motif
رفتن به کانال در Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
272
مشترکین
-224 ساعت
+187 روز
+3730 روز
آرشیو پست ها
270
هرچند که زمان تار و پود تنهای ما را فرسوده است، هرچند که مملو از پایانیم و از آغاز ترسان؛ اما جهان هرچند که غریب است و گریان، هرچند که سرشار از رنج است و سرشار از غم، اما اگر اندک مراعاتی را پیشه روانمان میگردانیم و دلها را چون شیشه و ترک، عاشق و معشوق نمیگرداندیم، شاید جهان جای بهتری میشد...
شاید جهان جای بهتری میشد، اگر دوری را در فاصله معنا نمیکردیم و دلهایمان را به مجازات نمیکشاندیم.
فاصلهای میان ما و معشوق به درازای چندین سال عشق نهفته است و اما این چنین تعبیر خواب عشق را فرا گرفتهایم؟ فاصله است دگر، چه یک وجب، چه صد وجب و چه هزاران وجب، نه درد دلهای دور از همدیگر را دوا میکند و نه مرهم زخم است؛ آنچه دور است و نزدیک، دل است و عشقی که درش نهفته...
نوشته شده در تاریخ: ۱۷ مهر ۱۴۰۲
#مهجان
270
Repost from آبیِ سنگین
این روزها بیشتر از اینکه خستهی کار و زندگی باشم، خستهی فکر کردنم.
از اینکه برای هر چیزی چندتا سناریو توی ذهنم میسازم، از اینکه قبل از اتفاق افتادنِ اتفاقها، هزار بار تجربهشون میکنم.
گاهی دلم میخواد فقط زندگی کنم، نه اینکه مدام تحلیلش کنم.
270
رسانههای اجتماعی به انبوهی از احمقها اجازه دادهاند اند که مانند افراد دانشمند صحبت کنند...
✍️ - حسین مهدوی
270
خیره ماند و منتظر یک جواب بود، جوابی به چرایی یک رها شدن، یک حس ناکافی بودن و یک اعتماد خنجر شده.
تمام آشفتگیها به مغز هجوم آوردند، نمیدانم چقدر اما گذشت، گذشت و از آن همه سفیدی، یک طوسی ملیح به اتاق آمده بود، صداها کمرنگ شده بودند و به ندرت میشنیدم، جیغها صداها را شسته بودند.
آیینهی سوم را غبار گرفته بود، با آستینهایم پاک میکنم اما هرچه دست میکشم هیچ بهتر نمیشود؛ این... این سیاهی بود، مردم... مردم همه در این تاریکی میرفتند و من آن دوردستها میان نور ماندهام، چشمها به من است تا عبور کنم و جمع را مزین. از تاریکی خوف داشتم، اینجا هراسناک بود و انعکاس صدای پاشنههای کفش پاشنه بلندم در گوشها تلو میخورد. اجبار و تکرر به اقتدار در من نهفته بود؛ ضعف دوباره مقابل چشم همگان برای من مرده بود و اینبار هرچند وجودم تقلا میکرد اما ذهنم پا در تاریکی گشود و من تنها کالبد سهمگینم را اینسوی غبارهای تاریکی به آغوش گرفتم.
آیینههای بعدی را تنها دویدم و دویدم اما هیچ پایانی نبود، ناگاه چشمانم قفل او شد و هیچ اویی نبود. آیینههای اطراف را نگاه میکنم، او میدود.
ـ هی، صبرکن دختر، منم، وایسا، چرا اینطوری میکنی؟
اما او فقط میدوید، سرش را به عقب بر میگرداند، رعب و وحشت جانش را میگرفت و تندتر میدوید. این حجم از خوف و بیم برای او مضر بود و تنهایی مضرتر. دستهایم را به لبههای آیینه میگیرم و گوشهایم سوت میکشند، مچاله شدم اما رها کردن او غیرممکن بود. از نو دستهایم را به آیینه گرفتم و در تقلای گوشها، درد تمام تنم را احاطه کرد، خمیده شدم و هرچند ناخوشایند پاها را رد کردم، پرتاب شدم بر زمین سرد و نمهای خاک به دستم نشست. حالا من در طرف دیگه آیینه بودم و فقط باید او را پیدا کنم، هیچجا نبود. این پایین هنوز سفید بود، میدویدم و داد میزدم: «آلوینا، آلوینا من اینجام. تو تنها نیستی، اومدم کمکمون کنم.»
