عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
Canal cerrado
ژن، ژیان، ئازادی
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
309
Suscriptores
-124 horas
-77 días
+4130 días
Archivo de publicaciones
ما فقط خوشحال بودیم چون وجود داشتیم. چون بودیم. چون در زندگی همو داشتیم.
آخ از داغ فرزاد کمانگر و همهی زندانیها و اعدامیهای سیاسی. آخ از داغی که روی دلمون گذاشتید. آخ از شما بیوجودها.
همه چی بعد از تو مزهی گس و مزخرفی میدهد. قلبم تپیدن را فراموش میکند. چشمهایم رودخانهای ساختهاند. گل و لای قلبم تهنشین رودخانه شده و ماهیهای قرمز در آن بیهوده تلاش میکنند تا شنا کنند. دل نکبتم سخت فشرده میشود، سخت تنگ میشود، دلم به سختیِ سنگ میشود. دلم تنگ میشود. خیلی تنگ. آنقدر که ماهیها خفه شوند و تنها موجود زندهای که شناور میماند تویی. تویی تا همیشهی بودنم.
یادت افتادم اشتباهه. در هر نفسم یادت میوفتم. باید بگم بیشترِ بیشتر، خیلی بیشتر یادت افتادم.
من هم امشب با قسمت اول مستند فروغ فرخزاد (سرد سبز) یادت افتادم.
اونجا که گفتن فروغ گاهی با جوهر سبز مینوشت و خطخطیهایی در شعرهاش مشهود بود.
در هر نفسم به یادتم.
امروز با این شعر بیشتر یادت کردم. میخواستم برات بفرستم و بگم چون سبز و اسب داره یاد خودمون افتادم.
چون ماهی و کوهپایه داره. چون کلمهی تُرکی داره. چون اشک داره، چشمهای بارونزدهی تو. چون کلمهی «دوست» داره. چون این قسمتش که میگه: «این زخم را میبینی که سینهی مرا تا گلوگاه بردریده؟» رو داره. چون ما رو داره در کلماتش.
نغمهی خوابگرد
سبز، تویی که سبز میخواهم، سبز ِ باد و سبز ِ شاخهها اسب در کوهپایه و زورق بر دریا.
سراپا در سایه، دخترک خواب میبیند بر نردهی مهتابیِ خویش خمیده سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد. (سبز، تویی که سبزت میخواهم) و زیر ماه ِ کولی همه چیزی به تماشا نشسته است دختری را که نمیتواندشان دید.
سبز، تویی که سبز میخواهم. خوشهی ستارهگان ِ یخین ماهی ِسایه را که گشایندهی راه ِ سپیدهدمان است تشییع میکند. انجیربُن با سمبادهی شاخسارش باد را خِنج میزند. ستیغ کوه همچون گربهیی وحشی موهای دراز ِ گیاهیاش را راست برمیافرازد. «ــ آخر کیست که میآید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نردهی مهتابی ِخویش سبز روی و سبز موی، و رویای تلخاش دریا است.
«ــ ای دوست! میخواهی به من دهی خانهات را در برابر اسبم آینهات را در برابر زین و برگم قبایت را در برابر خنجرم؟… من این چنین غرقه به خون از گردنههای کابرا باز میآیم.» «ــ پسرم! اگر از خود اختیاری میداشتم سودایی این چنین را میپذیرفتم. اما من دیگر نه منم و خانهام دیگر از آن ِمن نیست.»
«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود که به آرامی در بستری بمیرم، بر تختی با فنرهای فولاد و در میان ملافههای کتان… این زخم را میبینی که سینهی مرا تا گلوگاه بردریده؟»
«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است و شال ِ کمرت بوی خون تو را گرفته. لیکن دیگر من نه منم و خانهام دیگر از آن من نیست!»
«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم بر این نردههای بلند، بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم بر این نردههای سبز، بر نردههای ماه که آب از آن آبشاروار به زیر میغلتد.»
یاران دوگانه به فراز بر شدند به جانب نردههای بلند. ردّی از خون بر خاک نهادند ردّی از اشک بر خاک نهادند. فانوسهای قلعی ِچندی بر مهتابیها لرزید و هزار طبل ِآبگینه صبح کاذب را زخم زد.
سبز، تویی که سبز میخواهم. سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها.
همراهان به فراز برشدند. باد ِسخت، در دهانشان طعم زردآب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟ دخترَکَت، دخترک تلخات کجاست؟»
چه سخت انتظار کشید «ــ چه سخت انظار میبایدش کشید تازه روی و سیاه موی بر نردههای سبز!»
بر آیینهی آبدان کولی قزک تاب میخورد سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد. یخپارهی نازکی از ماه بر فراز آبش نگه میداشت. شب خودیتر شد به گونهی میدانچهی کوچکی و گزمهگان، مست بر درها کوفتند…
سبز، تویی که سبزت میخواهم. سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها، اسب در کوهپایه و زورق بر دریا.
— فدریکو گارسیا لورکا
