ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

Открыть в Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
265
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
+830 дней
Архив постов
1:23

حتی اگر در تمامِ هفته دو دقیقه زمان هم برای خود کنار گذاشته باشم، ترجیح می‌دهم آن دو دقیقه را صرفِ نوشتن از تو کنم.

photo content

چون با این یادش میفتم.

بیا. بیا برویم. ماه را بیاوریم و پاهامان را تا ماهیانِ رودخانه دراز کنیم. بعد، موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار بعد، موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار بعد، موهایت را از روی لب‌هایت... لعنتی! دستم از خواب بیرون مانده است. _گروس عبدالملکیان

photo content

اگر می‌شد با چنگ و دندان نگهت می‌داشتم.

آهنگی که مداوم این چندوقت توی ذهنمه. برای تو، تو، تو.

photo content

Repost from N/a
هم‌کثافتی، کاش فقط کمی از نوری که دیگر به اعماقِ ژرفی که در آن فرو رفتی نمی‌رسد، دم می‌زدی. هزاربار لعنت‌ به زندگی که نمی‌توانم حتی ذره‌ای به تو کمک کنم اما یک لعنت هم به تو که تا این حد کمک کسی را نمی‌خواهی. کمک بخواه! بگذار کسی که از ناتوانیِ دست‌گیری شرمنده می‌شود باشم، نه کسی که بابت انزوای اعدام‌گونه‌ات ابرو به‌هم گِرِه کنم. ملولم از خودم و از تنگدستی‌ام برای به آغوش کشیدنت. و ملولم از این حد خودکامگیِ تو در مقابلِ حقارتِ احساساتِ این انبوهِ توده‌‌های زیستی که خودش را زمانی دوستت می‌نامید.

برای کودکانی که اسم‌شان در لیستِ ممبرها نیست اما عادت دارند پیوسته اینجا را چک کنند. ممنونم که مرا به خنده می‌اندازید، خوش باشید عزیزان.

The story is over. برای تو، و چشمانی که دیگر نوری در آن‌ها منعکس نمی‌شود.

عکسی با هم گرفته بودیم، دستش دورِ گردنم بود و می‌خندید. امروز پسرش زنگ زد و گفت: آن عکس را داری؟ بفرست که برای اعلامیه‌ی ترحیم می‌خواهیم. عکس را فرستادم. همان را برای مراسمِ سومش قاب کردند. همان عکس را فردا سرِ قبرش می‌گذارند؛ با همان لبخند. لبخندی که برای وقتی‌ست که مرا در آغوش داشت.

خداحافظ آقا.

برای این روزها.

صدای غرّشِ گربه می‌آید. من یک لیوان آبِ خنک دستم است و زیرِ پتو هستم. خواندنِ آناکارنینا خوب پیش می‌رود و بهترین چیزش پس از داستانِ شاهکار، ترجمه‌اش و فونتش است. مرا یادِ جنایت و مکافات می‌اندازد، با ترجمه‌ی شهدی؛ که ترکیبِ مورد علاقه‌ام است. گربه‌ها پشتِ پنجره‌ام تجمع کرده‌اند و بزرگ‌ترین‌شان غرّش‌هایی مکرر می‌کند. زمانی بود که فقط صدایِ سریال‌های ترکیِ خانمِ همسایه می‌آمد؛ هزار الحمدلله که جای آن صدا را صدای گربه‌ها و تیک‌تاکِ ساعت گرفته‌اند. فردا شیمی قرار است پدرم را دربیاورد. استادش می‌گفت با اعتماد‌به‌نفس سرِ کلاس‌هایم بیایید. آیا این دلیلی مبرّا کننده برای نرفتنم به کلاس‌هایش است؟ مادرم گفت چرا؟ گفتم چون نمی‌خواهم و آه کشید. روزی همین آه‌ها دمار از روزگارم در می‌آورند، و چه‌بسا آن 'روزی' همین حالاست. شاید بخاطرِ آه‌ها بد می‌خوابم و بد می‌خورم و بد می‌خوانم و بد می‌خندم. شاید. گربه‌ها به غرّش‌های‌شان ادامه می‌دهند. یک ساعت و سی و پنج دقیقه وقت داشتم بخوابم، شد یک ساعت و بیست و هشت دقیقه. شب بخیر.

برای من

در اولین صحبت‌مان، اهمیتی ندارد که دیدِ تو به ادراکِ هستی چیست و هیچ‌گونه اهمیتی ندارد که در بابِ مفهومِ زیستیِ آدمیزاد چه فکری می‌کنی. برای من از فیلمِ مورد علاقه‌ات بگو، از آهنگی حرف بزن که به شوقِ گوش دادنش گوشی‌ات را روشن می‌کنی و از غذایی بگو که هیچوقت اگر پیشنهاد کنند رد نمی‌کنی. برای من از تک‌تکِ عناصرِ زندگی‌ات حرف بزن، نه فلسفه. فلسفه شروع نیست، پایان است.

photo content