«ادبیاتِ عُصیان»
Открыть в Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
322
Подписчики
+324 часа
-147 дней
-230 день
Архив постов
مرا دردیست اندر دل، اگر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
ســعدی
مانند بیتی بود که شاعر سالها در جستوجویش بوده و ناگهان در روشنترین لحظهی الهام پیدایش کرده است.
_کــیمیاکــریمزاده
پس از اتمام بازی، دیالوگ گزارشگر فینال جام جهانی قبل، به ذهنم اومد.
_Thank you, what can you say, but thank you?
_ممنونم، چی میشه گفت بهجز ممنونم؟
مقدارِ یارِ هم نفس
جز من نداند هیچکس
ماهی که در خشک اوفتد
قیمت بداند آب را.
ســعدی
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود
گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون
پنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!
کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینَغنَوَم، واندرز کس مینَشنَوَم
وین ره نه قاصد میروم، کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بیوفا!
طاقت نمیآرم جفا، کار از فغانم میرود
ســعدی، غــزلیــات، ۲۶۸.
دلبرا یک بوسه دادی انقدر نازت ز چیست؟
گر پشیمان گشتهای بگذار بر جایش نهم
صــائب تبریــزی
مجالِ بوسه به لبهای خویشتن بدهیم
که این بلیغترین مبحثِ شناسایی است
حــسـیـن منــزوی
