عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
Ir al canal en Telegram
ژن، ژیان، ئازادی
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
248
Suscriptores
-224 horas
+137 días
+1330 días
Archivo de publicaciones
نامهی مجتبی ویسی رو میخونم و قلبم مچاله میشه و به یاد نامههای فرزاد کمانگر میافتم.
لعنت میفرستم به جمهوری اسلامی و به نوشتهی رها فکر میکنم، «نه به حکومتی که بر پایهی اعدام و قتل بنا شده.»
بیشتر و بیشتر لعنت میفرستم. لعنت به حکومتی که بر پایهی اعدام و قتل بنا شده.
«بچهها سلام،
دلم برای همهی شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روز بهخیر میگویم. از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی–چیزی شبیه به دلتنگی–همه وجودم را میگیرد.»
یه شعر، یه تیکه از کتابی که داره میخونه، قسمتی از فیلمی که تازگی دیده، یه عکس تو خیابون، یه آهنگ، یه چیزی که «دوستهات» به یادت میافتن و باهات به اشتراک میذارن و میفهمی برای این حال الانت یه شعری هست. یه آهنگی هست. بهت باور اینو میده که هنوز اونقدر فرو نرفتی. هنوز وجود داری. تا تهش رو برو. بسوز. بذار تا تهش بمیری. بمون فقط.
«میدانمت نفس نیست ای شاهدِ غروبان
این رقصِ بیسران است، این داغِ پایکوبان
یاد آر اگر رگت را با مرگ میخراشی!
تو بازماندهای تا
او را گواه باشی…»
Repost from خوشهگاه
سوگ کاری کرده که پوست بیندازم. البته اول فلسگیری کرده، باورها و معیارهای قبلیام را فلسفلس کنده، برده و نگاهم را تغییر داده. پشیمانام خیلی چیزها را مسلم و محقق میدانستهام. مثلاً این را که بایست سوگواری کرد، از داغِ بر دل نشسته حرف زد، با مصیبت روبهرو شد، و بالاخره از سوگ گذشت. باورهای قالبی و شستهرفتهی آدمی که سوگ را نشناخته و نمیداند که داغ چیست. البته که من پیشتر هم سوگوار شدهام، اما اولین بار است به هستهی مرکزیِ سوگ رسیدهام و کورمال به سطحِ متخلخلش دست میکشم و میفهمم هیچ راهی به بیرون ندارد. وسطِ گردابی هستم وحشتناک. به جایی رسیدهام که در ذهنم جعبه میسازم و فکرهای پریشانم را بینِ چهار دیوارِ استوارش گیر میاندازم. قاطعانه ذهنم را به حرکت در سطح محدود میکنم، فقط و فقط در سطح. نمیتوانم زیاد فکر کنم؛ در اصل شهامت ندارم جدی و عمیق فکر کنم، میترسم مغلوب شوم. نهتنها مغلوبِ درد که مغلوبِ پوچیای فروکِشنده ــ همان چرخهی فکریِ معروف که هی میگوید فایدهای ندارد، که آخرش فایدهاش چیست، که اساساً هیچ چیزی هیچ فایدهای ندارد. چاکز میگوید مرحلهی انکار یک جور فرصت است، انگار که به آدم مهلت داده باشند. پیشِ خودم تکرار میکنم که انکار، مهلت، فرصت. انکار و خودداری از چشم در چشم شدن با واقعیت گریزگاهِ خوبی است ــ بماند که همین تقلا هم به خودیِ خود حزنانگیز است و درد روی درد میآورد. در مرزِ نگاه کردن ایستادهام و نگاه نمیکنم. حالایی که نگاه نمیکنم حالوروزم این است؛ مستقیم و تزلزلناپذیرانه که به واقعیت خیره شوم، چه بلایی به سرم میآید؟ چیزِ دیگری هم هست. زیاد پیش میآید بخواهم فرار کنم. دستِ خودم نیست؛ میخواهم بدوم، بدوم و جایی پناه بگیرم؛ اما همیشه که نمیشود فرار کرد. گاهی که ناچار میشوم بمانم و با سوگ چشم در چشم شوم ــ مثلاً گواهیِ فوتِ پدرم را که میخوانم یا پیشنویسِ اعلامیهی فوت را که آماده میکنم ــ وحشتِ غریبی به جانم میافتد و واکنشِ جسمانیِ خاصی نشان میدهم: بدنم به لرز میافتد، انگشتم بیاراده ضرب میگیرد، پایم به اصطلاح میپرد. برای اولین بار در کلِ زندگیام قرصِ خواب را وصلهی جانم کردهام و سرِ میز یا زیرِ دوش یکباره میزنم زیرِ گریه.
(#چیماماندا_انگزی_آدیچیه. سوگ در بیست و نه قطعهی کوتاه. ترجمهی #نیلوفر_صادقی. تهران: مانِ کتاب. ۱۴۰۲. چاپِ ۱. صفحهی ٢۵-٢۶.)
