es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

motif

motif

Ir al canal en Telegram

جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوان‌های دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
268
Suscriptores
-624 horas
+137 días
+3130 días
Archivo de publicaciones
قبل اینکه مجبور شی از سر میز پاشی، یاد بگیر سر هر میزی نشینی‌.

photo content

پیشاپیش و پسابعد در همیشه‌ی ما احتکار آفتاب است برای روز مبادائی که هرگز نمی‌آید اهمیتی در همت امروزمان نیست ما همیشه در ماهیت چیزها دست می‌بریم ـ اتوبوسی آخرخط از جواد شجاعی‌فرد

کامل نبودن، اشتباه کردن و شکست خوردن بخشی از انسان بودن است.

محمود دولت‌آبادی میگه: «کدام گوری می‌خواستم بروم؟ من به بهانه‌ی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته‌ام.»

تو نمیتونی پدر و مادرت رو تغییر بدی. تنها چیزی که میتونی عوض کنی اینه که چطوری باهاشون کنار بیای.

تنهایی همیشه به این معنا نیست که کسی در کنار ما نیست. گاهی به این معناست که هیچ‌کس واقعاً ما را نمی‌فهمد…

و امروز از روزهای آفتاب پریده ماست.

نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک بشوم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلا استعدادش را ندارم... ـ فروغ فرخزاد

طلا رو كه با ترازوي بقالي نمي‌سنجن؛ از هر كس اندازه خودش توقع داشته باش.🤌🏻

خوش باش دمی که زندگانی این است... ـ خیام

photo content

‌من و تو، نان و ریحان و پنیر، چای و غزل این همان صبح دل‌انگیزِ پر از خیر من است... ـ یوسف‌ دفتری

me core: خونه جدید خالم اینا رفته بودم بعد فرض کنید هرروز روزی چند مرتبه با دختر خالم می‌رفتم بیرون و هربار برگشتنی خداروشکر راه رو گم می‌کردم

تو را به قهوه چه حاجت؟ که چشم‌های خوشَت دو قهوه‌خانه‌ی دنج‌اند اگر که باز کنی! ـ مرتضی‌ لطفی

بر ما دلت نسوخت ندانم چرا نسوخت ما را دلت نخواست ندانم چرا نخواست ـ لاادری

ولی بنظرم قسمتی از رشد کردن اونجاست که دیگه به حرف‌ها دل نمی‌بندی و خیلی از حرف‌ها رو باور نمی‌کنی.

و هر تار واژه‌ای که برون می‌خیزد، از قصه‌ای می‌آید. و افسوس که هر قصه‌ای را مجال گفتن نیست. ـ سبز

از تو چه پنهان، عاشقت بودم؛ از دل نه، از سلول‌سلولم. با تو جهانم تازه‌تر می‌شد، از روزهای طبق معمولم. تو زنده‌تر بودی و کوچک‌سال، با دامنِ گلدارِ کوتاهت. گفتم: بمانم با تو... گفتی: نه. گفتم: خدا... گفتی: که همراهت.