Sāvis
Open in Telegram
personal is political Owned by a radical feminist lesbian Daily channel: https://t.me/Savis_and_her_friends Anonymous: https://t.me/harfmybot?start=7984127093
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 938
Subscribers
+924 hours
+427 days
+25830 days
Posts Archive
1 938
خشونت از خانه آغاز میشود: خوانشی از قدرت، مراقبت و بازتولید سرکوب در اجرای «ملکه زیبایی لینین»
به قلم طاهره جورکش
Click to read the article
1 938
از الهه تا ساحره: تاریخچه دوگانه سازی هویت زنان در ناخودآگاه تمدن
در این مقاله طی شش فصل به بررسی فرآیند تاریخی و فرهنگیای پرداخته میشود که طی آن هویت زنان به دو گانه زن مقدس، پاکدامن، بدون کنش جنسی و یا زن آشوبگر، فاسد و دارای کنش جنسی تقسیم میشود.
در فصل اول به جنسیت به عنوان یک ساختار شکننده پرداخته میشود.
در فصل دوم بازتاب تصور تمدنهای مختلف از زنانگی در افسانهها و اسطورههایشان تحلیل میشود.
در فصل سوم نقش ادیان ابراهیمی در شکل دهی و بازتاب ذهنیت جامعه از زنانگی بررسی میشود.
در فصل چهارم و پنجم سیر تحویل درک جامعه از قرون وسطی تا عصر مدرن از زنانگی و جنسیت پیگیری میشود.
1 938
سقط جنین: رویارویی دو جنبش حقوق زنان و حقوق سیاهان
[۳/۳]
اما در اوایل دههی ۱۹۷۰ و بعد از دادگاه رو در برابر وید، وقتی مطرح شد که حکم نهایی دربارهی سقط جنین هر بیمار بر عهدهی پزشک است تا با توجه به وضعیت جسمی و زندگی هر زن این تصمیم را بگیرد، فعالان زنان بیشتر درگیر ماجرا شدند و سقط جنین را نه به عنوان یک موضوع پزشکی که توسط پزشکان هدایت میشود، بلکه به عنوان یک «حق مدنی برای زنان» توصیف کردند؛ تصمیمی که زنان باید بدون کنترل پزشکان یا دولت بگیرند.آنها استدلال میکردند که تا زمانی که مادرشدن شغل اصلی دختران و زنان در بزرگسالی در نظر گرفته میشود و جایگزینهایی برای آن وجود ندارد، به زنان همچنان برای ظرفیت تولیدِ مثلی ارزش بیشتری داده میشود تا تواناییهای دیگر آنان.در همان زمان، حامیان زندگی بیشتر از همیشه تلاش کردند تا ترس از سقط جنین را به عنوان ابزاری برای «نسل کشی سیاهپوستان» تقویت کنند.در اواسط دههی ۱۹۷۰، زنان رنگینپوستی که در سازمانهای مختلف حقوق مدنی کار میکردند، به نفع کنترل باروری برای زنان صحبت کردند. این فعالان تأکید کردند که بسیاری از زنان غیرسفیدپوست به چیزی بیش از صرفِ آزادی از دخالت دولت نیاز دارند. بهتدریج، فمینیستهای رنگینپوست به پرکردن شکاف بین جنبشهای حقوق سقط جنین و حقوق مدنی کمک کردند و این تصور را تقویت کردند که سقط جنین قانونی واقعاً دربرگیرندهی حقوق زنان است.از آنجایی که حامیان زندگی بر محدودیتهایی تمرکز میکردند که به طور نامتناسبی بر خانوادههای کمدرآمد تأثیر میگذاشت، فمینیستها راحتتر میتوانستند خود را به عنوان مدافع زنان فقیر رنگینپوست معرفی کنند. فمینیستهای جنبش حقوق سقط جنین، حکم دادگاه رو در برابر وید را به نمادی از نیاز زنان به کنترل باروری تبدیل کردند. در این روند، رهبران جنبش در واقع حقوق باروری را به گونهای ارائه کردند که نظر زنان رنگینپوست بیشتری را جلب کند و باعث شود تا به حامیان حقوق باروری بپوندند.