خوشهگاه
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در خویش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
چشمامو میبندم و به این لحظه فکر نمیکنم. به این فکر نمیکنم که کتفم داره از درون جیغ میزنه، شونههام هوار میکشن و درد توی تکتک قسمتهای بدنم میپیچه. من در این لحظه نیستم. روی کوهم. بین ابرها. زیر آسمون. «لبخند میزنم و به گلها نگاه میکنم. خالص شدم. برای خودم شدم. دستها، پاها و سرم مال خودمه. خودِ خودِ خودِ مطلقم. از بنفشیها و قرمزیهای روی تنم گلها جوونه زدن. میچینمشون. اونقدری هستن که توی یک گلدون جا بگیرن، گلدون رو میذارم نوک قله. من، خودِ من، این کوه رو فتح کردم. مسیر رو بالا اومدم. شیارهاشو لمس کردم. سوز سردشو بلعیدم. قِل خوردم و از تیزی سنگ بزرگی گرفتم و پیش رفتم.» چشمامو محکمتر روی هم فشار میدم. من مال این لحظه نیستم. بهش فکر نکن. بهش فکر نکن. بهش فکر نکن. هر چهقدر عمیقتر بهش فکر کنی سختتر میشه. «من نوک قلهٔ کوهم. و با انگشتهام برگ گلها رو قلقلک میدم. کوه منم. قله منم. گلها منم. من برای منم.» چشمامو با سر حد توانم روی هم فشار میدم. حالا همه چی کمتر حس میشه چون من روی کوهم و این درد توی جناغم از سوز سرماست نه چیز دیگهای.
با هر قدمی که بر میدارم کلمات از سرم سُر میخورند و زیر پاهایم لگدمال میشوند. سنگفرش پیادهرو را حالا کلمات فرش کردهاند. نمیدانم با این حجم از فکر چه کار کنم. به کدام مسیر بریزمشان و کجا مکان مناسبتری برای خارج کردنشان است؟ دوست و آشنا، دره و دریا و پای درخت را پیشنهاد میدهند. خودم تنها راه میروم چون چارهای ندارم جز ولگردی با سری که سنگینیاش شانههایم را خم کرده و سرگردان دور خود میچرخد. برای لحظهای جرئت میکنم و به پایین نگاه میکنم. اولین کلمهای که چشمم را به خود جلب میکند «زخم» است و بعد دست میکشم به تمامی پوست تنم. بالاتر میآیم و پوست سرم را با انگشتانم لمس میکنم. حسشان میکنم. در بین پینهها، خطوط شکسته، رگهای ورقلمبیده، ترکها، درد کبودیها و بوی زخمهایی که با کشیدن ناخنهایم سر باز میکنند. مجبور میشوم با سرعت بیشتری قدم بردارم. قلبم گُر میگیرد و خاطرات تنم میسوزند. میدووم. تند و تندتر. از همه جلوتر میافتم. حالا دیگر حتا پاهایم را احساس نمیکنم. میخواهم به دره برسم. بو میکشم تا به دریا برسم. محکمتر پا به زمین میکوبم تا به ریشههای درختی برسم. باید گودالی، ژرفایی یا گوری به دادم برسد. همه چیز برایم تازهتر میشود و درجهی حسام به سر حد خود میرسد. موجودات ریزی زیر پوستم میلولند که تا به امروز قایم بودند و خودم را از شر پلیدشان امن میدانستم. طغیان وجودی! خودش است.
ریشهها پاهایم را به سمت خودشان میکشانند و من در سایهی درختی بزرگ پناه میگیرم. با دیدن تنهاش تصاویری از تکیه دادن، لمس کردن و در آغوش گرفتنش به ذهنم خطور میکند که باعث میشود پوستم بیشتر بسوزد. نهیبیست برای خیمه زدن و چنگ زدن به خاک. چالهای میکنم. بیشتر و بیشتر پیش میروم تا که به سردی برسم. دیدن آن خاک سیاه دلداریام میدهد. وقتش است که خودم را به آن بسپارم. با دو دستم. با دو دست زخمی و چرکینام. به محض شل شدن زانوهایم و برخوردم به عمق خاک، از دور و اطرافم ریشههایی را میبینم که به نرمی در آغوشم گرفتهاند و در حال آماده کردن بالینی هستند. عدهای به جان بخیه و مرهم گذاشتن بر تنم میافتند و سرم را از دوباره بهم پیوند میزنند. با خاک و ریشههای درخت اخت میگیرم و سرمای دلچسب نمِ خاک را با لبخند جواب میدهم. اینجا از همهی وابستگیها به دور هستم. چیزی برای هجوم آوردن و به غارت بردن ندارم. از منفعتهای پردرد و قدرتهای زندهبهخون در امانم. به مهمانی خاک در آمدهام و بیخبر از اینکه قرار است دوباره بروییم. قرار است دوباره سر بلند کنم، از زمینی که آغشته به مهر باران سیاهبختان است. سر بلند کنم به آسمانی که گرد استخوانهای پوسیده را نفس میکشند.
در تپهای دوردست دو درخت در بین گرد و خاک به دور یکدیگر میچرخند و شاخههایشان را به جلو و عقب میبرند. برخورد برگهایشان به یکدیگر صدای شکستن استخوان میدهد. به زمین میافتند و دوباره سرپا میشوند. میچرخند و میچرخند. جنون درختی! خودش است.
و همش به شوق یادگیری تو فکر میکنم. خورد میشم، فرو میریزم و دوباره از نو.
امروز، پانزده مِی روز زبان کوردی، تموم روز این تیکه کتابِ آخرین انار دنیا از بختیار علی توی ذهنم تکرار میشد :
«در آن بیست و یک سال زحمات فراوانی کشیدم زبانم را فراموش نکنم. نه، زبانم را فراموش نکردم، بلکه در آن سالهای دور و دراز زندان وقت آن را داشتم تا زبان دیگری خلق کنم؛ زبانی شاعرانه.»
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