انعکاس صدا پخش میشد و تنها صدای نفسنفسهایم سکوت را میشکست. یک در قهوهای دورتر بود؛ به آنسو جستم و بر زانو خم شدم، نفسی تازه کردم و در را باز کردم و تاریکی کادر را پر کرد. هیچکس اینجا نبود.
ـ نکنه... نکنه از من پناه بردی به تاریکی؟
هوارهایم اکو میشد و بعید بود نشنود اما اینجا هیچکس نیست و این تاریکی بیمرز تنها پناهگاه بود... .
ـ نه... نه، این نمیتونه درست باشه. تو نمیتونی از من فرار کنی!
در قهوهای را بستم و چهارچوبهای فلزیش چهره یک زن را به تصویر کشیدند، چشمهایش گرد و تنها چند تکه پاره از استخوانهایش مانده بود و لبی خونین. برگشتم و هیچکس نبود اما تصویر، چهره من بود، یک آلوینای مرده.
بار دیگر چهارچوب را نگاه کردم و اینبار لبهایش جنبید: «فرار کن!»
نعره میزدم و راهروی طولانی را به سوی همان آیینه دوـیکسو دویدم و آن زن مرگدیده درست پشتسر من میآمد، انعکاس برق جسم فلزی به چشمهایم خطور میکرد. آیینه هنوز دور بود و آن زن نزدیک، جهیدم، جستم و در یک فرسخی مرگ دستها را ستون قاب ساختم و زنگ گوش را به جان خریدم، جسمم در هم پیچید و من پرتاب شدم، آیینه را نگاه کردم و زن آنجا درحال تلاش برای عبور بود، عقبتر رفتم و وحشت را هوار کشیدم. باری دیگر دویدم و بیهیاهو اشکها روان شدند.
دور و دورتر شدم، یک آیینه متمایز با قابی طلایی و خطوطی نامنظم بود؛ این من فرق داشت، من نبودم. ظاهراً من اما هیچ صحنهای از آنچه گذشتهای زندگی نبود.
کت و شلوار مشکی با شومیز سفید رنگی به تن داشت و به هنگام چک کردن گوشیاش، آیینه را نگاه کرد. کرم پودر را فیکس کرد و از کانسیلر برای زیر چشمهایش استفاده کرد، سپس پودر فیکس و... تمام آرایشش را انجام داد درحالی که خیره در آیینه بود، خیره بر من و گویا هیچ منی وجود نداشت، هیچ تصویری جز خودش را نمیدید. نزدیک و نزدیکتر شد، به آرایش چشمهایش با دقت نگاه کرد و شاین سایهاش را بیشتر کرد اما هیچ منی در تصویر چشمان او وجود نداشت، چشمهایش از من عبور کردند. این یک تابو شکنی بود.
#مهجان
270
«آیینههای متمادی یک من»
آیینهی آسمان رو به خاموشی است و هیاهوی خیابانها، سکوت را شکار میکند.
آخرین نمایش سراسر ازدحام خیابانها را نگاه میکنم و کلید را در قفل در میچرخانم. خانه همان ترافیک آشفتگی اجسام بود؛ مبلهایی لباسپوش و تابلویی از خطوط خردلی و آجری پخته شده به همراه یک چهره اندوهورزیده و رنگپریده.
آیینه تصویر زنی کتپوش و موهای درهم تنیدهی به ظاهر گوجهای را نشان میدهد. همه چیز مرتب است بهجز چشمهای او؛ چشمهایش پلاسیدهاند و رنگ به رخ ندارند اما تفاوت فاحشی با باقی روزها ندارد، تمام زندگی همین بود.
سوی اتاق میروم و لباس شلوار طرح پاپیونیام را تن میزنم. خمیازههای پیدرپی فرصت مرتب کردن هیچ کنجی را نمیدهند، تنها تخت را میبینم و نرمیای که افکارم را به جان میگیرد تا استراحتی آسوده بیابم.
...
تمام تنم درد میکرد. موهای پریشانم را با دستی پشت گوش میدهم و دورتادور را نگاه میکنم. هیچ شباهتی به اتاق نداشت، چندین و چند آینهی متمادی و پشتسرهم چیده شده که گاها از یکدیگر فاصلهای نامتواضع داشتند و زنی که در هر کدام به اینسو و آنسو میگریخت، شباهت ناگزیری به جسم من داشت و تنها دستور ذهنم «فرار» بود، هر چه که هست، کلید بهت و ترس را روشن کرد. دستهای آویزان مانده و پاهای بیرمقم به محض تنش با سرامیکهای سفید میجهند و تقلاکنان آخر این مارپیچ دراز را جویا میشوند اما سفیدی آمیخته با آیینهها از هر سو مرا محاصره میکند.
