uz
Feedback
حرة

حرة

Kanalga Telegram’da o‘tish

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
242
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+330 kun
Postlar arxiv
رونگار جنگ| در جنگ بودن، ماهیچه‌های کرخت آدم را به حرکت وا می‌دارد. این منِ لعنتی این روزها بختک‌وار چسبیده به بختِ برگشته‌اش و مدام به این فکر می‌کند که اگر در مکانی دیگر، زمانی دیگر، فرهنگ و طبقه‌ای دیگر، جغرافیایی و کالبدی دیگر و... متولد شده بود، باز مدام کله‌پا می‌شد؟ از کودکی بازی وسطی را خیلی دوست داشتم. همیشه با توپ زرد و مشکی‌ام عصرها توی کوچه با بچه‌ها وسطی بازی می‌کردیم. دنیا دید خوشم می‌آید، آن بازی را تعمیم داد به زندگی‌ام. وسط قرارم داد. وسط همه چیزهایی که می‌دیدم. وسط قرارم داد و توپ‌های کوچک و درشتش را با خشم به سمتم پرتاپ کرد. به سرم خورد. به دستم خورد. دنده‌هایم شکست. زمین خوردم. بلند شدم. مشت مشت دندان در حلقم ریخت. خون را بر زمین تُف کردم. خندیدم. ضرباتش را محکم‌تر کرد. تا می‌خواستم نفس بگیرم، توپ بعدی، توپ بعدی و توپ بعدی دور سرم چرخ خوردند. یک‌توپ را دوتا دیدم. دوتا را چهارتا و چهارتا را... پنجم تیرماه/۱۴۰۴.

روزنگار جنگ؛ شب عاشورا است. خبر خرید گندم و سویا از آمریکا برایم خبر هولناکی است. هربار تیترها را می‌بینم، احساس حقارت گلویم را می‌فشارد. مگر می‌شود اصلا آدم چنین ذلتی را به جان بخرد که برود از شقی‌ترین‌های عالم، گندم نانی را بخرد که قرار است بشود گوشت و پوست مردم جامعه‌اش؟ خونِ سرخ‌پوست‌های بومی آمریکا هنوز در آوند گیاگانی که بر خاک کالیفرنیا می‌رویند، جریان دارد. امشب شب عاشورا است. از همان روزی که این اخبار منتشر شده هربار به این فکر می‌کنم که ممکن است از آمریکا دارو و غذا وارد کنند، از بی‌امکانی‌ام، به ستوه می‌آیم‌‌‌. شهید رجایی گفته بود؛ اگر آمریکا به ما بگوید سازش کنید تا به شما گندم بدهیم، ما یک نان را ۳۶ میلیون نفری خواهیم خورد ولی زیر بار این ذلت نخواهیم رفت. صفحات مقتل واقعه الطف را بالا و پایین می‌کنم، امام.ع. در واقعه عاشورا مرگ‌آگاهی و مرگ گزینی را انتخاب کرد تا بندگی ظالم را نکند و هزاروچهارصدسال بعد پیروان او سنوارها شدند که گفتند: یا پیروز می‌شویم و یا کربلا رخ می‌دهند. خامنه‌ای‌ها شدند و گفتند: مثلی لا یبایع مثل یزید‌. لاریجانی‌ها شدند و با خون خود روی صفحات تاریخ نوشتند: من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم و زندگی با ستمگران را جز ننگ و عار نمی‌دانم. و باقی آدم‌ها اگر به وعده‌ی حتی یک دانه گندم ری، به صورت دشمنِ تا دندن مسلح و سفاک نگاه کنند و لبخند بزنند، در سپاه یزید هستند ولاغیر. سوم تیرماه/۱۴۰۵.

إن کان دین محمد لم یستقم إلا بقتلی فیا سیوف خذینی.

