ch
Feedback
عنکبوت‌ها روی ستون فقراتم می‌رقصند.

عنکبوت‌ها روی ستون فقراتم می‌رقصند.

关闭频道

ژن، ژیان، ئازادی

显示更多
未指定国家未指定类别
309
订阅者
-124 小时
-77 天
+4130 天
帖子存档
اما من هنوزم خوش‌شانس‌ترینم.

هیچی خوب نیست. هیچ خوشحالی‌ای نیست. هیچ هست و بودنی نیست.

ما فقط خوشحال بودیم چون وجود داشتیم. چون بودیم. چون در زندگی همو داشتیم.

آخ غم عالم تو دلمه.

فەرزاد کەمانگەر.ogg2.74 MB

آخ از داغ فرزاد کمانگر و همه‌ی زندانی‌ها و ‌اعدامی‌های سیاسی. آخ از داغی که روی دلمون گذاشتید. آخ از شما بی‌وجودها.

زخمم هرگز خشک نمی‌شود.
زخمم هرگز خشک نمی‌شود.

همه چی بعد از تو مزه‌‌ی گس و مزخرفی می‌دهد. قلبم تپیدن را فراموش می‌کند. چشم‌هایم رودخانه‌ای ساخته‌اند. گل و لای قلبم ته‌نشین رودخانه شده و ماهی‌های قرمز در آن بیهوده تلاش می‌کنند تا شنا کنند. دل نکبتم سخت فشرده می‌شود، سخت تنگ می‌شود، دلم به سختیِ سنگ می‌شود. دلم تنگ می‌شود. خیلی تنگ. آنقدر که ماهی‌ها خفه شوند و تنها موجود زنده‌ای که شناور می‌ماند تویی. تویی تا همیشه‌ی بودنم.

یادت افتادم اشتباهه. در هر نفسم یادت میوفتم. ‌باید بگم بیشترِ بیشتر، خیلی بیشتر یادت افتادم.

من هم امشب با قسمت اول مستند فروغ فرخزاد (سرد سبز) یادت افتادم. اونجا که گفتن فروغ گاهی با جوهر سبز می‌نوشت و خط‌خطی‌هایی در
من هم امشب با قسمت اول مستند فروغ فرخزاد (سرد سبز) یادت افتادم. اونجا که گفتن فروغ گاهی با جوهر سبز می‌نوشت و خط‌خطی‌هایی در شعرهاش مشهود بود.

با این صحنهٔ فیلم دیشبم هم یادت افتادم.
با این صحنهٔ فیلم دیشبم هم یادت افتادم.

در هر نفسم به یادتم. امروز با این شعر بیشتر یادت کردم. می‌خواستم برات بفرستم و بگم چون سبز و اسب داره یاد خودمون افتادم. چون ماهی و کوهپایه داره. چون کلمه‌ی تُرکی داره. چون اشک داره، چشم‌های بارون‌زده‌ی تو. چون کلمه‌ی «دوست» داره. چون این قسمتش که می‌گه: «این زخم را می‌بینی که سینه‌ی مرا تا گلوگاه بردریده؟» رو داره. چون ما رو داره در کلماتش.

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.

نغمه‌ی خوابگرد سبز، تویی که سبز می‌خواهم، سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها اسب در کوهپایه و زورق بر دریا. سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند بر نرده‌ی مهتابیِ خویش خمیده سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد. (سبز، تویی که سبزت می‌خواهم) و زیر ماه ِ کولی همه چیزی به تماشا نشسته است دختری را که نمی‌تواندشان دید. سبز، تویی که سبز می‌خواهم. خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین ماهی ِسایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است تشییع می‌کند. انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش باد را خِنج می‌زند. ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد. «ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟» خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِخویش سبز روی و سبز موی، و رویای تلخ‌اش دریا است. «ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی خانه‌ات را در برابر اسبم آینه‌ات را در برابر زین و برگم قبایت را در برابر خنجرم؟… من این چنین غرقه به خون از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم.» «ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم سودایی این چنین را می‌پذیرفتم. اما من دیگر نه منم و خانه‌ام دیگر از آن ِمن نیست.» «ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود که به آرامی در بستری بمیرم، بر تختی با فنرهای فولاد و در میان ملافه‌های کتان… این زخم را می‌بینی که سینه‌ی مرا تا گلوگاه بردریده؟» «ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است و شال ِ کمرت بوی خون تو را گرفته. لیکن دیگر من نه منم و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!» «ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم بر این نرده‌های بلند، بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم بر این نرده‌های سبز، بر نرده‌های ماه که آب از آن آبشاروار به زیر می‌غلتد.» یاران دوگانه به فراز بر شدند به جانب نرده‌های بلند. ردّی از خون بر خاک نهادند ردّی از اشک بر خاک نهادند. فانوس‌های قلعی ِچندی بر مهتابی‌ها لرزید و هزار طبل ِآبگینه صبح کاذب را زخم زد. سبز، تویی که سبز می‌خواهم. سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها. همراهان به فراز برشدند. باد ِسخت، در دهان‌شان طعم زردآب و ریحان و پونه به جا نهاد. «ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟ دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟» چه سخت انتظار کشید «ــ چه سخت انظار می‌بایدش کشید تازه روی و سیاه موی بر نرده‌های سبز!» بر آیینه‌ی آبدان کولی قزک تاب می‌خورد سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد. یخپاره‌ی نازکی از ماه بر فراز آبش نگه می‌داشت. شب خودی‌تر شد به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی و گزمه‌گان، مست بر درها کوفتند… سبز، تویی که سبزت می‌خواهم. سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها، اسب در کوهپایه و زورق بر دریا. — فدریکو گارسیا لورکا

رنگ‌آمیزی این نقاشی این شعر است: