصومانه نگاه کردم و هر آنچه که نیاز بود را در یک چشم بهم زدن گفتم و در آخر گفتم« خیرست از راه چهل متری می روم، ریکشاها ده رپه‌گی می برد»، طرفم با همان چشمان خونین نگاه کرد. پدرم از زمانیکه افغانستان آمده بودیم بیکار بود، تازه سر کار شده بود که قسمت راست بدنش فلج شد و از کار افتاد، من هم مکتب می‌رفتم و برای اینکه پدرم زبان تند داشت؛ نمی توانستم برایش کمک کنم. می ترسیدم، برای همین از من شاکی بود همیشه. اینجا امروز باید اعتراف کنم، من در زندگی از چند چیز بدم می آید، یعین باعث بد‌حالی‌ام می‌شود و بالا می آورم‌ مثل: جویدن ساجق (در تمام عمر من ساجق نجویده‌ام، کسی دیگری هم این کار را انجام بدهد باعث بد‌حالی‌ام می شود) ، دیدن کسی که برهنه است، زمانیکه در کوچه و بیابان با صحنه‌ی مواجه می شوم که مردها پشت دیواری یا گوشه‌ی رفته نشسته‌اند سر دو پا و می‌شاشند، از زنی که به طفلی شیر می‌دهد در جمع، بوی مدفوع مرغ... این چیزها باعث بالا آوردن من می‌شود. برای همین نمی توانستم برای پدرم که عادت من را می‌فهمید کمک کنم، از من توقع داشت با وجود که پنج پسر داشت حمامش بدهم؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت تا دستشویی ببرمش؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت که کاسه با همان قابک که چرس را آب می کرد تا به زخم های بزند یا آب کرده به چای حل می نمود ته مانده‌اش را ببرم ان سو بی اندازم؛ من جرأت این کار را نداشتم. نمی توانستم به کارهای مردانه‌اش برسم و بیشتر اوقات و روزها با من حرف نمی زد. آن روز گفت: تنها تو می روی؟ گفتم: نخیر پنج شش دختر هستیم، اول نمره ما، زحل، خورشید راستی زرینه و منیژه یک سال می شود به همو مکتب می روند. اسرش را تکان داد و با دستان لرزانش که دیگه انگشتانش کار نمی داد و پندیده بود، از پشت بالشت خود بکسک پول را بیرون کرد و برایم صد افغانی کشید و داد. نمی دانم از خوشحالی بغلش کردم فکر می کنم، بعد دست چپش را به پشتم دو بار زد و گفت: برو دیگه. می خواستم به چشمانش نگاه کنم، چون زبانم لال شده بود ولی نتوانستم، از نگاه کردن به چشمانش حراص داشتم و می ترسیدم. برای همین از جا خود برخاستم پشت خود را کرده از اتاق پد م بیرون شدم. مادرم با تمام نگرانی منتظر من بود که آیا می توانم اجازه بگیرم یا خیر. سه‌پارچه، ورق بازی تمام کارهای مکتب را بدون اینکه پدر یا مادرم را به زحمت بی‌اندازم خودم یا دخترها انجام داده بودم. روز موعود فرا رسید، با چه اشتیاق و خوشحالی از خواب برخاسته بودم آن روز، لباس خود را اتو زدم، چادر سفید مکتب را اتو کردم، بوت های نو خود را دهن دروازه گذاشتم کتاب https://t.me/z_kawth34_hgj