روزنگار جنگ| این یک ماهِ خوف و رجا. پرده‌ی اول؛ کربلا رفتن خیلی عجیب است آقا. من امسال فکر می‌کردم قطعی برای خادمی همراه با موکب سال قبل می‌روم. بعد از ثبت‌نام منتظر بودم امروز و فردا زنگ بزنند. تا اینکه دوستم که سال قبل در موکب بود گفت زنگ زده‌ام، گفته‌اند خدام خانم سال قبل را انگار نمی‌برند. گفت، گفته‌اند خادم جدید می‌بریم تا آدم‌های مختلفی بتوانند هرسال بیایند. کربلا رفتن خیلی عجیب است‌. هنوز انگار مضطر نشده‌ام ولی از صبح با بغض به صحبت‌های مادرم که می‌گفت حالا یا با خواهرت می‌روی یا با کاروان یا تکی گوش می‌دهم. دیگر مطمئنم گوشی‌ام به خاطر آن فرمی که پر کرده‌ام به صدا درنمی‌آید و زنگ نمی‌خورد. می‌روم اسم موکب‌هایی که خادم می‌خواهند را سرچ می‌کنم. خیلی؟ نه اصلا موضوعیتی ندارد آدم در کدام خیمه باشد، همه برای حسین.ع است. اما زائر بودن زمین تا آسمان با خادم بودن فرق دارد؛ آن روزها آدم‌تری، زنده‌تری و بی‌تعلق‌تر. از صبح تا حالا از در و دیوار صدای زمزمه هر مداحی‌ای که می‌شنوم، ذکر حضرت ام‌ام‌البنین.س. است. نزدیک‌های اربعین پارسال هم همین‌طوری بود. موقع مصاحبه پارسال البته می‌گفتند کارنامه‌ خادمی نداری و شک داریم قبول کنیم. امسال انگار امام حسین.ع می‌گوید زیادی کارنامه‌تان را در یک‌سال گذشته خط‌خطی و سیاه کرده‌اید. خودمانیم آقای امام حسین.ع. خیلی راستش کاری به قانون‌ها و تبصره‌های موکب‌ها ندارم، تو هرکسی را نخواهی به حریمت راه نمی‌دهی. رضوان سال قبل می‌گفت: امام اجازه نمی‌دهد هرکسی برایش کاری کند. اصلا چرا باید بگذاری نام ما کنار آدم‌ خو‌ب‌ها بیاید؟ راستش اگر صاحبِ مواکب کسی را بخواند، سنگ هم از آسمان ببارد از میان هفت دریا او را رد می‌کند تا به او برسد و اگر هم نخواهد راه پیدا کند، در خیابانی که انتهای آن حرم است، آن آدم سراپا تقصیر مفلوک گم می‌شود. هیچ قطعیت و برنامه‌ریزی وجود ندارد و تنها همه‌ی مناسبات حول همین یک جمله می‌چرخد؛ تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. پرده‌ی دوم؛ امسال، یعنی تا همین شب نهم، تنها یک شب را توانسته‌ام بروم هیئت. شب هشتم بود. خود مجلس روضه نعمت است. سیاهی‌ها کور را بینا می‌کنند. تنفس هوای روضه، به بافت‌های مرده پیکر آدمی، حیات می‌رساند. اما نشد. امشب، گوشه‌ی اتاق، صفحه‌ی حاج مهدی رسولی را باز کردم. جاهایی را فهمیدم. جاهایی را نه. روضه که به آخرهاش رسید. صفحه را بستم رفتم پخش مراسم هئیت‌آیین‌حسینی را نگاه کردم. رسیدم به آن قسمت از صحبت‌های آقای عابدینی که می‌گفت؛ این‌جا یکی زائر است و یکی خادم. زائر آینه‌‌ای است که نور امام به او می‌تابد و خادم، خادم کسی است که در خانه‌ی امام خدمت می‌کند. حاج‌آقا عابدینی می‌گفت: امام به برخی خادم‌ها می‌گوید نیایید. به آن‌جا که رسیدم، انگار تمام عالم را متوقف کرده بودند، تا در آن ساعت، در آن دقیقه به آن جملات برسم. انگار که صاحب‌خانه گفته باشد، از حریم خانه‌ام بیرون برو. پرده‌ی سوم؛ بیا نگار آشنا شب غمم سحر نما مرا به نوکری خود شها تو مفتخر نما‌ ای گل وفا حسین معدن سخا حسین می‌کُشی مرا حسین تجلّی ولایتی سرشته با دل منی تمام هستیم تویی تو صاحب دل منی آیه‌ی محبتی سوره‌ی شهادتی کعبه ولا حسین ‌ می‌کُشی مرا حسین زکودکی دلم شده اسیر و مبتلای تو خدا کند که جان دهم به یادکربلای تو ذکر تو شجاعتم تشنه‌ی شهادتم یار مه لقاء حسین می‌کُشی مرا حسین چه می‌شود زباده‌ی ولا دهی تو شهدیم نظر کنی سراسرم که من غلام مهدیم کو امام منتظر یار غایب از نظر چشمه‌ی بقاء حسین می‌کُشی مرا حسین تمام افتخار ما به عزت حسینی است که رهبر عزیز ما تجسم خمینی است تا ابد زقلب ما زنده یاد جبهه هاست کن مرا فدا حسین می‌کُشی مرا حسین اگر مرا رها کنی تو را رها نمی‌کنم سر از تنم جدا کنی، چون و چرا نمی‌کنم صید نیزه‌ها حسین شاه سر جدا حسین می‌کُشی مرا حسین پرده‌ی چهارم؛ دولت در آن سرا و گشایش در آن در است. سوم تیرماه/۱۴۰۵.

