حوࢪسا؛
Open in Telegram
مابال قمري في غيومه عالق من أبهت النور العظيم وأظلمة لا تحزني فالحزن لم يخلق لك صدري لهمك قبل حضنك يحمله من ذا الذي يطغى عليك ويحزنك؟ أولم يرى حُسن تجلا فأخجله؟"
Show more334
Subscribers
No data24 hours
-147 days
-3830 days
Posts Archive
در پی آن همه خون
که بر این خاک چکید
ننگمان باد این جان
شرممان باد این نان
ما نشستیم و تماشا کردیم
از این به بعد هممون با گوش دادن به سری آهنگا یاد آدمایی که میوفتیم که حتی یک بار هم ندیدیمشون،یک ثانیههم باهاشون صحبت نکردیم ولی داغ بزرگی شدن روی دلمون
تـو را بـا خـونِ جـوانهـا مـعـنا کردنـد.
آنها رفـتنـد
پـیـش از آنکـه زنـدگـی
دلـیـل کـافـی بـرای مـانـدن بـدهـد.
نـامشــان هـنـوز
در گـلـوی مـادرهـا مـیلـرزد
و خــاک
سـنـگـینتـر از هـمـیشـه نـفـس مـیکـشـد.
چـه غـریـب اسـت وطــنی
کـه بـرای دوسـتداشـتنـش
بـایـد مـرد
وطـن
زخـمِ کـهنـهایـست
کـه هـر نـسـل
بـا خـونِ تـازه
یـادش مـیآورد.
جـوانهـا
نـرسـیـده
تـمـام مـیشـونـد
و خـاک
سیــر نـمـیشـود.
زمستان امسال وطن نبود. سکوت بود که فریاد میزد، شب بود که نور میطلبید، بدنِ زخمیای بود که ایستاده بود اما هر نفسش امید را میخورد. جوانها نرفتند و نماندند فقط از نفسِ زندگی بریده شدند، مثل شعلهای که پیش از روشن شدن خاموش شود، مثل آبی که هرگز به رودخانه نرسد.. بیوداع، بیپایان، فقط خلأ. زمین سنگین شد، نه از برف از سایههایی که قرار بود بخندند، عاشق شوند، گریه کنند، پیر شوند، و هیچکدام تحقق نیافت. خاک پر شد از فرداهایی که حتی فرصتِ حسرت هم نیافتند. غم فریاد نزد فرو رفت، ماندگارشد و ریشه دواند در سینهای که نفس را به زور میکشد، در نگاههایی که یاد گرفتند به امید پشت کنند، در سکوتهایی که حقیقت در آنها جان گرفت و گاه میسوزاند. این غم مهربان نیست آهسته نیست؛ هر روز کمی بیشتر میکُشد و نامش را همراهیِ بیپایان میگذارد. وطن ایستاد نه از توان، از اجبار چون افتادن اعتراف به همهی نبودنهاست. ایستاد با شانههایی که جوانی روی آنها له شد، با حافظهای که هر قدمش ردِ درد و جان است. این زمستان میگذرد اما ما نه!ما با چیزی زندگی میکنیم که نام ندارد، که روی سینه مینشیند، نفس را میگیردو یادآوری میکند که بعضی زخمها تا ابد زنده میمانند و در همان زندگی، به ما یاد میدهند که چگونه در دلِ سنگینی باز هم نفس بکشیم.
نمیدونم چقدر تصمیم درستیه تو این شرایط ولی حس میکنم برای اینکه بتونم خودمو ازاین حالت افسردگی و حال بد دربیارم نیاز دارم که بنویسم و فعالیت اینجارو برگردونم اما از طرفی هم حس عذاب وجدان بهم دست میده نظر شما چیه جوانههای گندمم؟