یادداشت: معده‌ام سوزِ شدیدی دارد، شقیقه هایم نیز درد دارد اینگار می خواهد همین لحظه منفجر شود، بر دست راست خود موبایل گرفته‌ام و بر دست چپ شکم خود را می مالم، معده خود را از سایز عادی‌اش بزرگتر کرده است و هر ثانیه یک بار صدا می کشد قور قور. پاهایم را دراز کرده ام، یک پایم سر کارگاه مهره بافی‌ام و یک‌پایم به زمین دراز کشیده است. امروز از صبح با خوشحالی بار ها و بارها ویدیو ها، عکس های فراغت مسکا را نگاه کرده‌ام، می کنم، کسی که چهارم یا پنجم نمره مکتب ما بود. خوب داستان من و مسکا و این هم صنفی ها چگونه پیوند می خورد بگذارید برایتان قصه کنم: در همین بالا شهرهای مزار زندگی می کردیم من و خورشید و زحل، هر سه ما در همی مکتب که هیچ چیز نداشت و با امکانات ناچیز ما را تدریس می کرد، می رفتیم و می آمدیم. تا اینکه فصل های زمستان کرونا گذشت و ما دوره متوسطه را تمام کردیم. یک تعداد خواستن در همین بالا شهر و بر دامنه های کوه شادیان بمانند ولی ما مرز و محدوده‌ی را که از طرف خانواده ها برایمان وضع شده بود شکستیم‌. یادم نمی رود برای اینکه از پدرم اجازه بگیرم چندین بار پشت دروازه اتاقش رفته و برگشته بودم، هر بار که پشت دروازه اتاقش می رفتم دست و پایم به شدت می لرزید، تا اینکه دروازه را تق تق نموده باز کردم. پدرم از روزی که مریضی‌اش شدت گرفته بود و معتاد به سیگار شده بود چشمانش خونین، پیشانه‌اش چین خورده و تن صدایش بلند بود. طرفش معصومانه نگاه کردم و هر آنچه که نیاز بود را در یک چشم بهم زدن گفتم و در آخر گفتم« خیرست از راه چهل متری می روم، ریکشاها ده رپه‌گی می برد»، طرفم با همان چشمان خونین نگاه کرد. پدرم از زمانیکه افغانستان آمده بودیم بیکار بود، تازه سر کار شده بود که قسمت راست بدنش فلج شد و از کار افتاد، من هم مکتب می‌رفتم و برای اینکه پدرم زبان تند داشت؛ نمی توانستم برایش کمک کنم. می ترسیدم، برای همین از من شاکی بود همیشه. اینجا امروز باید اعتراف کنم، من در زندگی از چند چیز بدم می آید، یعین باعث بد‌حالی‌ام می‌شود و بالا می آورم‌ مثل: جویدن ساجق (در تمام عمر من ساجق نجویده‌ام، کسی دیگری هم این کار را انجام بدهد باعث بد‌حالی‌ام می شود) ، دیدن کسی که برهنه است، زمانیکه در کوچه و بیابان با صحنه‌ی مواجه می شوم که مردها پشت دیواری یا گوشه‌ی رفته نشسته‌اند سر دو پا و می‌شاشند، از زنی که به طفلی شیر می‌دهد در جمع، بوی مدفوع مرغ... این چیزها باعث بالا آوردن من می‌شود. برای همین نمی توانستم برای پدرم که عادت من را می‌فهمید کمک کنم، از من توقع داشت با وجود که پنج پسر داشت حمامش بدهم؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت تا دستشویی ببرمش؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت که کاسه با همان قابک که چرس را آب می کرد تا به زخم های بزند یا آب کرده به چای حل می نمود ته مانده‌اش را ببرم ان سو بی اندازم؛ من جرأت این کار را نداشتم. نمی توانستم به کارهای مردانه‌اش برسم و بیشتر اوقات و روزها با من حرف نمی زد. آن روز گفت: تنها تو می روی؟ گفتم: نخیر پنج شش دختر هستیم، اول نمره ما، زحل، خورشید راستی زرینه و منیژه یک سال می شود به همو مکتب می روند. اسرش را تکان داد و با دستان لرزانش که دیگه انگشتانش کار نمی داد و پندیده بود، از پشت بالشت خود بکسک پول را بیرون کرد و برایم صد افغانی کشید و داد. نمی دانم از خوشحالی بغلش کردم فکر می کنم، بعد دست چپش را به پشتم دو بار زد و گفت: برو دیگه. https://t.me/z_kawth34_hgj