رابطهی جدیدی بین فعالیتهای حقوق سقط جنین و آزادی زنان در بوتهی سیاست نژادی آمریکا شکل گرفت.بسیاری از آمریکایی-آفریقاییها، بهویژه پزشکان و فمینیستها، استدلالهای مربوط به نسلکشی سیاهپوستان را متقاعدکننده نیافتند. به عنوان مثال، تأکید میکردند که سقط جنین قانونی از مرگ غیرضروری مادران و نوزادان سیاهپوست جلوگیری میکند و بحث نسلکشی سیاهپوستان را «لفاظی مردانه، برای گوش مردان» میدانستند.فمینیستهای سفید و غیرسفیدپوست هزینههای مرتبطساختن سقط جنین را با کنترل جمعیت تشخیص دادند. اگر آفریقایی-آمریکاییها اصلاحات سقط جنین را ابزاری برای کاهش نرخ زادوولد میدانستند، فمینیستها برای جلب اعتماد جنبش حقوق مدنی تلاش میکردند. علاوه بر این، زنان رنگینپوست اغلب به خدمات بهداشت باروری دسترسی نداشتند؛ مشکلی که با اضطراب در مورد کنترل نژاد و جمعیت تشدید نیز میشد.اما در اواخر دههی ۱۹۷۰، وقتی رشد نامناسب جمعیت متوقف شده و زادوولد کاهش پیدا کرده بود، هزینههای مربوط به سقط جنین قانونی افزایش یافت؛ در نتیجه، ایدهی سیاست جمعیتی هم بحثبرانگیزتر شد. چون میشد کنترل جمعیت را تا حدی با تلاش برای جداکردن رابطهی جنسی با تولید مثل توجیه کرد، پس قانونیکردن سقط جنین به عنوان بخشی از این دستور کار منطقی بود.ایجاد هویت جنبشی جدید به فمینیستها این امکان را داد تا اتهامات نژادپرستی طرفدار زندگی را به طور مؤثرتری انکار کرده و استدلال کنند که حقوق سقط جنین، به جای فعالیتهای طرفدار زندگی، منافع زنان فقیر و غیرسفیدپوست را ارتقا میدهد.مطالعهی سیاست سقط جنین در دههی ۱۹۷۰ نشان میدهد که ما نمیتوانیم بهراحتی جنبشهای سقط جنین قانونی و آزادی زنان را یکسان بدانیم. قبل از سال ۱۹۷۳ (زمانی که حکم دادگاه رو در برابر وید صادر شد)، بحثهای کنترل جمعیت بهشدت برای برخی از اعضای جنبش جذاب بود. برخی از اصلاحطلبان نسبت به آیندهی محیط زیست و نیاز به آزادی جنسی ابراز نگرانی کردند. دیگران برای بهدستآوردن یک مزیت استراتژیک بر استدلال کنترل جمعیت تکیه کردند.
در هر دو صورت، در اعتراض به معنای علت حق سقط جنین، فمینیستهایی که به دنبال پیوند سقط جنین و برابری جنسی بودند، اغلب خود را در طرف بازنده میدیدند.این جنبشها و خواستهها کنار هم گروههایی را به ظاهر همنظر جلوه میداد که تفاوتهای اساسی داشتند. فمینیستها تلاش کردند از همکاری با گروههای مختلف بهره ببرند. اما این اتحادها همیشه مفید بود. دست آخر، این تصمیم دادگاه و حکم قانونی بود که تعیین میکرد برنده بازی کیست. وقتی جنبشی بتواند به دادگاه تکیه کند، راحتتر میتواند خط و مشی خود و تفاوتهایش با جنبشهای دیگر را مشخص کند. جنبش سقط جنین قانونی در آمریکا هنوز هم فعال و در پی قانونیکردن این حق است.
