es
Feedback
مُطاٰب؛

مُطاٰب؛

Ir al canal en Telegram

از‌طُ‌چه‌پنهان...🪑 . ناشناس:https://t.me/HarfChatBot?start=b69839a40c1e

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
175
Suscriptores
+124 horas
-107 días
-2930 días
Archivo de publicaciones
دستور جنون داد و به یکباره بهم ریخت چشمان ِتو افکار مرتب شده‌ام را؛

پس چرا تو در آن پا نمیگذاری..!

خلوت من شعر است پس کی تو در آن پا میگذاری؛..

این مردم دیگر مدت ها بود برای کربلا گریه نمی‌کردند باید کربلایی اتفاق می‌افتاد باید اشکی اتفاق می‌افتاد..

چنان از رفتنت ویران شدم‌ انگار بعد از جنگ کسی بر دوش می‌گیرد تن بی‌جان ِایلش را؛ _اقاجانم

ترک ما کردن کار شما نیست.. این را منو آنها که میخواهند بدانند میدانیم که اگر اهل ترک کردن بودی شهادت طلب نمی‌کردی تو میخواستی
ترک ما کردن کار شما نیست.. این را منو آنها که میخواهند بدانند میدانیم که اگر اهل ترک کردن بودی شهادت طلب نمی‌کردی تو میخواستی بیشتر باشی بودنت آباد؛ که بودنت ساخت و رساند آنچه را که باید؛.. ‌

گر آن عیار شهرآشوب روزی حال ما پرسد بگو خوابش نمی‌گیرد به شب از دست عیاران؛

‌‌‌‌کاش من همه بودم، با همه‌ی زبان‌ها سکوت می‌کردم؛..

مگر ما زنده شده از طلب بهاران نبودیم چرا با ما خزانی می‌کند اگر در سردی زمستان ما حرکتی نبود پس چرا خزانی پاییز نوید زمستان م
مگر ما زنده شده از طلب بهاران نبودیم چرا با ما خزانی می‌کند اگر در سردی زمستان ما حرکتی نبود پس چرا خزانی پاییز نوید زمستان میدهد شاید آن زمستان است که از سرما مارا از جا کنده در خزان حالی وداعت میکنیم اما زمستان آنچه با ماکرد بیش از اینها بود؛.. ‌

گل نیست چنین سرکش و زیبا که تویی مه نیست بدین‌گونه فریبا که تویی غم بر سرِ غم ریخته آن‌جا که منم دل بر سرِ دل ریخته آن‌جا که تویی‌. _اقاجانم

ولی ما در فراق هست میشویم (همانجا که آدم به میان آمد و خدایش خطاب قرارش داد) ما هست مان در فراق رقم خورده...

همه چیز در وصل است پس فراق چه..!

زنده می‌کرد مرا دم‌به‌دم امیدِ وصال ورنه دور از نظرت کشتهٔ هجران بودم؛ _اقا‌جانم

کاش هرکس غیر من،ای کاش حتی آینه پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت؛

#محفل۱ ✍🏻بنویس هر آنچه در بر داری، شاید نوشته شد‌؛.. کلمه:"نوشتن" چشم به راه نوشته

ما دو بالیم که زائیده‌ی حُزنیم و خیال که شبی در قفس پیرهن آغاز شدیم؛

آیدای خوب! آیدای مهربان، آیدای خودم! بگذار این حقایق را برایت بگویم: راستش این است، من نمی‌بایستی به تو نزدیک می‌شدم، نمی‌بایستی عشق پاک و بزرگ تو را متوجه خودم می‌کردم، نمی‌بایستی بگذارم تو مرا دوست بداری. من مرده‌ای بیش نیستم و هنگامی که تو را دیدم آخرین نفس‌هایم را می‌کشیدم. شرافتمندانه نبود که بگذارم تو مرده‌ای را دوست بداری. –مثل خون در رگهای من– #برشی_از_کتاب

خاموشم و هیچ.. از هیچ سخن میگویم سخن از هیچ خودش هم هیچ است از هیچ، هیچ گفتن که خود موضوع هم هیچ است؛. این همه هیچ و پوچ پس ما بر سر چه میجنگیم برای چه از خواب بیدار میشویم زمستان هم هیچ است همان که کسی در آغوشش نمی گیرد همه رهایش میکنند تا خودش بهار بساز بعد بهارش را در آغوش میگیرند اما باز هم نمی‌گویند او زمستان است اصلا هیچ را که نمی‌دانیم نمی‌فهمیم که باقی هیچ است از نقطه ای که هیچ است چه چیز ها که نساختیم هیچ چه بی ادعا مانده یک گوشه شبیه زمستان زمستان هیچ بودنش را خوب میداند شاید از سر همین بهار ساخته؛...

نقد عشرت را زیانی نیست از سودای درد خنده در بار است چون گل کاروان زخم را؛

دلتنگی بد عجیب بر دلم حاکم است؛ دلیلش هم روشن است. اما...