این از حماقت یا جهل نیست. مسؤلی که واضح می‌گوید اگر کیفیت مواد غذایی و دارو در آمریکا بهتر باشد، از آن‌جا وارد می‌کنیم، بی‌وطن، مزدور، بی‌شرف و خائن به این خاک و مردم است. یانکی‌ها قرن نوزده میلادی ۶۰میلیون بوفالو کشتند تا به سرخ‌پوست‌ها غذا نرسد و از بین بروند.

روزنگار جنگ| این یک ماهِ خوف و رجا. کربلا رفتن خیلی عجیب است آقا. من امسال فکر می‌کردم قطعی برای خادمی همراه با موکب سال قبل می‌روم. بعد از ثبت‌نام منتظر بودم امروز و فردا زنگ بزنند. تا اینکه دوستم که سال قبل در موکب بود گفت زنگ زده‌ام، گفته‌اند خدام خانم سال قبل را انگار نمی‌برند. گفت، گفته‌اند خادم جدید می‌بریم تا آدم‌های مختلفی بتوانند هرسال بیایند. کربلا رفتن خیلی عجیب است‌. هنوز انگار مضطر نشده‌ام ولی از صبح با بغض به صحبت‌های مادرم که می‌گفت حالا یا با خواهرت می‌روی یا با کاروان یا تکی گوش می‌دهم و اسم موکب‌هایی که خادم می‌خواهند را سرچ می‌کنم. خیلی؟ نه اصلا موضوعیتی ندارد آدم در کدام خیمه باشد، همه برای حسین.ع است. اما زائر بودن زمین تا آسمان با خادم بودن فرق دارد؛ آن روزها آدم‌تری، زنده‌تری و بی‌تعلق‌تر. از صبح تا حالا از در و دیوار صدای زمزمه هر مداحی‌ای که می‌شنوم، ذکر حضرت ام‌ام‌البنین.س. است. نزدیک‌های اربعین پارسال هم همین‌طوری بود. موقع مصاحبه پارسال البته می‌گفتند کارنامه‌ خادمی نداری و شک داریم قبول کنیم. امسال انگار امام حسین.ع می‌گوید زیادی کارنامه‌تان را در یک‌سال گذشته خط‌خطی و سیاه کرده‌اید. خودمانیم آقای امام حسین.ع. خیلی راستش کاری به قانون‌ها و تبصره‌های موکب‌ها ندارم، تو هرکسی را نخواهی به حریمت راه نمی‌دهی. رضوان سال قبل می‌گفت: امام اجازه نمی‌دهد هرکسی برایش کاری کند. اصلا چرا باید بگذاری نام ما کنار آدم‌ خو‌ب‌های روزگار بیاید؟ راستش اگر صاحبِ مواکب کسی را بخواند، سنگ هم از آسمان ببارد از میان هفت دریا او را رد می‌کند تا به او برسد و اگر هم نخواهد راه پیدا کند، در خیابانی که انتهای آن حرم است، آن آدم سراپا تقصیر مفلوک گم می‌شود. اصلا نمی‌فهمم چرا با همه تردید بین نوشتن و ننوشتن این خطوط، آن را ثبت کردم. ولی این را می‌فهمم که هیچ قطعیت و برنامه‌ریزی وجود ندارد و تنها همه‌ی مناسبات حول همین یک جمله می‌چرخد؛ تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. دوم تیرماه/۱۴۰۵‌.