1 938
سقط جنین: رویارویی دو جنبش حقوق زنان و حقوق سیاهان
[۲/۳]
در اواخر دههی ۱۹۶۰، با جدیترشدن موضوع سقط جنین قانونی، جنبشهای حمایت از حقوق سقط جنین و حامی زندگی خود را در یک سیاست نژادی جدید یافتند. حامیان کاهش جمعیت شروع به تأیید سقط جنین به عنوان ابزاری برای مهار نرخ تولد کردند. در همان زمان، جنبش کنترل جمعیت از حمایت بیسابقهی مردمی، بودجهی عمومی و نفوذ در کنگره برخوردار بود. در نتیجه، اتحادی بین مدافعان کاهش جمعیت و رهبران حقوق سقط جنین به وجود آمد. با این حال، اتحاد با گروههای حامی کاهش جمعیت تنشهای نژادی پیرامون سقط جنین را تشدید کرده و رهبران حقوق مدنی را نگران کرده بود. این رهبران معتقد بودند که وعدهی جنبش حق سقط جنین کاهش تعداد کودکان اقلیتهای متولدشده در ایالات متحده است.برخی از گروههای مدافع کاهش جمعیت هرگز اصلاحات سقط جنین را تأیید نکردند.
به نظر می رسید که تلقی سقط جنین به عنوان روشی برای کنترل جمعیت تنها زمانی به زنان آزادی باروری میدهد که انجام آن به نفع جامعهی بزرگتر باشد. فمینیستها با اعتقاد به اینکه زنان بدون کنترل باروری نمی توانند از شهروندی برابر برخوردار شوند، استدلال کردند که همهی زنان بدون توجه به عواقب آن باید حق سقط جنین داشته باشند.با این حال، در اواخر دههی ۱۹۶۰، زمانی که برخی از حامیان کاهش جمعیت سقط جنین قانونی را تأیید کردند، نسل جدیدی از فعالان آرمان خود را به انقلاب جنسی، جنبش زنان، و نظارت بهتر محیط زیست مرتبط کردند. با اینکه ما اغلب جنبش حقوق سقط جنین را بهراحتی با جنبش زنان یکی میدانیم، از ابتدا اینگونه نبوده است. به جای پیونددادن سقط جنین به حقوق زنان، مدافعان اصلی در درجهی اول این روش را به عنوان وسیلهای برای رسیدن به هدف توصیف میکردند: یعنی جلوگیری از مرگومیر ناشی از سقط جنینهای غیرقانونی و کاهش رشد جمعیت.
گروههای حامی سقط جنین اغلب استدلالهای کنترل جمعیت را به عنوان جایگزینی برای استدلالهایی به کار میبرند که شامل آزادی و برابری برای زنان بود.
برخی از حامیان حقوق سقط جنین هیچ علاقهی مستقلی به جنبش زنان یا مطالبات آن نداشتند. با این حال، بسیاری از فعالان دیگر با مبارزه برای آزادی زنان همدردی یا حتی روی آن تمرکز کردند. اما برای عملگرایان جنبش، ادعاهای مربوط به حقوق زنان خطرناک به نظر میرسید. فکر میکردند که استناد به آزادی زنان جنجالهایی را ایجاد میکند که مواجهه با عواقب آن از توان جنبش خارج بود.به نظر برخی از فعالان حق سقط جنین، کماهمیتجلوهدادن ادعاهای حقوق زنان، شانس این جنبش را برای پیروزی در مجالس ایالتی، رسانهها و حتی در دادگاه به حداکثر میرساند. دقیقاً با همین استدلال بود که سیاست سقط جنین بیشاز پیش در حوزهی حقوق نژادی قرار گرفت.
1 938
سقط جنین: رویارویی دو جنبش حقوق زنان و حقوق سیاهان
[۱/۳]
جنبشهای مختلفی در دههی ۱۹۶۰ در آمریکا برای رفع تبعیضهای متفاوت مبارزه میکردند. مهمترین آنها جنبش حقوق مدنی و جنبشهای فمینیستی بودند. جنبش حقوق مدنی در پی رسیدن به حقوق برابر میان همهی شهروندان بدون توجه به نژاد و رنگ پوست بود. در آن زمان هنوز سیاهپوستان حقوقی برابر با سفیدپوستان نداشتند. جنبشهای فمینیستی هم به دنبال رسیدن به برابری حقوق زنان با مردان بودند. در کنار اینها دو جنبش بزرگ دیگر هم در جریان بود: جنبش کنترل جمعیت، و جنبش حق سقط جنین قانونی.
