✚ مُقَدَّمپِلاس.
Open in Telegram
- روزمَرگیهای یک مقدّم؛ با شما - [چیزای هیجانانگیز و جالب و ایموجیهای رنگی و آوانگارد تصور کنید اینجا.] چنلِ اصلی: https://t.me/+f6GxSNqNGGk2YWFk
Show moreIran157 124The category is not specified
130
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
میآیی و من میروم ای مرد دیگر!
- چون تیرگی از بیخِ گوشِ صبحگاهی -
میآیی و من میروم؛ زیباست! زیباست؛
بارانِ نرمی بر غبارِ کورهراهی
□دشتِ بلاخیزِ غریبِ تفتهای بود هر تپهای چون طاولی چرکین بر آن دشت ما سوختیم و خیمه برکندیم و رفتیم اینک، تو میآیی برای سیر و گلگشت!
□"حلاج"ها، بر دار، رقصیدند و رفتند شیطان خدایی کرد در این خاکِ سوزان این قصر عاجِ افتخارآمیزِ تاریخ، برپاستی از استخوانِ "تیرهروز"ان
□تابوتِ خونآلودِ من گهوارهی توست جنباندت دستِ پلیدِ پیرِ تقدیر هشدار! یک دنیا فریب و رنگ و بازیست؛ روزی شنیدی گر کسی می گفت "تدبیر!"
□میآیید و من میروم؛ بدرود! بدرود! چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم بیهودهبودن، تلخدردی بود؛ اما، اما… چه دردانگیز، ما "بیهوده" مُردیم.
□
- نصرتِ رحمانی.
این رو میگم که خودم یادم بمونه. روزی اگر در این تعریفهای ذهنی، بازنگری کردم و مثل خیلیها و شاید اکثریت این مردم، به یک ایدهی مرکزی "قاطع" رسیدم؛ یادم بمونه ۱۷ تیر ۱۴۰۵ چطور میاندیشیدم و چطور در بیاطمینانترین نقطهی زندگیم ایستاده بودم. این متن، ماحصل یک "اندیشه" نیست؛ از جریان سردرگم "اندیشیدن" میآد:«دیکتاتوری با پایان دیکتاتور، پایان نمیگیرد؛ وقتی نفوذ او در حافظهی مردم، با جانشینسازی خود بر جای آیینهی تمامقد اعتقادات سالیان آنهاست که گویی او، برای نخستین بار، پیامبرانه آن را چونان کوپنی عرضه کرده است. وقتی این کوپن سالها خرج شود و حتی شارژ شود؛ آن گروه، خود را نمکخوردهی یک ایدئولوژی میدانند. شاید برایم سؤال باشد که آیا اگر دیکتاتوری با پایان دیکتاتور، پایان نمیگیرد؛ با پایان مریدان ایدئولوگ دیکتاتور چه؟ بهتر است بگویم: اساساً خیر. ایدئولوژی غالباً مثل کش تنبان است. مثل بومرنگ است. بازمیگردد. هرقدر هم کثافت زده باشند به ساحتش، نمکگیران کوپن یا فرزندانی از نسل نمکگیران کوپن، آن ایدئولوژی را پس از پایان موقت دیکتاتوری، باز به عنوان ذهنیت برتر جهان مطرحش خواهند کرد و آن را دوباره پس از قتل عام مریدان یک دیکتاتور دیگر (!) کوپنوار عرضه خواهند کرد و حتی صادر نیز. این فرو کردن ذهنیت ساختاری یک حکومت، منوط و مربوط به صرفاً جلوهها و تبلورهای کجتابانه یا حتی راستتابانه از فقط یک دین نیست؛ بلکه صرفاً رواج تعلق خاطر به هرگونه کوپنیست که بدون ایجاد اندیشه در گیرندگان و خرجکنندگانش مصرف میشود. اساساً بحث توقف در مسیر مطرح نیست؛ بحث، بحث آن است که مسیرها راهزن دارند که اگر یک پیچشان را اشتباه بپیچیم، جای توقف کوتاهی که دوتا چشم نصیبمان میکند؛ توقفات اجباری خواهیم داشت. کمااینکه داشتیم. دیکتاتورها، کسی را به تفکر دعوت نمیکنند. صراحتاً پیروی. پیروی از چه؟ نان و نمک. نان و نمک چیست؟ اینکه قدرت دست شما باشد. در برابر که؟ در برابر گروه مخالفتان. گروه مخالفمان کیست؟ کسانی که میخواهند قدرت دست آنها باشد. آیا قدرت به اینها میرسد؟ خیر. آیا قدرت به آنها میرسد؟ اصلاً. اساساً چه چیزی به چه کسی میرسد این وسط؟ خون آنها به این دیکتاتور و یارانش؛ خون اینها به آن دیکتاتور و یارانش. ما در این میان، حرص چه را میخوریم؟ همهچیز را. قدرت حرصی که ما میخوریم و جوشی که میزنیم با کوپنی که میخورند، در انسجام یک اتحاد برابر است؟ خیر. پس این، اساساً جاییست که فکر، ره به جایی نمیبرد؛ اما پیروی نیز. چون اولی را که اگر بگویید، پاسخ، آماج دشنام است و دومی را نیز، خود پیرو نمیپذیرد که تفکری در این باره نداشته و ما این وسط نمیفهمیم که آخرسر اندیشه (از نوع متوقفنکنندهاش) خوب و جالب است یا خیر. لوپیست به نام "پیروی و اطاعتهایی با ریشهی کوپن یا ناچاری" که تا وقتی آتشفشانها فقط در پی خاموشی ابدی یکدیگرند، تا پایان ادامه خواهد داشت و در این میان، بشر بارها و بارها لگد میخورد و پسرفت میکند و رجوع میکند به آنچه پیش از عصر گردآوری خوراک بوده. و ما زخم میخوریم در این رجعت. ما تا کمر خم و بیدیسک میشویم در این قیامِ هر رکعت. ما صبحانه میخوریم با این گلولههای بیصحبت و ما خشک میشویم در این جدال بیفرصت. اما هرکس، از هر سوی، پایان دیکتاتوری را فریاد میزند. عمیقاً اینکه "همه"ی انسانها، روبهروی هم، هوکشان، فریادزنان، همزمان، پایان دیکتاتوری را میخواهند، ترسناک است.»
