en
Feedback
KAİZEN

KAİZEN

Open in Telegram

وقتی می‌گن به جوجه که جوجه قهرمانه، جوجه خودش می‌دانه. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7807527125

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
206
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-430 days
Posts Archive
Repost from نِگیلدا
قدرِ غمگینی جمعه؛ بغلم کن.

به خودم اجازه نمی‌دم توی هیچ موقعیتِ غم‌انگیزی بمونم. همیشه یه قلم‌مو دستمه؛ هر وقت زندگی برام کمرنگ می‌شه، شروع می‌کنم به رنگ‌زدنش. حتی بعضی وقت‌ها می‌رم سراغ زندگیِ آدم‌های اطرافم و براشون روشنایی می‌کشم.

بعضی وقت‌ها ناچار می‌شی غذایی رو بخوری که مزه‌شو دوست نداری، کتابی رو بخونی که برات جالب نیست، لباسی رو بپوشی که بهت نمیاد؛ همه این‌ها مثل زندگی کردن با آدمی که دوسش نداری غیرقابل تحمله‌.

«وقتی زمان از دست رفته و قابل بازگشت نیست، بی‌تفاوت بودن بهترین کار ممکنه، اما تا وقتی راه‌ حل‌هایی وجود داره بی‌تفاوت بودن مثل خودکشی می‌مونه، یک خودکشی مضحک. بالاخره شاید راه حلی پیدا بشه.»

sticker.webp0.03 KB

هرچی بیشتر از خودم به کسی می‌گم، بیشتر دلم می‌خواد ازش فاصله بگیرم.

با تو من از هیچی خجالت نمی‌کشم.

«اگه قرار بود ساز باشم، دوست داشتم ویولن‌سل باشم، چون ویولن‌سل زدن کار هرکسی نیست، هرکسی از راه برسه نمی‌تونه آهنگ قشنگی باهاش بزنه‌.»

«طبیعی است که آغاز‌ها زیبا باشند، زیرا منطقی نیست کسی نزدت بیاید و‌ بگوید: سلام، من آدم پستی هستم.»

photo content
+1

کلافم، کاش از من یک‌ شال‌گردن ببافن.

اگه این درد نباشه، من با چی خودمو تعریف کنم؟

به من از همه چیز بگو.از عجیب‌ترین خواب‌هایی که تا حالا دیدی بگو.از زخمی که جاش روی بدنت مونده بگو.راجب اینکه طرفدار کدوم یکی از لاک‌پشت‌های نینجا بودی بگو.از اونی که فکر می‌کردی همیشه دوستت می‌مونه و نموند بگو.از اون لباسی که خیلی دوسش داشتی و دلت نمیومد بندازیش دور بگو.از حس اون روزی که برای اولین بار با پول تو جیبی‌هات خرید کردی بگو.از ترسی که هیچ‌وقت بلند نگفتی‌ بگو.از رویایی که هنوز گوشه ذهنت جا مونده بگو.به من از همه‌ چیز بگو.

وقتی اون کاری که ازش متنفرمو اول صبح انجام می‌دم، تا اخر شب از زندگی متنفر می‌شم.

_زنده باد دوست داشته شدن.
_زنده باد دوست داشته شدن.

با اینکه هیچ دلیلی برای غمگین نبودنم وجود نداره، دوست ندارم آدم غمگینی باشم.

حس می‌کنم حقیقتی وجود داره که فراتر از درک منه. زندگیِ همیشه در حال تغییر، در حال بافتن سرنوشته.

«بغض گلویم را گرفت.آهسته استکان چای خود را بر زمین نهادم و نشستم.دلم می‌خواست جواب دندان شکنی به او بدهم ولی بلد نبودم.شرم و حیا و احترام به بزرگتر مانع می‌شد.من این‌طور بار آمده بودم.نمی‌توانستم چشم خود را ببندم و دهانم را باز کنم.آن هم سر هیچ و پوچ، آن هم از روی حسادت.»

می‌خوام دنیامو محدود کنم به خونمون و آدم‌ هاشو محدود کنم به خانوادم؛ اینطوری می‌تونم زندگی‌ رو بپرستم.

Repost from Lumière
«ولی چیز چندانی از آن روزها نگفتم. آدمی فقط می‌تواند چیزی را وصف کند که تاب به خاطر سپردنش را دارد. نمی‌توانی ضربات چکشی را توصیف کنی که مغزت را متلاشی می‌کند.»