es
Feedback
بابونه

بابونه

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
255
Suscriptores
-124 horas
-47 días
+1130 días
Archivo de publicaciones
نشد يك لحظه از يادت جدا دل

گمم، بی‌پشتوانم، گرم و سردم، ناتوان هستم ببین؛ چیزی شبیه اولین روزِ خزان هستم اگر آیینه‌ها ما را به روی ما نمی‌آورد نمی‌دانستم اصلا پیر هستم یا جوان هستم درونم جنگ و آشوب است، دورِ خویش می‌گردم به دستم اختیارم نیست، تنهایم: جهان هستم. سوارِ اسبِ سرمستِ جوانی‌ام، نمی‌دانم نمی‌دانم دقیقا به کدامین سو روان هستم نمی‌ماندم کسی با مادرم نامهربان باشد ولی حالا خودم با مادرم نامهربان هستم زمان دادن به آدم‌ها و عبرت پس‌گرفتن‌ها چه شغلی دست‌گیرم گشته؛ صرّافِ زمان هستم وجودم را خودم انکار می‌کردم، ولی حالا پس از آن‌شب که گفتی «در کنارِ من بمان»، هستم مرا دستِ خودم نسپار، من بسیار بی‌رحمم من از دستِ خودم وقتی تو باشی در امان هستم نه اینکه بی‌تو نتوانم نمیرم! زنده می‌مانم فقط در بی‌تو مثلِ قبل بودن ناتوان هستم مرا روزی پرستیدی و دوری اتفاق افتاد تو حالا در زمین هستی و من در آسمان هستم تو مثلِ مزرعِ آفت‌زده در پیشِ چشمِ من منی که با کمالِ شرمساری باغبان هستم تورا می‌بینم و... چیزی به گفتن نیست، خاموشیم شبیه آیینه در روبرویت بی‌زبان هستم به آغوشِ خروشانت زدن از من نمی‌آید ببین؛ فرسوده و توخالی و بی‌بادبان هستم. مجید خاک‌سار

دل رفت، ذوق رفت، تپش رفت، شوق رفت از هر چه داشتیم فقط آبرو نرفت جز آرزوی مرگ، که دور از تمامتان با من به زیر خاک کدام آرزو نر
دل رفت، ذوق رفت، تپش رفت، شوق رفت از هر چه داشتیم فقط آبرو نرفت جز آرزوی مرگ، که دور از تمامتان با من به زیر خاک کدام آرزو نرفت؟
_علی‌اکبر یاغی‌تبار

بُريدم از همه دل در تو بستم.

مرا گفتي بِبُر از جمله ياران

مرا گفتي قدح بشكن ، شكستم

مرا گفتي بِدَر پرده ، دريدم

بی تو خودم را بیابان غریبی احساس می‌کنم که باد را به وحشت می‌اندازد جویبار نازکی که تنها یک پنجم ماه را دیده‌است زیباترین درختان کاج را حتا زنان غمگینی احساس می‌کنم که بر گوری گمنام مویه می‌کنند آه غربت با من همان کار را می‌کند که موریانه با سقف که ماه با کتان که سکته قلبی با ناظم حکمت گاهی به آخرین پیراهنم فکر می‌کنم که مرگ در آن رخ می‌دهد پیراهنم بی تو آه سرم بی تو آه دستم بی تو آه دستم در اندیشه‌ی دست تو از هوش می‌رود ساعت ده است و عقربه‌ها با دو انگشت هفتی را نشان می‌دهند که به سمت چپ قلب فرو می‌افتد . غلامرضا بروسان

یک بخش من غمگین و بخش دیگرم شاداست یک بخش از من ابر و بخش دیگرم باداست یک قسمتم از کوزه‌ی خیام می‌نوشد یک قسمتم با مولوی و شمس،هم‌زاداست یک قسمتم در بند نان و قسمت دیگر از هرچه که رنگ تعلق دارد آزاداست روزی خراسانم بودم، اما روزگاری هست هر گوشه‌ام، ویرانه در ویرانه آباداست از لحظه‌ی که تکه تکه، تکه‌ام کردند هر تکه‌ام، در گوشه‌ای مجروح افتاده‌است یک تکه‌ام را لشکر جهل مُغول خورده یک تکه‌ام، در گور حاکم‌های بغداداست یک تکه‌ام، عمری‌اسیر دست طوفان‌هاست یک تکه‌ام، عمری اسیر دست غم‌باداست از شادیان، تا بامیان، هر روز می‌مویند حالا تمام تکه‌هایم، سخت ناشاداست بعد از گذشت روزگاران، ما نفهمیدیم از اسپ، هرکس اوفتاد از اصل افتاده‌است احسان بدخشانی

