es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

Ir al canal en Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
264
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+830 días
Archivo de publicaciones
برای او و برای لحظه‌هایی که می‌خواهم تکرار شوند.

بیا و بگو و برو؛ اما فراموش نکن که روانِ من تربیت شده‌ی این خانواده‌‌ است و این یعنی تو بسیار کوچک به نظر می‌رسی.

در بابِ معشوق هیچ وصفی دور از ذهن نیست. عجیب‌ترین آدم‌ها هم می‌توانند در نقشِ محرّکِ عشق ظاهر شوند. ممکن است یک آقابزرگ هنوز هم دلبسته‌ی دخترکِ غریبه‌ای باشد که بیست سالِ پیش یک روز بعد از ظهر در خیابان‌ دیده است. ممکن است کشیشِ واعظی به زنِ هرزه‌ای دل ببازد. ممکن است معشوق آدمی باشد خیانت‌پیشه، چرک و ژولیده‌موی و شیطان‌صفت. آری، عاشق هم تمامِ این‌ها را به وضوح می‌بیند، درست مثلِ دیگران؛ اما این‌همه ذره‌ای مانعِ پر و بال گرفتنِ عشقش نمی‌شود. موجودی به‌غایت عامی و میان‌مایه می‌تواند محرّکِ عشقی دیوانه‌وار و پر تب و تاب شود، عشقی به زیباییِ زنبق‌های زهرآگینِ باتلاق. فردی نیک‌نهاد می‌تواند شعله‌ی عشقی خشونت‌بار و تباه را برافروزد و دیوانه‌ای ورّاج نیز چه‌بسا الهام‌بخشِ چکامه‌ای لطیف و بی‌تکلف در جانِ دیگری شود. بنابراین، تنها خودِ عاشق است که ارزش و چند و چونِ عشق را تعیین می‌کند. _ترانه‌ی کافه‌ی غم‌زده؛ کارسن مک‌کالرز. ترجمه‌ی امیر‌عباس علیزاده.

از صبح تا به حال روی مبل هستم و در خودم می‌پیچم. یک پتو به سرم است و یک پتو به پایم و یک پتو به دلم و یک پتو به دستم. آقا آمده بود اینجا سری بزند. گفت احوالاتِ فیزیکی که هیچی، احوالاتِ روحیت چطوره. گفتم والا انقدر احوالاتِ فیزیکی ناجوره که روح و روان فعلاً اهمیتی نداره.

نور از پنجره کم‌کم به بیرون می‌خزد و من در پیچ و تابِ خود گم شده‌ام و اسیرِ میل به بی‌میلی گشته‌ام. نمیدانم چه می‌کنم. غذای مرتب می‌خورم و موقعِ قرص‌هایم هم سرِ جای‌شان است اما تهِ دلم مدام خالی‌ست. دیوانه شده‌ام.. روزی دو مرتبه حمام می‌روم و صورتم را به سرامیک‌های مشکیِ دیوارش می‌چسبانم که همیشه‌ی خدا گرم‌اند و اجازه می‌دهم آب هرچقدر که می‌خواهد سرد شود. سرگرمی‌ِ دیگری هم ندارم جز آنکه بنشینم و دکستر ببینم و گاهی هم بخاطرِ درس‌های روی هم تلنبار شده ریزشِ مو بگیرم. درس‌هایی که حتی وقتی زمانِ آزاد دارم آن‌ها را نمی‌خوانم. ترجیح میدهم آزاد باشم و مضطرب و مایه‌ی خجالت، تا اینکه در بینِ خط‌ها و بندهایی خزعبل حصر شوم و باقی به من افتخار کنند. درگیرِ غمی مزمن گشته‌ام که نمی‌دانم از کجا شکل می‌گیرد و از کجا می‌آید و خواب را از من سخت گرفته است. نه اشکی می‌آید و نه صدایی هست که بنشینم و حداقل با خودم حرف بزنم. آهی هم ندارم تا با ناله سودا کنم و از توصیفِ وضعیتِ درونی‌ام عاجزم. نمیدانم؛ شاید نشستم و صبر کردم تا همه چیز تمام شود‌.

10/10 برای کتاب‌هام.

چه بگویم؟ هر چه بگویم تکراری‌ست. فقط اینکه روزهای دشواری‌ست و من دلم نمی‌خواهد خودم را از دست بدهم.

2:16 Looking out for you, like I always do.

امروز ظهر در ماشین آوازِ کافه‌ی غم‌بار را می‌خواندم. جایی از آن نوشته بود: صبح شد و مردمِ دهکده طبق عادت ظرف‌های غذای‌شان را برداشتند و راهیِ زمین‌ها شدند؛ غروب وقتی آبیِ آسمان به تندی می‌زد، وقتِ بازگشت‌شان بود. سرم را آوردم بالا و آسمان را نگاه کردم، منتظر بودم آسمانی خاکستری یا پر از دود ببینم. آبی بود. آبی‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم. هرروز آن را می‌دیدم و مدت‌ها بود آن را ندیده بودم.

طعم گیلاس ساخته‌ی عباس کیارستمی. به یادِ همایون ارشادی؛ 1404_1326
طعم گیلاس ساخته‌ی عباس کیارستمی. به یادِ همایون ارشادی؛ 1404_1326

عامه‌پسند تمام شد. بهترین کتابی بود که می‌توانستم در این روزها بخوانم، ترجمه‌ی محشری هم داشت که از آن پنج قسمت اینجا گذاشته‌ام. امروز آوازِ کافه‌ی غم‌بار به نویسندگیِ کارسن مک‌کالرز با ترجمه‌ی امیرعباس علیزاده را شروع کردم.

Repost from Datis
Mensaje de voz01:45

اکنون است که من بیش از همیشه به نورِ افق‌های تو محتاجم. در دور‌دست‌ها. نوری که کم و بیش چشمکی به من می‌زند و تو گستره‌اش را در بر داری. محتاجم، محتاج.

برای بلاهایی که این روزها به سرم می‌آیند.

خانه قرمز است. زرشک‌ها را گذاشته خشک شوند تا بعد از شاخه جداشان کند. زرشک‌های تازه و درشت و ملس را. هرروز که مرا می‌بیند، پنج دانه می‌ریزد کفِ دستم و می‌گوید: تا وقتی میتونی از چیزی که دوستش داری لذت ببر.