روزنگار جنگ| این یک ماهِ خوف و رجا. کربلا رفتن خیلی عجیب است آقا. من امسال فکر می‌کردم قطعی برای خادمی همراه با موکب سال قبل می‌روم. بعد از ثبت‌نام منتظر بودم امروز و فردا زنگ بزنند. تا اینکه دوستم که سال قبل در موکب بود گفت زنگ زده‌ام، گفته‌اند خدام خانم سال قبل را انگار نمی‌برند. گفت، گفته‌اند خادم جدید می‌بریم تا آدم‌های مختلفی بتوانند هرسال بیایند. کربلا رفتن خیلی عجیب است‌. هنوز مضطر نشده‌ام ولی از صبح با بغض به صحبت‌های مادرم که می‌گفت حالا یا با خواهرت می‌روی یا با کاروان یا تکی گوش می‌دهم و اسم موکب‌ها را سرچ می‌کنم. زائر بودن زمین تا آسمان با خادم بودن فرق دارد. آدم‌تری، زنده‌تری و بی‌تعلق‌تر. از صبح تا حالا از در و دیوار صدای زمزمه هر مداحی‌ای که می‌شنوم، ذکر حضرت ام‌ام‌البنین.س. است. نزدیک‌های اربعین پارسال هم همین‌طوری بود. موقع مصاحبه پارسال البته می‌گفتند کارنامه‌ خادمی نداری و شک داریم قبول کنیم. امسال انگار امام حسین.ع می‌گوید زیادی کارنامه‌تان را در یک‌سال گذشته خط‌خطی و سیاه کرده‌اید. خودمانیم آقای امام حسین.ع. خیلی راستش کاری به قانون‌ها و تبصره‌های موکب‌ها ندارم، تو هرکسی را نخواهی به حریمت راه نمی‌دهی. رضوان سال قبل می‌گفت: امام اجازه نمی‌دهد هرکسی برایش کاری کند. اصلا چرا باید بگذاری نام ما کنار آدم‌ خو‌ب‌های روزگار بیاید؟ راستش اگر صاحبِ مواکب کسی را بخواند، سنگ هم از آسمان ببارد از میان هفت دریا او را رد می‌کند تا به او برسد و اگر هم نخواهد راه پیدا کند، در خیابانی که انتهای آن حرم است، آن آدم سراپا تقصیر مفلوک گم می‌شود. هیچ قطعیت و برنامه‌ریزی وجود ندارد؛ تنها همه‌ی مناسبات حول همین یک جمله می‌چرخد؛ تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. دوم تیرماه/۱۴۰۵‌.

Repost from حرة
میسر گر نشد لطفش، برو خود را ملامت کن که کم لطفی ز اولاد علی.ع‌. باور نمی‌گردد

Repost from حرة
میسر گر نشد لطفش، برو خود را ملامت کن که کم لفتی ز اولاد علی.ع‌. باور نمی‌گردد

روزنگار جنگ| امسال هم باید پیله می‌کردم. کار امام لنگ کسی نمی‌ماند‌ و خدامی که می‌خواهد را از بینِ کسانی که در حریم او مُحرم شده‌اند، برمی‌گزیند. کاری با ما مطرودها ندارد. نمی‌شود که تمام سال را آدم معطل باشد و هرز برود و هروقت میلش کشید برود تا به محل‌ قیام و قعود ملائک راه داده شود. بیت شعری را می‌خواستم بنویسم که حالا حتی یک کلمه از آن یادم نمی‌آيد، ولی مضمونش این بود؛ کسی از در این خانه رد نمی‌شود مگر این‌که خودش خیلی روسیاه و بی‌توشه باشد. یکم تیرماه/۱۴۰۵.

از مقاله نوشتن خوشم نمی‌آید. آدم باید بتواند در چیزهایی که می‌نویسد، داوری ارزشی کند. باید بتواند آزادانه آرا و عقایدش را بیان کند. نه اینکه مدام در پی رد و تایید فرضیه‌هایش با نظریات ثابت شده باشد. از این‌که در یک چهارچوب مشخص کلمات را سرهم‌بندی کنم، کسل می‌شوم. باید بتوانم بین خطوط تاب بخورم. متن نوشتن برای من بیشتر جوششی است تا کوششی. سر عنوان پروژه کارشناسی‌ هم اگر جلوی استاد نایستاده بودم که موضوعاتی که فرستادی را نمی‌خواهم، و آن مسئله پیوند نخورده بود با علاقه‌ام، هیچ‌جوره سی، چهل صفحه نمی‌توانستم پیش بروم. من از فرمت مقاله خوشم نمی‌آید. از مقاله نوشتن هم اصلا. هربار کسی می‌گوید اگر بخواهی استاد شوی مقاله‌ها به کارت می‌آیند -که زیر لب می‌گویم خدا نکند- هم خودم را می‌چسبانم به مریم میرزاخانی که او هم با تمام نبوغی که داشت یک مقاله بیشتر ننوشته بود. کی به کی است؟ منم مریدزاده علوم‌تربیتی‌ام اگر او میرزاخانی ریاضیات است؛ البته اگر بی‌حوصلگی دست‌وپاهایش را از روی گلویم بردارد و بختک‌وار از سقف نپرد روی قله‌هایی که در سلول‌های مغزم فتح کرده‌ام‌. می‌گفتم؛ باید فرم نوشتار دست خود آدم باشد و صفحات پیش رویش فراخ، تا بتواند روی کاغذ بدود، سر بخورد، بپرد و حروف را رسم کند.

