عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
Canal cerrado
ژن، ژیان، ئازادی
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
309
Suscriptores
-124 horas
-77 días
+4130 días
Archivo de publicaciones
الان بیحسیِ مطلق. هیچی حس نمیکنم. هیچ حسی ندارم. حتی از اینکه هیچ حسی ندارمم عصبی نیستم. «فقط امیدوارم بمب اتمی آنقدر ارزان بشود که توی کلهی من هم یکی از آنها را بزنند.»
گفتی هی به این عکس نگاه کردی و گریهت میگرفت. گفتی خیلی خالص بوده و کامل حسش کردی. گفتی اون شبم وقت خداحافظی وقتی بغلت کردم خیلی خالص بود. خالصترینِ تمام مدتی که میشناسیم. گفتم وقتی ماچت کردمم همینطور. گفتی چشمات پر اشک شده و حالا دیگه جاری شدن. عکس رو گذاشتم پروفایلم چون خیلی خالصه و خیلی حس داره.
امنترین بغلهای دنیا رو از سمت تو دریافت کردم و خوششانسترینم بابتش. دلم برات خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تنگ شده و همش منتظرم ببینمت. میبینمت مگه نه؟ خودت اون روز پشت گوشی وقت خداحافظی گفتی میبینمت. منم همش منتظرم ببینمت. میبینمت. میبینمت. منتظرم ببینمت.
اشکام واسه تویِ عزیز قلبم تمومی نداره. دارم میپوسم و میترسم که نتونم بجنگم برات. میترسم.
۶. هی میگفتم با این مدل موهات منو یاد شخصیتهای زن فیلمهای وونگ کار وای میاندازی. خیلی بامزه بود آخه! خیلی بهت میومد.
قلبم خیلی گرم شد خدایا. هر عکس رو هی چند ثانیه نگاه میکنم. سنندج. رها. رها. رها.
+7
گفتم این حس رو به کسی بگم که رها رو بشناسه
کل امروزو با هر چیز کوچیکی کسیو یاد کردم که حتی یه بارم مکالمه ای نداشتیم و صرفا تو چنلم بود و تو چنلش بودم
با کروات یادش افتادم
با سیگار طعمدار
با وست سبز
با آهنگی که اسم چنلش بود
با دیدن درختا
با کتابی از ادبیات ایتالیا
با دیدن زندگی
انگار حتی درون من غریبه هم رسوخ کرده و بهم میگه زندگی کن، میگه زنده باش، میگه ببین منم زندهام! زندگی کن...
فال با اوریانا فالاچی. نگاه. احساس برانگیز. آموزش زبان فرانسه با حمید. آیس تی بدمزه. از خستگی سر روی میز گذاشتن. گردنبند درخت سبز. «دیگر این که باید خیلی بجنگی تا بتوانی بگویی که آنروز که حوا سیب ممنوعه را چید، گناه به وجود نیامد، آنروز یک فضیلت پرشکوه به دنیا آمد که به آن نافرمانی میگویند.»
ماهی چون اوتیسم کلمهی ماهی داشتم و دارم. سبز چون تو روبهروم بودی. خوابگاه چون آلاخونوالاخون بودم و همش در مسیرِ طاقتفرسا میگذشت روزهام.
Repost from le vent nous portera
سهتا کلمه بگو! در لحظه و سریع!
«پارک، میکروبیولوژی، ارغوان»
«سبز، مرگ، سوفیا»
«ماهی، سبز، خوابگاه»
خوب ببین. به قصهی همشون گوش کن. به خانواده و دوستاشون فکر کن. خوب ببین. با چشمهای باز ببین.
----
مرغماهیها جیغ میکشند
و موجها شیون میکنند.
قایقی از دوردست به سمت ساحل میآید
او را صدا میزنم.
موجها اینبار بلندتر شیون میکنند و قایق را در آغوش میگیرند
و در نزدیکی ساحل؛
همچون نوزادی تازه متولد شده،
به آرامی رها میکنند.
مرغهای دریایی به سمتم هجوم میآورند،
لباسهایم را از تنم پاره میکنند
و موهایم را آشفته میکنند.
پای برهنهام را در قایق میگذارم
در حالی که پای دیگرم به زمین چسبیده است،
چکمهام را از پایم درمیآورم
و به خشکی پرت میکنم.
حالا هر دو پایم در قایق است.
این بار با صدایی گرفته فریاد میزنم و قایق به آرامی در بین گریه و زاری آسمان
به سمت کرانهی دریا حرکت میکند.
الان که سپیده گفت روزهای بینتی ده بار این متن رو خونده و من از دوباره بهش برخوردم به یه چیز وحشتاک در موردم خودم پی بردم که واقعا ازش میترسم.
اینکه بعضی از نوشتههام گاهی خیلی زیادی دلهرهآور میشه. خیلی واقعی میشه. خیلی تا عمق وجود نفوذ میکنه توو قلبم. انگار از گذشته برای آینده نوشته باشم. شاید هم زمان بیمعنیه واقعا.
من یک هفته بعد کشتهشدن رها لپتاپ رو روشن کردم و وارد نوشتههام شدم که یکم بنویسم، که یکم از غمم روی کیبورد بریزم و به نوشتهی آخر خودم که برخوردم خشکم زد. اصلا یاد نداشتم کجا، کی و چرا من اینو نوشتم.
و چرا امروز، در این موقعیت بهش برخوردم و چرا انقدر واقعیه. انگار که همین الان نوشته باشم.
ماهیهای کوچولو ماییم ما. اشک شوربختانی مثل من و تو، ماییم ما.
