motif
Ir al canal en Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
268
Suscriptores
-624 horas
+137 días
+3130 días
Archivo de publicaciones
267
پیشاپیش
و
پسابعد
در همیشهی ما
احتکار آفتاب است
برای روز مبادائی
که هرگز نمیآید
اهمیتی در همت امروزمان
نیست
ما همیشه
در ماهیت چیزها
دست میبریم
ـ اتوبوسی آخرخط از جواد شجاعیفرد
267
محمود دولتآبادی میگه:
«کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانهی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشتهام.»
267
تو نمیتونی پدر و مادرت رو تغییر بدی.
تنها چیزی که میتونی عوض کنی اینه که چطوری باهاشون کنار بیای.
267
تنهایی همیشه به این معنا نیست
که کسی در کنار ما نیست.
گاهی به این معناست
که هیچکس واقعاً ما را نمیفهمد…
267
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم.
چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم.
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک بشوم و نزدیک که میشوم میبینم اصلا استعدادش را ندارم...
ـ فروغ فرخزاد
267
من و تو، نان و ریحان و پنیر، چای و غزل
این همان صبح دلانگیزِ پر از خیر من است...
ـ یوسف دفتری
267
me core:
خونه جدید خالم اینا رفته بودم بعد فرض کنید هرروز روزی چند مرتبه با دختر خالم میرفتم بیرون و هربار برگشتنی خداروشکر راه رو گم میکردم
267
تو را به قهوه چه حاجت؟ که چشمهای خوشَت
دو قهوهخانهی دنجاند اگر که باز کنی!
ـ مرتضی لطفی
267
ولی بنظرم قسمتی از رشد کردن اونجاست که دیگه به حرفها دل نمیبندی و خیلی از حرفها رو باور نمیکنی.
267
و هر تار واژهای که برون میخیزد، از قصهای میآید.
و افسوس که هر قصهای را مجال گفتن نیست.
ـ سبز
267
از تو چه پنهان،
عاشقت بودم؛
از دل نه،
از سلولسلولم.
با تو جهانم تازهتر میشد،
از روزهای طبق معمولم.
تو زندهتر بودی و کوچکسال،
با دامنِ گلدارِ کوتاهت.
گفتم: بمانم با تو...
گفتی: نه.
گفتم: خدا...
گفتی: که همراهت.