وقتی بحثهایی دربارهی قانونیشدن سقط جنین مطرح شد، جنبش حقوق مدنی (که به رهبری مارتین لوترکینگ خواهان محو تبعیض نژادی علیه سیاهپوستان بود) در تقابل با فعالان فمنیست مدافع حق سقط جنین قرار گرفت. از عجایب روزگار این بود که سر مساله سقط جنین، فعالان جنبش حقوق مدنی موضعی مشابه سفیدپوستان محافظهکار مذهبی (که بعدها به عنوان حامی زندگی (prolife) شناخته شدند) داشتند. مدافعان حق سقط جنین دلایل و استدلالهای زیادی برای لزوم قانونیشدن سقط جنین مطرح میکردند. از جمله اینکه سرعت رشد جمعیت کندتر میشود و بحران جمعیتی معلق را خنثی میکند؛ که همین امر به نوبهی خود باعث حفظ محیط زیست میشود، چون جمعیت بیشتر آلودگیها را افزایش و منابع را کاهش میدهد. همچنین، تعداد تولدهای نامشروع کاهش مییابد و از مرگومیر ناشی از سقط جنین غیرقانونی جلوگیری میشود.
آسیبهای اجتماعیِ ناشی از زادوولدهای برنامهریزینشده (مانند کودک آزاری، اعتیاد، جرم و جنایت) کم میشود. با جداکردن رابطهی جنسی از تولید مثل، آزادی جنسی بیشتر میشود و از جامعهای که سرکوبگر امیال جنسی است رها میشویم. زنان بدون کنترل باروری نمیتوانند از شهروندی برابر برخوردار باشند.حامیان کاهش جمعیت راههایی مانند عقیمسازی داوطلبانه و روشهای پیشگیری از بارداری را ترویج میکردند. اما فعالان جنبش حقوق مدنی و رهبران جامعهی سیاهپوست آمریکا معتقد بودند که این پیشنهادات راه حل سفیدپوستان برای اصلاح نژادی در آمریکا است. به همین دلیل، وقتی مسئلهی حق سقط جنین مطرح شد، رهبران جنبش حقوق مدنی با آن مخالفت کردند. از آنجایی که جمعیت زیادهازحد را به جنایت، بزهکاری نوجوانان و کودک آزاری مرتبط میکردند، و این همه مشکلاتی بود که آفریقاییتبارها بیش از سایرین با آن مواجه بودند، سیاهپوستان این مسئله را ناشی از تعصب نژادی میدیدند تا وجود کودکان ناخواسته. رهبران جنبش حقوق مدنی سیاستهای حامی زندگی را بسط کار خود میدیدند، چراکه معتقد بودند قانونیشدن سقط جنین منجر به نسلکشی سیاهپوستان خواهد شد.
کسانی که حامی زندگی (prolife) بودند هم روی این موج سوار شده و بر نژادپرستانهبودن سقط جنین تأکید کردند.
1 938
البته که میتوان چنین تصمیم مناقشهبرانگیزی را صرفا خطای قضات تلقی کرد و خود قانون را از هر مسوولیتی مبرا کرد. اما این استدلال از دیدگاه نظریهی فمینیستی بههیچعنوان پذیرفته نیست، چرا که قضات هنگام تفسیر و اجرای قانون، تحتتأثیر هنجارهای اجتماعی و فرهنگی عمل میکردند که خود همواره شامل قواعد ناعادلانه و مردسالارانه است. و اگر قانون ادعا میکند بیطرف است باید فکری به حال مجریان خود یعنی قضات بکند. اما نکته اینجاست: خطای نظام حقوقی را هر طور که تعبیر کنیم، خطای قانون یا خطای قضات، آخرش نتیجه یکی است: نظام حقوقی اشتباهات بزرگی میکند. پس چرا متصوریم که قانون همواره پاسخهای درستی ارائه میدهد؟ و چرا صحبت از تغییر قانون که میشود پاسخ سریع این است که قانون به شکل فعلی صحیح است؟ این تنش نشان میدهد که باور به قابلیت قانون برای ارائهی پاسخهای همواره درست صرفا بر اقتدار قانون استوار است. این اقتدار را قانون از حکومت میگیرد. بنابراین فرض خطاناپذیری قانون همواره فرض برتری حکومت در تصمیم راجع به شیوه مطلوب مدیریت جامعه است. قضات به جای آنکه بپذیرند دیدگاههایشان توسط چهارچوبهای ازپیشتعینشدهی فرهنگی محدود شده است، ترجیح میدهند باور داشته باشند در جایگاه قانون ایستادهاند و احکامشان تحتتأثیر گرایشات ایدئولوژیک صادر نشده است. واقعیت اما چیز دیگری است: قانون شکلی از عملکرد سیاسی است، اما شکلی متمایز که گرایشها، ترجیحات و تعصبات ایدئولوژیک هم قوانین و هم قضات را در ظاهری بیطرفانه بیان میکند. باید توجه داشت که قضات برای صدور حکم فقط خط قانون را نمیخوانند و استدلالهای حقوقی مطرح میکنند. اینجا پرسشی دیگر پیش میآید: استدلالهای حقوقی از کجا میآیند و چگونه میتوان آنها را توصیف کرد؟ بهزعم نیل مَک کورمیک، فیلسوف اسکاتلندی حوزه قانون و حقوق در هر پروندهای استدلال قضات از اصول و ارزشهای خود جامعه نشات میگیرد، البته نه هر اصل و ارزشی، بلکه از آنهایی که در عرصههای قانونی نفوذ کرده و مورد تایید قرار گرفتهاند. ارزشها یا اصول «نو» ممکن است به راحتی در جامعه مطرح شوند، اما برای اینکه رسمیت بیابند و در دادگاهها پذیرفته شوند مبارزه زیادی لازم است. اصل برابری جنسی در قانون امری نسبتاً جدید بوده و قرنها طول کشیده است تا تسلط کافی بر استدلالهای حقوقی به دست آورد. اگر جامعهی حقوقی متنوعتر و شمولگراتر شود و طیف وسیعتری از ارزشها و اصول را وارد مناقشات حقوقی کند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ میتوان تصور کرد شمولگرایی مجریان قانون روی شیوه استدلال هم تاثیرات شگرفی میگذارد و راه را برای بهچالشکشیدن ماهیت جنسیتزدهی قانون باز میکند. این رویایی است که جز با ازبینرفتن روابط ریشهدار و انحصاری حاکم در نظام حقوقی محقق نخواهد شد. کانگن می نویسد با گسترش تنوع بازیگران حقوقی میتوان امیدوار بود که خطاپذیری قانون کاهش یابد و توان آن در اجرای عدالت و برابری افزایش پیدا کند. کانگن دست آخر میپرسد آیا در هر اختلاف حقوقی تنها یک پاسخ درست وجود دارد یا ممکن است بیش از پاسخ حقوقی درست وجود داشته باشد؟ او پاسخ میدهد شیوه استدلال حقوقی باید مد نظر داشته باشد که ممکن است بیش از یک پاسخ درست به یک جدال حقوقی وجود داشته باشد. درک این موضوع از نظر کانگن میتواند شیوهی استدلال را دگرگون کند. تنوعِ پاسخ درست بدان معنا نیست که ابزارهای استدلال حقوقی بیارزش هستند یا باید کل جدال حقوقی را به خاطر وجود بیش از یک پاسخ درست بیفایده فرض کرد. اما اذعان به وجود بیش از یک پاسخ درست نشان از فهم قانون از تنوع رویکردها و عقاید مختلف در جامعه دارد. چنین رویکردی به مجریان قانون این امکان را میدهد که متوجه محدودیتهای قانون و تعصبات و گرایشهای عجینشده در روند استدلال حقوقی باشند. قانون جنسیت دارد، اما تنوع فکری بازیگران قانونی میتواند نظام حقوقی را به سمت یک رویکرد جنسیتآگاه سوق دهد.
1 938
آیا قانون جنسیت دارد؟
آیا قانون دارای جنسیت است؟ به زبان دیگر، آیا ماهیت قانون به عنوان مجموعهای از اصول ناظر بر روابط جامعه را میتوان ماهیتی جنسیتی قلمداد کرد و با آموزههای فمینیسم مورد بررسی قرار داد؟ چنین رویکردی به درک قانون به ما چه میگوید؟
این پرسشی است که جوئَن کانِگِن، استاد حقوق دانشگاه بریستول، تلاش میکند به آن پاسخ دهد. کانگن میخواهد نشان دهد که قانون نه تنها در مفاد و اصول و محتوا جنسیتزده است، بلکه ذات هر آنچه قانون حکومتی مینامیم هم با مفهوم جنسیت و سلسلهمراتب قدرت جنسیتی در همتنیده است.
