عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
Ir al canal en Telegram
ژن، ژیان، ئازادی
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
247
Suscriptores
-124 horas
+127 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
یه روزی اسم یه تیکه از وجودم رو که مال این جهان خواهد بود رو میذارم «هیوا»
حمید پر از عشق و علاقه به مهارتهای مختلفه و عمیقا خوشحالم که در زندگیم وجود داره. خیلی زیبا هم وجود داره. بهنظرم اگه دنبال یادگیری فرانسوی هستید داشتن حمید به عنوان استاد رو از خودتون دریغ نکنید⭐️
سوز رسیدن زمستان بود. قدم میزدنند و چشم میچرخاندند. به کلمات موسیقیای که باهم شریک شده بودند، فکر میکرد. شیرینی فروشی این وقت شب باز است؟ سرازیری طولانیای بود.
«چه رنگی باشه؟»
«سبز. یه شمع سبز تا روی کیک کوچیکم بذارم.»
سبز. سبز. سبز. در بین آن اعداد و زرق و برق، شمع بلند سبز پیدا نمیشد.
«عیب نداره. یه بسته شمع لطفا.»
خارج شدند و بستهٔ شمع را به سوی او گرفت.
«نه. یکی از سبزها رو بده و باقیش رو پیش خودت نگه دار. حالا دیگه هر سال میتونی یکیش رو بهم بدی.» لبخند میزنند.
یک شمع سبز کوچک از دستی به دست دیگر سُر خورد. سرازیری ادامه داشت و سوز سرما دلچسب بود. سکوت بود و موسیقی. آغوش سرما را پس زد و کوچه رد خداحافظی گرفت.
به اتاق رسید. وسایل کیفش را در کمد آهنیاش گذاشت. بستهٔ شمع را نگاه کرد و دونهدونه شمرد. «بیستوچهار، بیستوپنج، بیستوشیش، بیستو… سی، سیویک، سیودو.»
من سیویک و تو در آستانهٔ سیودو سالگی خواهی بود و من آخرین شمع را به دستت سُر میدهم.
ما کجا خواهیم بود؟ تا کجا پیش خواهیم رفت؟ حالا تنها یک شمع پیش توست. نیمهسوخته و تنها. و من بهجای نه شمع باقیمانده میسوزم.
هر وقت بهش گوش کردی، به یاد من میافتی؟
https://t.me/vernte/17512
ببخشید اگه نمیشناسمتون و قبول نمیکنم❤️ چیز خاصی نیست قول میدم
برای بقا و اسپم یه چنل پرایوت (موقت) زدم:
https://t.me/+O71bygABgfczZmU0
گولههای اشکام روی نیمکت چوبی رد انداخت. خیلی درشتن مثل این غم کوفتی رو سینهم.
از اینکه با دوستم تو قبرستون وقت میگذرونیم و حرف میزنیم چون اون روز پول کافه زیادی برای موجودیم سنگین تموم شد. سقط بشی جمهوری اسلامی.
کلاسهای نیروان جان رو میخوام. موجودی ۷۴هزارتومنم انگشت اشارهش رو سمتم میگیره و قهقهه میزنه.
خیلی خیلی خیلی بیشتر از قبل دلم میخواد استاد زبان کوردی بشم. وای اصلا بهش که فکر میکنما.
در آخر این برگه نوشته: «…میشود فقط یک بار دیگر ببینمتان؟ نمیدانم بار دیگر بتوانم ببینمتان یا نه؟» و به چشمانتظاری که در دل دارم فکر میکنم و دوباره جاری میشم.
در صفحهی بعد، در آخر نامه نوشته:
«…دوست دارم از روی آگاهی و دور از بیتفاوتی؛ در راه انسانیت و برای آزادی و حقیقت و برای عدالت، قدم بردارین. به امید دیدارتان در جهانی آزاد و پاک.»
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
