en
Feedback
وهْمین

وهْمین

Open in Telegram

هر یک از دایره جمع به راهی رفتند ما بماندیم و خیال تو به یک جایْ مقیم |سعدی| https://t.me/SendHarfBot?start=25708dd8946e

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
380
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+6930 days
Posts Archive
Repost from N/a
غزالی توی کیمیای سعادت داره که: حاکم باید همیشه چند نفر رو بفرسته تو رعیت، نظرشون درباره حاکم و حکمرانی و... رو بپرسن چالش ها رو بفهمه. مملکت که از این کارا نمیکنن حداقل من چند رو بفرستم تو رعیت ببینم وهمین از نظر رعیت چطوره.

از خرابی، کس نمی‌گردد به گرد خانه‌ام پاسبانی نیست مشفق‌تر ز ویرانی مرا
کلیم کاشانی

هیچم نماند در همه عالم به اتفاق الّا سری که در قدم یار می‌کنم
سعدی

photo content

Repost from وهْمین
یکی از چالش‌های چنل برای من این بود که کم‌کم متوجه شدم انگار شعر ها جنبه‌ی مصرفی پیدا کرده، یعنی وقتی شعری فرستاده میشه دیگه بعد از خوندن اعتبارش تموم شده و دیگه تکراری حساب میشه برای مخاطب. در صورتی که خودم شعرهایی که اوایل چنل فرستادم و چند سال پیش خوندم رو هنوز توی روزمره با خودم زمزمه میکنم و بنظرم شعر نمیتونه جنبه مصرفی داشته باشه؛ چون هر شعر از یک مفهوم گفته شده و مفاهیم لوزام جاری توی زندگی هستن حالا چه احساسی چه اجتماعی و... .

سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم
سعدی

این تصورات واهی چیه دوزتان. دو قشر هیچوقت تو زمین بازی نمیکنن، یکی داورها یکی مربی‌ها. حالا شاید سوال بشه من کدومم؟ هیچکدوم،
این تصورات واهی چیه دوزتان. دو قشر هیچوقت تو زمین بازی نمیکنن، یکی داورها یکی مربی‌ها. حالا شاید سوال بشه من کدومم؟ هیچکدوم، تماشاگر.

یا شایدم؛ گر بنوازی به لطف، ور بگدازی به قهر حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست

یا شایدم؛ گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

خلاصه که «چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی» و این حرفا.

امید دل‌گشایی داشتم از گریهٔ خونین ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید
صائب تبریزی

photo content

تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفت تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت قوت سرپنجهٔ مشکل گشای فکر من در ورق گردانی لیل و نهار از دست رفت
صائب تبریزی

اینو صبح گذاشتم ولی الان به ذهنم اومد که، عه میشه اینجا هم فرستاد، شما ظهرگاهی در نظر بگیریدش.

Repost from N/a
لازم دونستم یه شوآف صبح‌گاهی داشته باشم.
لازم دونستم یه شوآف صبح‌گاهی داشته باشم.

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم به حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرم
سعدی

از طرفی حرفی برای گفتن نبود و کانال خلوت، از طرف دیگه احساس کردم خیلی وقته به عظمت سعدی اشاره نکردم، لازم دونستم این دو پیام بالا رو دوباره فوروارد کنم.

Repost from وهْمین
شاعر اگر سعدی شیرازی است بافته‌های من و تو بازی است
روح‌الله خمینی

Repost from وهْمین
دیشب با بابام بحث سعدی بود، چند شعر ازش خوند و من خوندم و بعد گفتم: توی یک‌سری از شعرها که از خودش تعریف می‌کنه همچین حسی داره، که انگار خودش میدونه داره چه شاهکاری خلق می‌کنه و قراره موندگار بشه. در تایید این حرف گفت اتفاقا همین حرف رو تو شعرش هم داره که میگه: هر کس به زمان خویشتن بود من سعدی آخرالزمانم

نی این محفلم از ساز عیش من چه می‌پرسی به صد حسرت لبی وا کردم اما ناله خندیدم
بیدل دهلوی