قانون: ادعای بیطرفی و کارکرد مردسالار
روند طرح، تصویب، و اجرای قانون از دید کانگن ماهیت مردانه دارد. به نظر او میتوان گفت قانون مردانه است و قدرت مردان را بر زنان اعمال میکند. بنابراین قانون در سازوکار فعلی در نگاه کانگن به دنبال حفظ چیرگی رویکرد پدرسالار و «مردانه» بر جامعه است. برای نیل به این هدف، قانون مفاهیمی چون بیطرفی و عقلانیت را به کار میگیرد و ادعا میکند تمام شهروندان در برابرش یکی هستند، اما این مفاهیم صرفا دستاویزی برای پنهان کردن مردانگی برتریطلب در سازوکار قانون هستند. با این رویکرد قانون همیشه مدعی است که در توزیع قدرت و منابع عادلانه برخورد کرده، باید به همین شکل فعلی حفظ شود و مشکلی اگر هست جای دیگر است. کانگن میگوید پژوهشهای فمینیستی متعددی از روند قانون در حفظ جایگاه خود پرده برداشتهاند. این پژوهشها مملو است از نمونه قوانینی که در طول تاریخ حافظ و مروج نابرابریهای جنسیتی در خانواده، محل کار و روابط انسانی بودهاند. کانگن برای مثال از نیکولا لیسی پژوهشگر حوزهی تاریخ جنسیت و قانون نقل میکند که در این خصوص مینویسد: «نظریهی حقوقی فمینیستی نشان میدهد مساله نه فقط در مورد قوانین خاص یا مجموعهای از قوانین، بلکه به طور کلیتر، در خصوص ساختار یا فرآیند قانون مدرن است که سلسلهمراتبی و جنسیتزده است.» از دیدگاه نظریههای فمینیستی، مناسبات قانونی و اجتماعی همچنان به نفع مردان و به ضرر زنان عمل میکنند. به بیان دقیقتر، موضوع فقط مفاد قانون نیست، بلکه چگونگی عملکرد نظام قانونی نیز اهمیت دارد که برگرفته از روابط اجتماعی است. نکتهی اساسی تحلیل پژوهش کانگن همین است: اگر رویکردی تلاش دارد تا بر ناآگاهی قانون در خصوص قدرتاش تاکید کند، تنها به این دلیل است که امر حقوقی و واقعیت اجتماعی را به صورت مجزا از هم میبیند. در اینجا قانون یک باره خنثی و بیقدرت فرض میشود، گویی هیچ نسبتی با تاثیر خود در جامعه ندارد. قانون و جامعه از نظر کانگن چنان درهم تنیده شدهاند که جدا کردن آنها و بهتصویرکشیدن رابطهی آنها بهسادگی ممکن نیست و هر تلاشی برای انفصال این دو امر معمولا با شکست مواجه میشود. راه بهتر برای فهم نفوذ و قدرت قانون در حین ادعای بیخنثیبودن آن این است که تمام پیچیدگیهای زندگی اجتماعی تحت سیطرهی قانون حکومتی بهعنوان واقعیت موجود پذیرفته شود و این واقعیت در کلیتاش مورد بررسی قرار بگیرد. کانگن تاکید میکند که قانون اجتماعی است و اجتماع برگرفته از قانون: قانون با تفکر و عملکرد مردم به وجود میآید و در عین حال تفکر و عملکرد مردم متأثر از قانون است. کانگن در طول پژوهش خود بارها به پرسش اصلی خود بازمیگردد: آیا مفهوم قانون جنسیت دارد؟ جنسیت بهطرز جالبی همزمان هم در سازوکار قانون حاضر است و هم در لحظاتی که اتفاقا باید به بحث جنسیت توجه کند غایب. این غیاب جنسیت در جایی که قانون برابر توجه به بحث جنسیت را میطلبد راهی به دست میدهد برای اندیشیدن راجع به کارکرد قانون: چگونه قانونی که همه توافق دارند اعضای جامعه را برابر میبیند، میتواند بدون در نظر گرفتن جنسیت نوشته شود؟ قانون در واقع سازوکار دلبخواهی خودش را دربارهی جنسیت اعمال میکند. جاهایی جنسیت را میبینید جاهایی نه. قانون از دید کانگن جنسیتزدگی تنیده در تار و پود خود را نمیبیند. به نظر او، در نهایت، پرسش مهم این نیست که آیا قانون جنسیت دارد یا خیر، بلکه پرسش اصلی این است که چگونه میتوان فرآیند بازتولید جنسیتزدگی در رابطهی میان جامعه و قانون را نشان داد؟آیا همواره یک پاسخ صحیح برای اختلافات حقوقی وجود دارد؟
