یادداشت های یک دیوانه
Ir al canal en Telegram
بغل کن مرا ، چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
221
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
Repost from ARTA
نمی آیی، نمی خوانی، نمی جویی خبر از من
خدا ناکرده در دل رنجشی داری مگر از من؟
بگو تا گریه را دامان کوشش بر کمر بندم
اگر بر دل غباری داری ای روشن گهر از من.
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی . .
کاش در شعر من ای مایه عمر،
شعله راز مرا میدیدی.
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد.
خشت خشتِ ، آجر آجر پیکرم را باد برد.
من بلوطی پیر بودم پای کوه بلند؛
نیمَم آتش سوخت ، نیمِ دیگرم را باد برد.
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا؛
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد.
با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز؛
دیر کردی نیمه ی عاشق ترم را باد برد.
Repost from ARTA
گاهی اوقات آدمهایی که دوستشون داریم، حس متقابلی به ما ندارن و تو هیچ کاری نمیتونی در موردش انجام بدی. نه جای شکایتی هست، نه نیازی به توضیح. زندگی گاهی فقط همینه
