بابونه
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
255
Suscriptores
-224 horas
-37 días
+1330 días
Archivo de publicaciones
255
می گفت؛رابطه ها نیازمند ذره بین هستند
نه برای بزرگ کردن اشتباهات
که برای بزرگ کردنِ کوچک ترین محبت ها، لطف ها، توجه ها، حمایت ها..
255
به رویم باز کن میخانهء چشمی که بستی را
ز رندی مثل من، پنهان نباید کرد مستی را
نمیآید به چشمم هیچکس غیر از تو این یعنی
به لطف عشق تمرین میکنم یکتاپرستی را
شُکوه آبشاران با غرور کوهساران گفت:
فرافتادن "ما" آبرو بخشید پستی را
در این بازار بیرونق، من آن ساعت شدم محتاج
که با "ثروت" عوض کردم غنای "تنگدستی" را
به تن تبعید شد روحِ عدمپیمای من ای عمر!
بگو بر شانه باید بُرد تا کی بار هستی را؟
.
#فاضل_نظری
255
آه آزادی! آه آزادی!
آیا این غمانگیز نیست
که مردم همه نامت را میدانند
و هیچکس صورتت را ندیده است؟
مرتضی حنیفی
255
گردش چشم سیاه تو خوشم میآید
موج دریای نگاه تو خوشم میآید
همچو مهتاب که بر ابر حریری تابد
تن و تن پوش سیاه تو خوشم میآید
چون چراغی که دل شب به مزاری سوزد
سوختن در سر راه تو خوشم میآید
در سپهر نگهم نور فشاند شبها
مهر من جلوه ماه تو خوشم میآید
جلوه گلشن اندام که دیدی ای دست
که خس و خار و گیاه تو خوشم میآید
بسکه در آتش هجران کسی سوختهیی
اشک جانپرور و آه تو خوشم میآید
رفتی از خویش و کف پای کرا بوسیدی؟
ای دل پاک گناه تو خوشم میآید
255
درشروع سمستر آخر بودیم و همه درگیر انتخاب عنوان پایان نامه ، هر بار موضوعی انتخاب میشد /انتخاب میکردم بعد با هر دلیلی منصرف میشدم . یکی از روزها استادنجیب الله قیوم یادشان بخیر گفتند در مورد اشعارتصوفی حیدری وجودی تحقیق بکن و از نزدیک مصاحبه بگیر ازش ؛ قولِ راه ارتباطی و صحبت از نزدیک را با استادحیدری هم برایم دادند ، خیلی خوشحال بودم که به اولین بار باایشان از نزدیک قرار است صحبت بکنم. همینطوریموضوع انتخاب شد و باید تحقیق را شروع میکردم ک خبر وفات استاد را شنیدم .قسمت نبود و اجل اجازه نداد نشان دست شان در پایان نامه ام حک میشد.
255
پرم بستی و پروایم نداری
غم دلبستهگیهایم نداری
به زندان قفس زارم فگندی
دل و داغ تمنــــــایم نداری
به بــــــازار دل آزار محبت
خبر از سود وسودایم نداری
ندیدی چون مرا درصورت خویش
نظر برحسن معنایم نداری
ببین در رنگِ گل فریاد بلبل
اگر گوشی به آوایم نداری
به آدابی که میداند محبت
سرو برگ دل آسایم نداری
ز استغنای معشوقانهٔ خویش
غم امـــروز و فردایم نداری
تو میدیدی چها دیدم به عشقت
به یاد از دیدنیهایم نداری
بهزاری"حیدری" باخویش میگفت
پرم بستی و پروایم نداری
استاد "حیدری وجودی"
255
نقل است که یکی از او پرسید: که چگونه ای؟
گفت: چگونه بود حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تختهای بمانند؟
گفت: صعب باشد.
گفت: حال من همچنان باشد.
-ذکر حسن بصری
-تذکرةالأولیاء