حالا که نیست؛
حالا که نیست؛
حالا که نیست؛
هی زار نزن.
کلهتو به دیوار نرن.
روی دیوار عکس معشوقت نیست.
جاش رضا گلزار نزن.
بگرد عشقتو پیدا کن.
عکسشو به دیوار بزن.
به خودت دیگه فحش نده.
حرفِ کشدار نزن.
میتونی رو دلِ من پا بذاری؛
منو با این همه غم جا بذاری؛
میتونی عشقمو از من بگیری؛
دلمو بیکس و تنها بذاری؛
"اما مشکل بتونی عشقمو حاشا بکنی!
دیگه مشکل مثل من یاری تو پیدا بکنی!"
- امروز روز مالیات، کاکائو، بوسه، ماکارونی و قهرمانی آلمان غربی در جام جهانی ۱۹۷۴ بود. شما امروز چه کردید که این روز رو بهتون تبریک بگیم؟
بر شیشه و پیاله ظفر یافت دستِ ما؛
ای آفتاب داغ شو، ای آسمان بسوز!
•راهیست راهِ عشق که ناچار رفتنیست یوسف تو هم در آتشِ این کاروان بسوز!
•بر کورهی گلابگر افتاد راهِ گل؛ بلبل! تو نیز خار و خسِ آشیان بسوز!
•مردانه زیرِ تیغ چو شمع ایستاده شو! تا ممکن است، تن زن و تا میتوان بسوز!
•زین بیش پایمال درین خاکدان مباش! از بوسهی وداع دلِ آسمان بسوز!
•خاکسترِ مرا ز حسد چشم میزنند؛ پروانهی مرا ز نظرها نهان بسوز!
•صائب ز آستانهی جانان، دلشبی بربای بوسهای و دلِ پاسبان بسوز!
•
هیچکس مرا دوست ندارد.
هیچکس به من توجه نمیکند.
هیچکس برایم هلو و گلابی نمیخرد.
هیچکس به من شیرینی و نوشابه نمیدهد.
هیچکس به شوخیهای من نمیخندد.
هیچکس موقعِ دعوا به من کمک نمیکند.
هیچکس برایم مشق نمینویسد.
هیچکس دلش برایم تنگ نمیشود.
هیچکس برایم گریه نمیکند.
هیچکس نمیداند که چه بچهی خوبی هستم.
اگر کسی از من بپرسد که بهترین دوستم کیست؛
توی چشمش نگاه میکنم و میگویم: "هیچکس."
ولی امشب خیلی ترسیدم.
آخه بلند شدم دیدم هیچ.
بلند صدا کردم اما هیچکس جواب نداد؛
در تاریکیای که هیچکس تحمل نمیکنه.
بلند شدم و به همهجای خونه سر زدم؛
اما هر جایی که نگاه کردم یک نفر را دیدم.
و آنقدر گشتم که خسته شدم.
[حالا که صبح نزدیکه؛
ترسی ندارم.
- چون هیچکس نرفته -]
◆- شلسیلوراستاین.
ولی خب در حد همین که "بهش میخوره" باقی میمونه و واقعاً اینطور نیست. دغدغهش صرفاً افزایش سطح کارآمدی میزان عیاشیست.
این آهنگ بهش میخوره خیلی دغدغهمند و دردمند باشه. مشکل مسکن جوانان رو داره مطرح میکنه در قالب یک رپ دامبولی. یعنی آقاجان ما مشکل حمل و نقل نداریم. مای نوعی نمیدونیم فیالمثل وقتی از اداره میخوایم با همسر و همکار خوبمون، خانم ثقفی برگردیم خانه و ببینیم بچهها چه دستگلی جدیدی به آب دادند؛ با دوسهتا بنز و دوسهتا پورش هم نمیتونیم بریم خانه. چرا که خانهای نیست. صاحبخانه بیرونمون کرده متأسفانه. الان فقط دوسهتا پنت و دوسهتا برج مسئله رو حل خواهد کرد. حالا با اسنپ بریم بیایم اصلاً. نه؟ یادداشت کنید: حل مشکل مسکن جوانان. 🙏🏻
