بابونه
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
240
Suscriptores
-124 horas
-67 días
-1330 días
Archivo de publicaciones
240
این روزها و شب ها ناخوش احوال هستم و مدام این بیت شعر اخوان ثالث در سرم میچرخد؛
هرکی خود داند و خدای دلش
که چه دردیست در کجای دلش
240
اگر همه عالم برانندم، همه عالم بزنندم، روزگار خاکمالم کند، آخرین پناهم تویی ، دیگر غمی نیست وقتی تو نور باشی و من نهال ،دستانت باران و من گیاه.
اگر نباشی، اگر باشی و برانی چه؟
همیشه بیم داشتم، اگر ز پا بیافکند-
-زمانهام به دشمنی،
ز خاک برنداریام...
:)
240
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پسِ صبر؛ تو را او به سرِ صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
#مولانا
240
- چو بِشنوی سُخن اهلِ دل مَگو که خطاست
سُخن شِناس نِهای جانِ من ؛ خَطا اینجاست
در اَندرونِ منِ خسته دِل نَدانم کیست
که مَن خَموشم و او در فَغان و دَر غوغاست...
حافظ گفته:)
240
- نوشته بود :
« دردِ حِرمان نکشیدی که بدانی چه کشیدم…»
حِرمان یعنی کسی که بالاترین سطح از غصه و ناامیدی را تجربه کرده ،
و بعدش رها کرده…
:)
240
دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
حافظ شیرازی
240
او رفته بود ...
و من به این باور رسیده بودم،
که قوانین این کشور
به هیچ دردی نمیخورد.
وقتی مهمان میتواند وقت رفتن،
خانه را نیز با خودش ببرد!
#ﺳﻌﺎﺩﺍﻟﺼﺒﺎﺡ
240
دلتنگیام شبانه که بسیار می شود
در من گلیم درد تو هموار میشود
یکشنبه و دوشنبه و خاکستری و سرد
هفته ست پشت هفته که تکرار میشود
یک ثانیه اگر گذرَد در تو مثل سال
سالات شماره کن که چه مقدار میشود
تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت
هر شب شیار تازه پدیدار میشود
صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت
از رنگ خود در آینه بیزار میشود
روزانه تا که روشن از احوال خود شوم
مینوشم آنقدر که هوا تار میشود
این بام کج که در خود از این سان شکستهاست
از کهنهگی شبیه من انگار میشود
دنیا برای آنکه به زندانم افکند
دور و برم میآید و دیوار میشود
#عفیف_باختری
240
برای این خواستم بپرسم ک کتاب و تیکه های نازنینی از هر کدام برای مطالعه است که یکجا بخوانیم .🫠