محبوب من! شما نیستید پنجره‌ها بسته‌اند برای چه باز باشند؟! چشم‌ها ساکت‌اند، برای چه قل‌قل بزنند؟ برگ‌ها زرد شده‌اند، شاخه‌هایی که همیشه با هم بودند از هم جدا شده‌اند. نمایشگاهِ بزرگی از تنهایی است پاییز است! پاییز، میراث فرهنگی عاشق‌هاست.
#محمد_صالح‌_علا

هیچ‌کس نمی‌تواند غم دل کس دیگر را بفهمد. #داستایفسکی

اگر به من باشد همه‌ی روزهارا روز دختر نام می‌گذارم، تا جهان به نام‌های زیباتر مزین شود. زیبایی یک مقوله‌ی سطحی نیست، بسیار عمیق است. از همین جهت دختران همیشه خاص‌ترین باشندگان زمینند. در خود همیشه رازی دارند که وادار به تأملت می‌کند. دلت می‌خواهد کشفش کنی ولی نمی‌شود. من حس می‌کنم هر پدیده‌ای که رازآلود نباشد زیبا نیست. شعر به خاطر رازهای درونش زیباست، متون صوفیه، اساطیر و فلسفه هم همینطور. دختران معجونی از همه‌ی آن مقوله‌های فوق‌اند. امیدوارم همه‌ی روزهای‌تان مبارک باشد، بخندید که دنیا روشن شود، هنر پیروز شود. من شعرهای عاشقانه‌ی بیشتری بنویسم.

جایی خواندم که نوشته بود …
آدم‌ها از همان‌جا که رنج کشیده‌اند، می‌رنجانند. خودشیفته‌ها؛ تحقیر شده‌اند و تحقیر می‌کنند. کمالگراها؛ ترسیده‌اند و می‌ترسانند. بدبین‌ها؛ تهدید شده‌اند و تهدید می‌کنند. سایکوپات‌ها؛ آزار دیده‌اند و آزار می‌رسانند. نمایشی‌ها؛ دیده نشده‌اند و نمی‌بینند. مرزی‌ها؛ طرد شده‌اند و طرد می‌کنند. اکثرِ آدم هایی که ما را رنج می دهند؛ رنج کشیده هایی هستند، که از زخم هایِ خودشان نتوانسته‌اند عبور کنند ...

برویم بخوابیم. خواب هرچه باشد، دست‌کم جهانِ دیگری‌ست. دور شویم از این جهان. #علیرضا_اسفندیاری🌿

از شهر، از انسان‌های ماشینی گریزانم سر می‌کشم سوی یگان کوه و کمر یک‌روز

مثلی‌که ابتر ساخت جنگل را تبر یک‌روز میراثِ اجدادِ خودش را این پسر یک‌روز... بیکار کنجِ خانه، نقاشی، کتاب و شعر... از خانه بیرون می‌کند من را پدر یک‌روز اطرافیانم دوستم دارند، می‌گویند: بیچاره می‌سازد تورا شعر و هنر یک‌روز از شهر، از انسان‌های ماشینی گریزانم سر می‌کشم سوی یگان کوه و کمر یک‌روز جنگ است بین دردهایم، آخرش نابود... آنگونه که نابود خواهد شد بشر یک‌روز تاریخ خواهد گفت: انسان‌های این دوران اندازه‌ی یک‌سال می‌شد پیر، در یک‌روز چیزی نخواهم کرد از بس ناامید استم چرخِ فلک هم بر مرادِ من اگر یک‌روز... واضح نمی‌گویم، مبادا دق شود از من در حقِ من یک ناجوانی... یک‌نفر... یک‌روز... حالا نمی‌دانم که او مرده‌ست یا زنده یک‌وقت از حالش نبودم بی‌خبر یک روز. #مجیدخاک‌سار

sticker.webp0.08 KB

ای شعر حافظ رَ دوست دارم.🫠

خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست به حاجب در خلوت سرای خاص بگو فلان ز گوشه‌نشینان خاک درگه ماست به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است همیشه در نظر خاطر مرفه ماست اگر به سالی حافظ دری زند بگشای که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست #حافظ

مرا به سنگ ببند و به آب ها بسپار هوایی ام کن و دست حباب ها بسپار
مرا به سنگ ببند و به آب ها بسپار هوایی ام کن و دست حباب ها بسپار