روح هزاران زن در یک بدن
Ir al canal en Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
234
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
-130 días
Archivo de publicaciones
دلتنگی را بیش از همیشه درون دست ها و انگشتانی حس کردم که برای نوازش کردنت بیتاب بودند و حالا از نداشتنت مینویسند.
خیال است ،گاهی میآمد،اما از بعد تو همیشه میآید و تو را با خود میآورد، چه هدیه ای، تو…
مثل آن روزی که در خیال برایت سعدی خواندم:
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست.
اما عزیزم اگر گور احساسات مرا میکنی،در آخر با جنازه گندیده ات درون قلبم روبرو میشوی!.
به یاد آوری فکر رفتنت بسپار کاری به کارم نداشته باشد،میخواهم در خیالات مبهم خویش بمانم و روبرویت بنشینم به تو بگویم از من فقط یک تو مانده ای و تکه استخوانی از یاد معشقوق،میخواهم از گوشه لبخندت شراب بنوشم،کاش میدانستم میخندی!
آخر ما قبل از هم،همیشه غمگین بودیم،غم مارا به هم وصل کرده بود و یاد گرفتیم برای شادی هم تلاش کنیم،اما تو یادت رفت و من بعد از تو غمگین ماندم اما عزیزِ کلماتم، تو بخند.
حا
دستانت را اندکی به من امانت بده؛
میخواهم با آنها گره از بافتههای اندوهم بگشایم.
غادة_السمان
من تورا نمىسرايم !..
تو .
خودت در واژه ها مىنشينى ..!
خودت قلم را وسوسه مى كنى !!
و شعر را بيدار مىكنى و بيداد ميكند.
The ghost that guarded my soul has fled from me
And left me here alone
What was once my tunnel of light became a stinking hole
A rotting conclusion of my life
عزیزدلم، پیدایم میکنی؟!:) اگر از قصد خودم را گم وگور کنم چه؟!
مرا از دست خودم نجات میدهی؟:)
با وجود تیرگی های روحم در دل تاریک ترین روزهای زندگیام؛آنهنگام که تنها تابش لبخندت قلبم را نجات میدهد،
مرا پیدا میکنی؟