یادداشت: معده‌ام سوزِ شدیدی دارد، شقیقه هایم نیز درد دارد اینگار می خواهد همین لحظه منفجر شود، بر دست راست خود موبایل گرفته‌ام و بر دست چپ شکم خود را می مالم، معده خود را از سایز عادی‌اش بزرگتر کرده است و هر ثانیه یک بار صدا می کشد قور قور. پاهایم را دراز کرده ام، یک پایم سر کارگاه مهره بافی‌ام و یک‌پایم به زمین دراز کشیده است. امروز از صبح با خوشحالی بار ها و بارها ویدیو ها، عکس های فراغت مسکا را نگاه کرده‌ام، می کنم، کسی که چهارم یا پنجم نمره مکتب ما بود. خوب داستان من و مسکا و این هم صنفی ها چگونه پیوند می خورد بگذارید برایتان قصه کنم: در همین بالا شهرهای مزار زندگی می کردیم من و خورشید و زحل، هر سه ما در همی مکتب که هیچ چیز نداشت و با امکانات ناچیز ما را تدریس می کرد، می رفتیم و می آمدیم. تا اینکه فصل های زمستان کرونا گذشت و ما دوره متوسطه را تمام کردیم. یک تعداد خواستن در همین بالا شهر و بر دامنه های کوه شادیان بمانند ولی ما مرز و محدوده‌ی را که از طرف خانواده ها برایمان وضع شده بود شکستیم‌. یادم نمی رود برای اینکه از پدرم اجازه بگیرم چندین بار پشت دروازه اتاقش رفته و برگشته بودم، هر بار که پشت دروازه اتاقش می رفتم دست و پایم به شدت می لرزید، تا اینکه دروازه را تق تق نموده باز کردم. پدرم از روزی که مریضی‌اش شدت گرفته بود و معتاد به سیگار شده بود چشمانش خونین، پیشانه‌اش چین خورده و تن صدایش بلند بود. طرفش معصومانه نگاه کردم و هر آنچه که نیاز بود را در یک چشم بهم زدن گفتم و در آخر گفتم« خیرست از راه چهل متری می روم، ریکشاها ده رپه‌گی می برد»، طرفم با همان چشمان خونین نگاه کرد. پدرم از زمانیکه افغانستان آمده بودیم بیکار بود، تازه سر کار شده بود که قسمت راست بدنش فلج شد و از کار افتاد، من هم مکتب می‌رفتم و برای اینکه پدرم زبان تند داشت؛ نمی توانستم برایش کمک کنم. می ترسیدم، برای همین از من شاکی بود همیشه. اینجا امروز باید اعتراف کنم، من در زندگی از چند چیز بدم می آید، یعین باعث بد‌حالی‌ام می‌شود و بالا می آورم‌ مثل: جویدن ساجق (در تمام عمر من ساجق نجویده‌ام، کسی دیگری هم این کار را انجام بدهد باعث بد‌حالی‌ام می شود) ، دیدن کسی که برهنه است، زمانیکه در کوچه و بیابان با صحنه‌ی مواجه می شوم که مردها پشت دیواری یا گوشه‌ی رفته نشسته‌اند سر دو پا و می‌شاشند، از زنی که به طفلی شیر می‌دهد در جمع، بوی مدفوع مرغ... این چیزها باعث بالا آوردن من می‌شود. برای همین نمی توانستم برای پدرم که عادت من را می‌فهمید کمک کنم، از من توقع داشت با وجود که پنج پسر داشت حمامش بدهم؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت تا دستشویی ببرمش؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت که کاسه با همان قابک که چرس را آب می کرد تا به زخم های بزند یا آب کرده به چای حل می نمود ته مانده‌اش را ببرم ان سو بی اندازم؛ من جرأت این کار را نداشتم. نمی توانستم به کارهای مردانه‌اش برسم و بیشتر اوقات و روزها با من حرف نمی زد. آن روز گفت: تنها تو می روی؟ گفتم: نخیر پنج شش دختر هستیم، اول نمره ما، زحل، خورشید راستی زرینه و منیژه یک سال می شود به همو مکتب می روند. اسرش را تکان داد و با دستان لرزانش که دیگه انگشتانش کار نمی داد و پندیده بود، از پشت بالشت خود بکسک پول را بیرون کرد و برایم صد افغانی کشید و داد. نمی دانم از خوشحالی بغلش کردم فکر می کنم، بعد دست چپش را به پشتم دو بار زد و گفت: برو دیگه. می خواستم به چشمانش نگاه کنم، چون زبانم لال شده بود ولی نتوانستم، از نگاه کردن به چشمانش حراص داشتم و می ترسیدم. برای همین از جا خود برخاستم پشت خود را کرده از اتاق پد م بیرون شدم. مادرم با تمام نگرانی منتظر من بود که آیا می توانم اجازه بگیرم یا خیر. سه‌پارچه، ورق بازی تمام کارهای مکتب را بدون اینکه پدر یا مادرم را به زحمت بی‌اندازم خودم یا دخترها انجام داده بودم. روز موعود فرا رسید، با چه اشتیاق و خوشحالی از خواب برخاسته بودم آن روز، لباس خود را اتو زدم، چادر سفید مکتب را اتو کردم، بوت های نو خود را دهن دروازه گذاشتم کتاب https://t.me/z_kawth34_hgj