کاش به جای هئیتی که به ژنو رفته است و فکر می‌کند با رژیم منحوس صهیونیستی و ارتش جنایت‌کار آمریکا می‌شود مذاکره و توافق کرد، مردی همچو سنوار برمی‌خاست و می‌گفت: صلح و مذاکره در کار نیست، یا پیروز می‌شویم یا کربلا رخ می‌دهد؛ والسلام.

الله‌اکبر.

روزنگار جنگ| شب چهارم محرم، برای ما به بن‌بست رسیده‌هاست. انگار شب چهارم می‌رسد که بگوید کشتی حسین.ع. برای اویی که می‌خواهد برگردد، منتظر می‌ماند. قدِ برخی اتفاقات از آدم بلندتر هستند. حکمتشان را آدم با عقل در هزار حجاب افتاده‌اش ابدا نمی‌فهمد. از بعدِ کربلای پارسال انگار گوشه‌ی سفره‌ی حضرت ام‌ام‌البنین.س نشسته‌ام‌. راه و چاهم را که گم می‌کنم گوشه‌ی چادرشان را می‌گیرم؛ شبیه کودک گم شده در بازار که آشنا می‌بیند. اربعین هنوز نرسیده بارها به این فکر کرده‌ام اگر یکهو پایم بشکند؟ دستم بشکند، چه؟ انگار هربار نزدیک این ایام خودم را بیشتر عزیز می‌دارم تا یک‌بار دیگر گرمای شب‌های عراق به صورتم بخورد. کاش اگر می‌خواهد دنیا روی سر کسی خراب شود، در محرم باشد‌. من اشک‌های چندماه را جمع کرده‌ام در این روزها. یک‌لحظه برای آقای شهید گریه می‌کنم. یک لحظه برای کودکان میناب. و همه را متصل می‌کنم به روضه سیدالشهدا‌. برای آوارهای ریخته شده روی دست‌وپاهای خودمم کم گریه نکرده‌ام. کاش اگر زندگی می‌خواهد بر کسی تنگ بگیرد، وقتی تنگ بگیرد که آدم بتواند بغض قدری که جمع شده توی گلویش را با چای روضه قورت دهد. با پارچه سیاه کتیبه‌ها اشکش را پاک کند. و چشم‌هایش برای ذکر مصیبت تر شود. هیئات روستای پدرم باهم قاطی شده‌اند. مردها وسط زنجیر می‌زنند و زن‌ها دورتادور می‌نشینند و مراسم را نگاه می‌کنند. سر همین هنوز نتوانسته‌ام روضه بروم. محرم امسال را با روضه‌های بین کارها، مقتل واقعه الطف، جلد یک حماسه حسینی مطهری و حسینیه معلی گذرانده‌ام. انگار که بگویند تو را به حریمی که ملائک در آن قیام و قعود دارند راه نیست. ولی وقتی ظرف نذری می‌آورند خانه یاد آن دیالوگ در فیلمی که چندسال پیش دیدم می‌افتم که می‌گفت؛ وقتی نذری به تو می‌رسد، یعنی هنوز هوایت را دارند. اصرار نکردن به معنای بی‌خیال چیزی که مدت‌ها انتظارش را کشیده‌ای نیست بل‌که فکر می‌کنم به معنای پذیرش این است که تو مرکز عالم نیستی که زمین را به زمان بدوزی. یعنی شاید آدم‌ها نامش را بگذارند اختلال در سیستم بانک، اما من نامش را می‌گذارم به تعویق افتادنِ امری که خدا مقدر نکرده‌ است. شاید تعمیرکار گوشی بگوید سیم fast charging خراب شده، اما من نامش را می‌گذارم به تعویق افتادن امری که خدا مقدر نکرده‌ است. شاید بگویند از دست دادن موقعیت شغلی به دلیل عدم امکان برای حاضر شدنِ به موقع در مصاحبه اما من نامش را می‌گذارم محقق نشدن امری که او مقدر نکرده‌ است. چیزی که خدا بخواهد به انسان برسد، می‌رسد و حالا که نمی‌خواهد، و مقدر نکرده‌ و کوه در مسیر مور انداخته‌، بنده که باشد که در برابر همچو اویی عرض اندام کند؟ سی‌ام خردادماه/۱۴۰۵.

