es
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Ir al canal en Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
330
Suscriptores
+324 horas
-147 días
-230 días
Archivo de publicaciones
دانی که چیست دولت؟دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن ســعدی

خبرت هست که بی‌روی تو آرامم نیست؟ طاقتِ بارِ فراق این همه ایامم نیست ســعدی

مرا دردی‌ست اندر دل، اگر گویم زبان سوزد وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد ســعدی

هرگز وجود حاضرِ غایب شنیده‌ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است ســعدی

خفته خبر ندارد، سر بر کنارِ جانان کاین شب دراز باشد بر چشم‌ پاسبانان ســعدی

Viguen-Gole-Sorkh-256.mp36.83 MB

مانند بیتی بود که شاعر سال‌ها در جست‌وجویش بوده و ناگهان در روشن‌ترین لحظه‌ی الهام پیدایش کرده است. _کــیمیاکــریم‌زاده

پس از اتمام بازی، دیالوگ گزارشگر فینال جام جهانی قبل، به ذهنم اومد. _Thank you, what can you say, but thank you? _ممنونم، چی میشه گفت به‌جز ممنونم؟

مقدارِ یارِ هم نفس جز من نداند هیچ‌کس ماهی که در خشک اوفتد قیمت بداند آب را. ســعدی

ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم می‌رود وآن دل که با خود داشتم، با دل‌سِتانم می‌رود من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون پنهان نمی‌ماند که خون، بر آستانم می‌رود مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود او می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشان دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل، نشانم می‌رود برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم می‌رود با آن همه بیداد او، وین عهد بی‌بنیاد او در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می‌رود بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین! کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می‌رود شب تا سحر می‌نَغنَوَم، واندرز کس می‌نَشنَوَم وین ره نه قاصد می‌روم، کز کف عنانم می‌رود گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِل وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می‌رود صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم می‌رود در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بی‌وفا! طاقت نمی‌آرم جفا، کار از فغانم می‌رود ســعدی، غــزلیــات، ۲۶۸.

تو هم امروز بده بوسه به من کار امروز به فردا مفکن مـــلک الشعــرا بهـــار

سه بوسه کز دو لبت، کرده‌ای وظیفهٔ من اگر ادا نکنی، قرض‌دار من باشی حافظ

Repost from "ص"
دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی‌ست که اگر بازستانند دوچندان گردد.=)

بیاض گردن او گر بدست ما افتد چه بوسه‌های گلوسوز انتخاب کنیم صــائب تبریــزی

تو را تا بوسه باشد می‌ستانم‌ ســعدی

دلبرا یک بوسه دادی انقدر نازت ز چیست؟ گر پشیمان گشته‌ای بگذار بر جایش نهم صــائب تبریــزی

شرابِ بوسه‌ی من رنگ و بوی دیگر داشت مباد گرمی آن بوسه‌ها فراموشت رهــی معیـــری

مجالِ بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم که این بلیغ‌ترین مبحثِ شناسایی‌ است حــسـیـن منــزوی

بوسه‌ای زآن دهن تنگ بده یا بفروش کاین متاعی‌ست که بخشند و بها نیز کنند -سعدی