قانون به عنوان حکم والا مورد پذیرش قرار میگیرد فقط و فقط چون قرار است برابر و عادل باشد. اما کانگن میپرسد، اگر ادعا میشود قوانین عادلانه و برابریطلبانه هستند و همواره پاسخهای درستی به اختلافات اجتماعی ارائه میدهند، چگونه باید قوانین تاریخی که آشکارا سویه جنسیتزده داشتهاند را توضیح داد؟ مثلا چگونه باید توضیح داد که در قرن هجدهم نظام حقوقی انگلستان معروف به حقوق عرفی «Common Law» ایجاب میکرد زنان به خاطر جنسیت از ورود به حرفهی وکالت منع شوند؟
1 938
زنان تراپیست رایگان نیستند
تحلیلی فمنیستی بر کار عاطفی زنا در روابط عاشقانه
در جهان امروز، روابط عاشقانه بیش از هر زمان دیگری بر پایهی گفتوگو، همدلی و درک متقابل تعریف میشوند. با این حال، زیر پوست بسیاری از این روابط، الگوی ناعادلانهای جریان دارد که اغلب نادیده گرفته میشود: زنان همچنان بار اصلی مراقبت و کار عاطفی را بر دوش میکشند.
در ظاهر، رابطه میان دو انسان برابر شکل میگیرد؛ اما در عمل، زن اغلب در نقش رواندرمانگر، شنونده، مادر و تسکیندهندهی خستگیهای روحی مرد ظاهر میشود. این نقش تحمیلی، نه از ذات زن، بلکه از ساختارهای فرهنگی و تاریخیای میآید که قرنهاست از زنان انتظار دارند مراقب و التیامبخش باشند.
کار عاطفی؛ وظیفهای پنهان اما فرساینده
اصطلاح کار عاطفی (Emotional Labor) نخستین بار توسط جامعهشناس آمریکایی آرلی هوکشیلد (Arlie Hochschild) در دههی ۱۹۸۰ مطرح شد. او توضیح داد که چگونه زنان در محیطهای کاری، علاوه بر وظایف رسمی خود، احساسات دیگران را نیز مدیریت میکنند: لبخند میزنند، فضای کاری را آرام نگه میدارند و مدیریت هیحانات منفی را به عهده دارند. اما این مفهوم از محیط کار فراتر رفته و به خانه و روابط شخصی میرسد. در بسیاری از روابط، زن همان کسی است که باید احساسات شریکش را تحلیل و تنظیم کند، بحرانهای روحی او را آرام سازد، و همزمان، مراقب انسجام عاطفی رابطه نیز باشد. به بیان ساده، او کار روانی و احساسی مضاعفی انجام میدهد. کاری که نه دیده میشود، نه جبران میگردد، و نه حتی بهعنوان مسئولیتی نابرابر شناخته میشود.جامعه چگونه زنان را به مراقبت بیپایان عادت میدهد؟
از کودکی، دختران با این پیام بزرگ میشوند که «احساسات دیگران مهمتر از احساسات خودشان است». به آنها میگویند مهربان، صبور و فداکار باشند. در حالیکه پسران یاد میگیرند قوی، خونسرد و منطقی بمانند. حتی به قیمت سرکوب عواطف خود. نتیجهی این دو تربیت نابرابر آن است که در بزرگسالی، زنان تبدیل به مدیران نامرئی احساسات در هر رابطهای میشوند. آنها اولین کسانی هستند که از بحران روحی مرد آگاه میشوند، اولین کسانی که او را آرام میکنند، و آخرین کسانی که از خودشان میپرسند: «چه کسی قرار است مرا آرام کند؟»وقتی عشق جای خود را به درمان میده