ابن داستان را بخوانید و نظریاتتان را همراهم شریک کنید 🙃

یک_گل_سرخی_برای_امیلی_ویلیام_فاکنر.pdf0.99 KB

Repost from N/a
زیبا ترین عکس امروز 🤍
زیبا ترین عکس امروز 🤍

🎥 فیلم " امیلی " (2022) 🎬" Emily " 🎞 کیفیت 720p 📝#زیرنویس_چسبیده_فارسی @PrideandPrejudic

دوستان پدرم یکی پس از دیگری می میرند و می روند بعد از چهار سال درگذشت پدر، امروز خبر درگذشت دوست و کاکایم مرا به یک غم دیگری فرو برده است. نمی دانم چی بگویم

تابلوی پورتریت آقای جان الیف تمام شد. امروز با چه خواری و خسته‌گی، با کل ناامیدی رفتم شار و از آنجا سمت غوربندی؛ چون مادرم گفته بود مهرهٔ همرنگِ بگروند تابلویت در بازار نمانده. ولی رفتم. دوکان به دوکان گشتم، دوکان‌ها را زیر و رو کردم تا بالاخره مهره‌ای شبیهش را پیدا کردم. خانه که آمدم، همان بیست قطارِ مانده را هم تمام کردم. می‌دانید چیست؟ من برای تمام شدن تابلو گریه دارم. چند روز پیش به سخی امیری، داداش شاعرِ من، گفته بودم که من با تمام کردن هر تابلو، یک دل سیر گریه می‌کنم. نمی‌دانم چرا این عادت با من است. شاید گریه می‌کنم چون قرار است یک‌ونیم ماه زحمت خودم را تقدیم کس دیگری کنم. شاید برای این است که می‌ترسم این هنر به نام من باقی نماند. شاید هم از اشتباه‌هایی که شاید انجام داده باشم، می‌ترسم. هر طرف که به تابلو نگاه می‌کنم، گریه دارم... های دل من... بس کن... بس کن. حتی امروز به بهشته خرم گفتم: «تابلو تمام شد، ولی گریه دارم.» 😶‍🌫️ پ.ن: فرداشب عکس آخری را برایتان می‌گذارم. https://t.me/z_kawth34_hgj

کاش حضرت حکیم خیام از آن گیم ها بگذارد 🫠

می فهمم مره میگه😁

همه دل برند او غم دل برد... #نظامی

مره میگه می فهمم

امروز با رزما صراحت دیدار قاچاقی داشتم.😁 چون هر دو مسیرمان دیگه جای بود ولی مثل دوتا عاشق محروم همدیگر را مبا نیم ساعتی ملاق
امروز با رزما صراحت دیدار قاچاقی داشتم.😁 چون هر دو مسیرمان دیگه جای بود ولی مثل دوتا عاشق محروم همدیگر را مبا نیم ساعتی ملاقات کردیم😭🫠