گیج، آشفته و درمانده تنها برای وصف لحظهای تاب میآوردند. پاهایم به ناگاه روبهروی اولین آیینه میایستند و یک من کز کرده در گوشه تخت تایپ میکند و دستانش میلرزد، چشمهایش بغض میکنند و آهسته پتو را تا سرش بالا میکشد.
ـ هنوز هستی؟
احمق! برای او مینویسد و من، خون در رگهایم میجوشد؛ اگر میتوانستم گیسهایش را میکشیدم و داد میزدم« دخترک لاابالی تو یک رها شده هستی، به خودت بیا!» اما از این دور تنها مشتهایم را به آیینه میکوبم و انعکاسش در چشمهایم باز میگردد، داد میزنم «نکن، تو لایق بهتر از اونی» و گوشهایم را میگیرم. بغض راه باز کرده و اشکهای سبقتگیر میآمدند. او لحظهای پتو را رها میکند، پیامش را پاک میکند و در بیخیالی وجودش را میگشاید. خیالم کمی آسوده شد اما اشکها مدام شیرجه میزنند و ذهن مخدوشم آخرین پیغام او را به یاد میآورد:« من دیگه اون آدمی نیستم که میشناختیش، طبیعت وجود من رو تغییر داده و الان وقت یه تغییر بزرگ تو زندگیمه. از اینجا به بعدش رو من نیستم، متاسفم اما این بهترین تصمیم منه، خدانگهدار.» رفت و من اشک نریختم اما سالها چشم به راه ماندم، سالها خاطرات را به مرور نشستم...
چشمها را بسته و دست بر گوش میگذارم، صداها از حنجره بیزاری جسته و رها میشوند.
ـ بس کن، لعنتی بس کن. انقدر خاطرات اون احمق رو نیار جلوی چشمهام، همه چی فقط تموم شده.
در یک انقلاب درونی گیر کردهام و هر تار نخ، رشتهای از خاطرات را برملا میکرد، گلولههای آبی چون کودکی بیتاب میلغزیدند و لبها شکار این شومی شور بودند. در آخر انرژی از تن که نه از تمام روح و جان تحلیل میرود، اما آیینه بعدی هنوز آنجا بود. من دراز کشیده بودم و دستهایم بر شکم مانده، صاف و نگاه به سقف اتاق دوختهام. سراسیمه میشوم موها به شکار انگشتها آمدهاند و تنها من میدانم که این همانجاست، همان افکار و اورثینکهای بیهوده. سنگ، یک سنگ سیاه کنار آیینه بود، بیمحابا سنگ را به سمت آیینه پرتاب میکنم و فرو میریزد، دختر هم فرو ریخت و تکههای شکستهاش درون قاب ماندند، سنگ بر سر او خورد، فکرهایش هدف بود و اینبار دست بر سر و با چشمهای گیج من را نگاه میکرد، من را میدید. لبهایم کش آمد، دستی برایش تکان میدهم و او جیغ میزند، جیغهای متوالی و میخواند: «گلوریا»
از این اسم بیم داشتم، چشمهای گشاد شدهام دیوارها را میپاید و تمام دیوارها و آیینهها همسو با او میخوانند «گلوریا» و اسم او در گوشم زنگ میزند، سوسو میکند و من از این اسم کر میشوم، اسم نامزد او. هوار میکشم «بس کن، بس کنید» و بر زمین افتادم، دستهایم را بر گوش میگیرم و ضجه میزنم «او تمام شد، تمام شد، رفت» نفسم قطع میشود و آنها همچنان میخواندند «گلوریا» و من خشک میشوم، لحظههای شوم تکرار میشوند، اشکهایم از دیگری پیشی میگیرند و جیغهای متوالی صدا را مخدوش میکند.
تصویرهای ممتد عبور میکنند و چشمهایم بر پیچش انگشتان او میان فرهای گلوریا خشک میشود، سکسکه و اشک تلفیقی از آنچه گذشتهای ما بود در همان شامگاهی که خبر آمد گلوریا عروس مایکلسونها شده و تمام شهر کل میکشیدند، یکی نقل و نبات آماده میکرد و یکی لباس سایز میگرفت و در انزوای شب منی ماتم گرفته خیره به در ماند.