د در آغاز هر رابطه، همدلی نشانهی عشق است. اما وقتی این همدلی یکطرفه میشود، عشق به وظیفه بدل میگردد. زنی که مدام شنوندهی زخمها، خشمها و خستگیهای مرد است، به تدریج نقش معشوقه را از دست میدهد و در موقعیت مادر یا درمانگر قرار میگیرد. در این نقطه، رابطه از توازن خارج میشود: زن دیگر نه انرژی دارد برای حضور، نه اشتیاقی برای صمیمیت. او از نظر احساسی فرسوده میشود، بیآنکه لزوماً رابطه پایان یافته باشد. این فرسودگی عاطفی، که میتوان آن را نوعی خشونت نرم نامید، نتیجهی نبودِ توازن در مراقبت است. مرد آرام میشود، اما زن خاموش میگردد. مردان و بحران مهارت عا
طفی نقد ساختار عاطفی روابط به معنای سرزنش فردی مردان نیست. واقعیت آن است که مردان نیز محصول نظامی هستند که آسیبپذیری را ضعف تلقی میکند. پسرها یاد میگیرند که گریه نکنند، از احساساتشان حرف نزنند و دردشان را در سکوت حمل کنند. در نتیجه، بسیاری از مردان در بزرگسالی فاقد مهارتهای ضروری برای گفتوگوی احساسی سالماند. وقتی چنین مردی وارد رابطه میشود، تنها پناه امنش شریک زن است. اما این وابستگی عاطفی کامل، بهجای صمیمیت، وابستگی درمانی ایجاد میکند. رابطهای که در آن یکی میدهد و دیگری میگیرد، یکی آرام میکند و دیگری آرام میگیرد. هزینههای این نابرابری برای
زنان این وضعیت پیامدهای روانی و اجتماعی عمیقی برای زنان دارد: فرسودگی روانی و احساسی: زنان در نقش شنوندهی دائمی، بهتدریج انرژی ذهنی و هیجانی خود را از دست میدهند. از دست رفتن هویت شخصی: در فرآیند مراقبت از دیگری، زنان اغلب از خود غافل میشوند. سکوت و خودسانسوری: احساسات خودشان را نادیده میگیرند تا آرامش رابطه حفظ شود. تثبیت نقشهای سنتی: الگوی «زن مراقب» و «مرد وابسته» بازتولید میشود و نابرابری جنسیتی در سطح احساسی نیز استمرار مییابد. فمنیسم و مطالبهی عدال
ت عاطفی فمنیسم در این زمینه نه دعوت به سردی، بلکه دعوت به برابری در مراقبت است. عدالت عاطفی به معنای تقسیم منصفانهی مسئولیتهای احساسی در رابطه است: هر دو طرف باید بتوانند گوش دهند، درک کنند، و برای رشد خودشان تلاش کنند. زن حق دارد مرز بگذارد و بگوید: «من پارتنر تو هستم، نه تراپیستت.» و مرد وظیفه دارد یاد بگیرد چگونه احساسات خود را بشناسد، بیان کند و در صورت نیاز، از منابع دیگری جز شریک عاطفیاش کمک بگیرد. از جمله دوستان، خانواده یا تراپیست.
1 938
زنان خانهدار، بیکار نیستن!
اونها دارن به صورت ۲۴ ساعته در نقش آشپز، نظافتچی، پرستار بچه، و کارگر جنسی شوهرشون کار میکنن. اما در سیستمی که ما درش زندگی میکنیم، کار تنها با مبادلهی پول تعریف میشه. به همین دلیل هم هست که وقتی زنان در چهاردیواری خونه دارن ۲۴ ساعته کار میکنن، و روان و بدنشون فرسوده میشه، اما پولی دریافت نمیکنن، جامعه اونها بیکار به حساب میاره. در عوض جامعه برای اینکه اونها رو وادار کنه تا به همین نقش راضی باشن، مفهوم تقدس کارخانگی رو میسازه. این تقدس قراره جبران زمان و انرژی بینهایتی باشه که زنان خانهدار بدون هیچ جیره و مواجبی صرف میکنن. ولی این تقدس یه مفهوم پوچ و ناکارآمده، که زنان خانهدار رو بیشتر تحت فشار میذاره تا از هویت و استقلال خودشون بگذرن و مشغول کارخانگی باشن.