شاید آدم‌ها نامش را بگذارند اختلال در سیستم بانک، اما من نامش را می‌گذارم به تعویق افتادنِ امری که تو مقدر نکرده‌ای. شاید تعمیرکار گوشی بگوید سیم fast charging اتصالش خراب شده، اما من نامش را می‌گذارم به تعویق افتادن امری که تو مقدر نکرده‌ای. چیزی که بخواهد به انسان برسد می‌رسد و حالا که نمی‌خواهی، و مقدر نکرده‌ای و کوه در مسیر مور انداخته‌ای، بنده که باشد که در برابر همچو تویی عرض اندام کند؟ از دست دادن موقعیت شغلی به دلیل عدم امکان برای حاضر شدن به موقع در مصاحبه.

متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی خطاب به ملت ایران درباره تفاهم‌نامه رئیس‌جمهوران ایران و امریکا بسم‌ الله‌ الرّحمن ‌الرّحیم ملّت پرشور و باوفای ایران همانگونه که مطلع شُدید، تفاهم‌نامه‌ای بین رئیس‌جمهوران ایران و امریکا امضا شد. در مسیر رسیدن به این مرحله، مسئولین امر، از سر دلسوزی و با حُسن نظر، تلاش‌های زیادی را به‌عمل آوردند و البته این رئیس‌جمهور امریکا بود که از روی استیصال، از انواع اهرم‌ها برای این امر استفاده می‌کرد. بنده علی‌الاصول، نظر دیگری داشتم ولی از باب تعهّدی که رئیس‌جمهور محترم به‌عنوان رئیس شورای عالی امنیّت ملّی از طرف خود و سایر اعضا در پاسداشت حقوق ملّت ایران و جبهه مقاومت به بنده دادند و تصریح به قبول مسئولیت آن نمودند، اجازه‌ی آن را صادر نمودم‌. ایشان همچنین تصریح کرده‌اند که اگر طرف آمریکایی بخواهد زیاده‌خواهی کند زیر بار آن نخواهند رفت. از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفته‌شده خواهیم بود. امّا بدیهی است مذاکرات حضوری که در آینده برقرار خواهد شد، به معنی پذیرش نظر دشمن نخواهد بود. امیدواریم که دعای خیر سرورمان عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشّریف انواع نصرت‌ها و فتوحات، برای ملّت باشرف ایران به ارمغان آورد. والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاته سید مجتبی حسینی خامنه‌ای ۲۸/خرداد/۱۴۰۵.

