چیزی به ذهنم نمیرسه
Ir al canal en Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
264
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+830 días
Archivo de publicaciones
بیا. بیا برویم. ماه را بیاوریم و پاهامان را تا ماهیانِ رودخانه دراز کنیم.
بعد، موهایت را از روی لبهایت بزنم کنار
بعد، موهایت را از روی لبهایت بزنم کنار
بعد، موهایت را از روی لبهایت... لعنتی! دستم از خواب بیرون مانده است.
_گروس عبدالملکیان
Repost from N/a
همکثافتی، کاش فقط کمی از نوری که دیگر به اعماقِ ژرفی که در آن فرو رفتی نمیرسد، دم میزدی.
هزاربار لعنت به زندگی که نمیتوانم حتی ذرهای به تو کمک کنم اما یک لعنت هم به تو که تا این حد کمک کسی را نمیخواهی.
کمک بخواه!
بگذار کسی که از ناتوانیِ دستگیری شرمنده میشود باشم، نه کسی که بابت انزوای اعدامگونهات ابرو بههم گِرِه کنم.
ملولم از خودم و از تنگدستیام برای به آغوش کشیدنت.
و ملولم از این حد خودکامگیِ تو در مقابلِ حقارتِ احساساتِ این انبوهِ تودههای زیستی که خودش را زمانی دوستت مینامید.
برای کودکانی که اسمشان در لیستِ ممبرها نیست اما عادت دارند پیوسته اینجا را چک کنند. ممنونم که مرا به خنده میاندازید، خوش باشید عزیزان.
عکسی با هم گرفته بودیم، دستش دورِ گردنم بود و میخندید. امروز پسرش زنگ زد و گفت: آن عکس را داری؟ بفرست که برای اعلامیهی ترحیم میخواهیم. عکس را فرستادم. همان را برای مراسمِ سومش قاب کردند. همان عکس را فردا سرِ قبرش میگذارند؛ با همان لبخند. لبخندی که برای وقتیست که مرا در آغوش داشت.
صدای غرّشِ گربه میآید. من یک لیوان آبِ خنک دستم است و زیرِ پتو هستم. خواندنِ آناکارنینا خوب پیش میرود و بهترین چیزش پس از داستانِ شاهکار، ترجمهاش و فونتش است. مرا یادِ جنایت و مکافات میاندازد، با ترجمهی شهدی؛ که ترکیبِ مورد علاقهام است. گربهها پشتِ پنجرهام تجمع کردهاند و بزرگترینشان غرّشهایی مکرر میکند. زمانی بود که فقط صدایِ سریالهای ترکیِ خانمِ همسایه میآمد؛ هزار الحمدلله که جای آن صدا را صدای گربهها و تیکتاکِ ساعت گرفتهاند. فردا شیمی قرار است پدرم را دربیاورد. استادش میگفت با اعتمادبهنفس سرِ کلاسهایم بیایید. آیا این دلیلی مبرّا کننده برای نرفتنم به کلاسهایش است؟ مادرم گفت چرا؟ گفتم چون نمیخواهم و آه کشید. روزی همین آهها دمار از روزگارم در میآورند، و چهبسا آن 'روزی' همین حالاست. شاید بخاطرِ آهها بد میخوابم و بد میخورم و بد میخوانم و بد میخندم. شاید. گربهها به غرّشهایشان ادامه میدهند. یک ساعت و سی و پنج دقیقه وقت داشتم بخوابم، شد یک ساعت و بیست و هشت دقیقه. شب بخیر.
در اولین صحبتمان، اهمیتی ندارد که دیدِ تو به ادراکِ هستی چیست و هیچگونه اهمیتی ندارد که در بابِ مفهومِ زیستیِ آدمیزاد چه فکری میکنی. برای من از فیلمِ مورد علاقهات بگو، از آهنگی حرف بزن که به شوقِ گوش دادنش گوشیات را روشن میکنی و از غذایی بگو که هیچوقت اگر پیشنهاد کنند رد نمیکنی. برای من از تکتکِ عناصرِ زندگیات حرف بزن، نه فلسفه. فلسفه شروع نیست، پایان است.
آوازِ کافهی غمبار تمام شد، حقیقتاً که پایانِ غمباری هم داشت. از امروز آناکارنینا نوشتهی تولستوی را شروع میکنم که نهصد و چهل و یک صفحه است و امیدوارم آن را پیوسته بتوانم بخوانم چراکه تحملِ این روزها فقط به لطفِ کتاب امکانپذیر است.
راسکولنیکف ضمنِ دور شدن به خودش گفت: جایی خواندم که یک محکوم به مرگ، یک ساعت پیش از اجرای حکم گفته بود اگر قرار بود روی قلهی کوهی زندگی کنم، یا روی صخرهای نوکتیز که سطحِ کوچکی روی آن باشد، به اندازهی گذاشتنِ پاها، سکوی کوچکی که همهسویش پرتگاه باشد، میانِ اقیانوسی بیپایان، در ظلمتی ابدی، در تنهاییِ مطلق، در معرضِ طوفانهای دائمی، و اگر قرار باشد برای همهی عمر، برای هزار سال، تا ابد روی این یکمتر جا بمانم، آن را به مردن ترجیح میدهم. زنده ماندن، زندگی کردن، به هر شکلی که شده... پروردگارا، آخ که چقدر حقیقت دارد! انسان موجودِ پستی است... و از آن پستتر کسیست که این پستبودن را سرزنش کند.
_جنایت و مکافات
ترجمهی پرویز شهدی.