روزنگار جنگ| اسرائیل هنوز دارد به لبنان حمله می‌کند. برخی جنگ‌ها، هیچ صلحی ندارند و آتش بسی. سجاده پهن نکرده‌ام. آن روز که کلافه بودم مُهر را گذاشتم توی طاقچه، بعدا دیدم که مهر بر اثر ضربه ناخواسته دونیم شده. نیمه‌ی بزرگ‌ترش را گذاشته‌ام روبه‌رویم و به تعداد دفعاتی که هر آدم دو نیم می‌شود، فکر می‌کنم. قبل‌ترها یک‌جایی خوانده بودم؛ آدم که در بیست‌سالگی نمی‌پذیرد، کلنجار می‌رود. کلنجار رفتن و مدام پافشاری کردن روی برداشتن موانعی که سر راه آدم سبز می‌شود، روحیه قوی‌ می‌خواهد. یک‌بار آدم تمام توانش را جمع می‌کند، دوبار جمع می‌کند، سه بار، ده‌بار، بیست‌بار، صدبار و... بار صدویکم، دیگر توانی در پاهایش ندارد که مانع را حتی دور بزند، چه برسد آن را بردارد. من قبل‌ترها تا به چشمم نمی‌دیدم که چیزی که خواسته‌ام محقق شده، حتی یک لیوان آب با خیال راحت نمی‌خوردم. انقدر با کلاف درهم‌تنیده‌ای که پیش رویم بود کلنجار می‌رفتم تا گره‌هایش را باز کنم. حالا نه می‌خواهم و نه دست‌هایم سماجت قبل‌ترها را دارد. دست هم می‌زنم نخ‌ها پاره می‌شوند. می‌گفتم؛ آدم یک‌بار، دوبار، ده‌بار، صدبار تمام تلاشش را می‌کند، به هر دری می‌زند، تمام کلمات و توانش را هدر می‌دهد، به هر امیدی متوسل می‌شود اما وقتی بار صدویکم رسید موقعی که می‌بیند نمی‌شود و دوباره زندگی خیلی بیخودی دارد به او سخت می‌گیرد و این‌بار هم مثل باقی دفعاتی که از سر گذرانده باید خودش را از بین هفت دریا همراهی کند و پیش برود زیر لب طوری که وجدانش نشنود که ناسزا گفته، یک گورپدر تمام دنیا می‌گوید و یک گوشه کز می‌کند و شبیه ماهی مرده‌ای خودش را به جریان می‌سپارد. -بیست‌وهشتم خردادماه/۱۴۰۵.

روزنگار جنگ| اسرائیل هنوز دارد به لبنان حمله می‌کند. برخی جنگ‌ها، هیچ صلحی ندارند و آتش بسی. سجاده پهن نکرده‌ام. آن روز که کلافه بودم مُهر را گذاشتم توی طاقچه، بعدا دیدم که مهر بر اثر ضربه ناخواسته دونیم شده. نیمه‌ی بزرگ‌ترش را گذاشته‌ام روبه‌رویم و به تعداد دفعاتی که هر آدم دو نیم می‌شود، فکر می‌کنم. قبل‌ترها یک‌جایی خوانده بودم؛ آدم که در بیست‌سالگی نمی‌پذیرد، کلنجار می‌رود. کلنجار رفتن و مدام پافشاری کردن روی برداشتن موانعی که سر راه آدم سبز می‌شود، روحیه قوی‌ می‌خواهد. یک‌بار آدم تمام توانش را جمع می‌کند، دوبار جمع می‌کند، سه بار، ده‌بار، بیست‌بار، صدبار و... بار صدویکم، دیگر توانی در پاهایش ندارد که مانع را حتی دور بزند، چه برسد آن را بردارد. من قبل‌ترها تا به چشمم نمی‌دیدم که چیزی که خواسته‌ام محقق شده، حتی یک لیوان آب با خیال راحت نمی‌خوردم. انقدر با کلاف درهم‌تنیده‌ای که پیش رویم بود کلنجار می‌رفتم تا گره‌هایش را باز کنم. حالا نه می‌خواهم و نه دست‌هایم سماجت قبل‌ترها را دار. دست هم می‌زنم نخ‌ها پاره می‌شوند. می‌گفتم؛ آدم یک‌بار، دوبار، ده‌بار، صدبار تمام تلاشش را می‌کند، به هر دری می‌زند، تمام کلمات و توانش را هدر می‌دهد، به هر امیدی متوسل می‌شود اما وقتی بار صدویکم رسید موقعی که می‌بیند نمی‌شود و دوباره زندگی خیلی بیخودی دارد به او سخت می‌گیرد و این‌بار هم مثل باقی دفعاتی که از سر گذرانده باید خودش را از بین هفت دریا همراهی کند و پیش برود زیر لب طوری که وجدانش نشنود که ناسزا گفته، یک گورپدر تمام دنیا می‌گوید و یک گوشه کز می‌کند و شبیه ماهی مرده‌ای خودش را به جریان می‌سپارد. -بیست‌وهشتم خردادماه/۱۴۰۵.

از این به بعد به هر مانع‌ای که جلوی راهم باشه سه ثانیه فرصت می‌دم در غیر این‌صورت واقعا مهم نیست که کارها پیش نمی‌ره یا نمی‌شه.

از این به بعد به هر مانع‌ای که جلوی راهم باشه سه ثانیه فرصت می‌دم در غیر این‌صورت واقعا فاقد اهمیته که کارها پیش نمی‌ره و به جهنم.